موضوع: "شعر"

نماز عشق

27ام آذر, 1394

 

نماز عشق


بیا به قافیه گل سفر کنیم آغاز سرود عشق بخوانیم در دیار نماز
بیا که با دل خود بیعتی دوباره کنیم به سجده گاهِ خدا رجعتی دوباره کنیم
ز سفره خانه اللّه توشه بر گیریم دوباره روزی خود،خوشه خوشه بر گیریم
بیا زبان به صلوات و سلام بنشانیم شعور شعر به شور کلام بنشانیم
بیا به شانه رنگین کمان بیاویزیم به عطر سوره،دل و جان خود بیامیزیم
بیا عبور نمائیم از صراط یقین سفر کنیم به معراج از سکون زمین
قدح قدح، ز زلال سپیده رود کنیم به سجده گاه خدا، لحظه ای سجود کنیم
بیا که با دل خود لحظه ای فراز شویم کلام وحی بخوانیم و در نماز شویم(1)


اشتراک گذاری این مطلب!

محرم آمد

19ام مهر, 1394

اینک، ندای: «کیست که یاری کند مرا»
ماه محرم است مبادا که کر شوم

ماه محرم است که بی‌تاب جستجو
در خود همه فرو روم از خویش بر شوم

وقتش رسیده است بگیرم علم به دوش
تکیه به تکیه سینه‌زنان نوحه‌گر شوم

وقتش رسیده است که چون باد روضه‌خوان
کوچه به کوچه مویه کنان در به در شوم

وقتش رسیده است خرابه خرابه آه
وقتش رسیده لاله کوه و کمر شوم

فرزند من کجاست؟ چه دارد؟ چه می‌کند؟
ماه محرم است نباید پدر شوم

آیا پدر که خاک بر او خوش _ چه گفت و رفت؟
ماه محرم است، نباید پسر شوم

باید که بی‌خبر شوم از هرچه هست و نیست
از ماجرای خون خدا باخبر شوم

ماه محرم است نباید هبا روم
ماه محرم است نباید هدر شوم

وقتش رسیده است که خلع جسد کنم
وقتش رسیده است که از خود بدر شوم

اشتراک گذاری این مطلب!

ولایت

14ام مهر, 1394

ای قبله دلها

سالیست که من دوخته‌ام چشم به راهی / آن ماه که هر سال کند جلوه چو ماهی
خورشید ولایت به رحب چهره عیان کرد / خورشید نتابیده چنین خوب به ماهی
ای قبله دلها افق کعبه بیارای / بهتر ز تو بر قدرت حق نیست گواهی
هم عشق خبر داد ازین مسئله / هم عقل جز حب تو دیگر نتوان یافت پناهی
هر جا که روم نام تو بی خویشتن آنجا / چون سائل آشفته نشینم سر راهی
جان آوردم مژده که در جمع احباست / از عین عنایت به منت نیز نگاهی
آنگاه کنم فخر به عالم که نباشد / چون بنده گدایی و به کردار تو شاهی
نامت به زبان جاری و از شوق نمانده‌ست / در دیده و در سینه دگر اشكی و آهی
روشن به امید است دل امروز که فردا / شاید تو شفاعت کنی از نامه سیاهی
در راه ولایت شده‌ام رهرو و دانم / زین ره نتوان یافت به حق بهتر راهی
اصل شجر خلقت دینست هراسش / در سایه‌ات ار هست پناهنده گیاهی
با لطف تو چون کویم هر چند که باشم / سرگشته به طوفان بلا چون پر کاهی
در آن گه گنهکارم و اندیشه ندارم / آخر بشرم چون نکنم هیچ گناهی؟
یأس از کرم دوست گناهست و مرا نیست / آری همه هست گنه‌بخش الهی
اسلام به شمشیر و به تدبیر تو را راست / در جنگ چو آیی تو چه حاجت به سپاهی
ما را به ولای تو ز ما هست اگر خود / هرگز نپسندیدی از دهر ز ماهی
دلداده شوم من، از آن روی که طبعم / خوش مدح علی ساز کند گاه به گاهی

“دکتر ناظرزاده کرمانی”

اشتراک گذاری این مطلب!

به کوچه‌های مدینه که اعتباری نیست

18ام فروردین, 1393


دوباره خاطره‌ها شعر را عزا کرده است
دوباره یاد دری آتشی به پا کرده است

مرا ببخش که تا بوی دود می‌آید
به رنگ قافیه تنها کبود می‌آید

دوباره همسفر قصه‌ات شدم مادر!
بگیر دست مرا بین کوچه‌ها، آخرـ

به کوچه‌های مدینه که اعتباری نیست
جسور می‌شود آنگه که ذوالفقاری نیست

چقدر دلهره باید نثار راه کنم
مدام این طرف و آن طرف نگاه کنم

نسیم تا که میاید به لرزه می افتم
صدای پا که میاید به لرزه می‌افتم

چقدر دل‌نگرانم میان این کوچه
چگونه بگذرم از داستان این کوچه

نمی‌شود که تصور کنم چه شد مادر!
خدا نخواسته شاید ببینمت پرپر

کمی به فاصله می‌ایستم سرم پایین
و ناگهان.. نه! چه می‌بینم آه! روی زمین

دل من است که چون گوشواره می‌شکند
زمین به زیر ورق‌های پاره می‌شکند

بیا فقط برویم این زمین پر از درد است
هوای تیره‌ی این کوچه ناجوانمرد است

چطور خاطره‌ها را ز یاد خود ببرم
نه! دیگر اصلا از این کوچه‌ها نمی‌گذرم

شکسته است غرور تو و دل من نیز
دوباره مادر من یا علی بگو برخیز…

اشتراک گذاری این مطلب!

قهر وعذاب خدای قهار

17ام دی, 1392

مثل کافران چون آن کسانی
سرگشته و حیران دربیابانی
بارانی شدید و بی سر پناهی
رعد وبرقی تند درآن سیاهی
زبیم مرگ ،ناچار ومدهوش
سرانگشت خود می نهددرگوش
قهر وعذاب خدای قهار
کافران را می کند مهار.

باالهام ازآیات سوره بقره.
شعراز : صدیقه الماسی جاویدی از حوزه ریحانة النبی(س) سنندج

اشتراک گذاری این مطلب!

حمد وثنای پروردگار

17ام دی, 1392


حمد و ثناها سزاوارش باد
آنکه دو گیتی نهاده بنیاد
آنکه خدایی است رب جهان
پروردگار عیان و نهان
پرستیم تو را ای یزدان
ویران کنیم بت خانه هامان
به روز درد و رنج و بی نوایی
ز تو خواهیم مدد به شکیبایی
هادی باش ز هر دو راهی
به همان راهی که خود می خواهی
راه آن کسان تو دادی نعمت
نعمت ایمان نی زر و زینت
نه ره غضب،ره مغضوبات
آن لجوجان بر انکار برهانت
نه آن ره به ملعبه های دنیایی
غافل ز تو جمعی به فریبایی

صدیقه الماسی جاویدی طلبه مدرسه علمیه ریحانة النبی(س) سنندج
-(با الهام از سوره حمد)

اشتراک گذاری این مطلب!

زبانحال مولا امیرالمومنین علی (علیه السلام)پس از شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها):

27ام فروردین, 1392

ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی

بانوی بوتراب چرا پا نمی شوی
پهلوی منهم از خبر رفتنت شکست

رکنم شده خراب چرا پا نمی شوی
با قطره قطره اشک سلامت نموده ام

زهرا بده جواب چرا پا نمی شوی
خورشید لطمه دیده ی حیدر بلند شو

بر جمع ما بتاب چرا پا نمی شوی
رفتی و روی صورت خود را کشیده ای

ای مادر حجاب چرا پا نمی شوی
روی کبود تو به نگاهم اشاره کرد

مُردم از این خطاب چرا پا نمی شوی
می میرد از تنفس دلگیر کوچه ها

ای غنچه های ناب چرا پا نمی شوی

اشتراک گذاری این مطلب!

شعر:آقا اجازه!

22ام فروردین, 1392

آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!

قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به این نوشته بگویید «داستان»

من خسته ام از آتش و از خاک، از زمین
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!

آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان

اهل بهشت یا که جهنم؟ خودت بگو!
آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!

«یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»
یا زیر دستهای نجیب تو در امان!

آقا اجازه!……………………….
…………………………………!

باشد! صبور می شوم اما تو لااقل
دستی برای من بده از دورها تکان…

آقا اجازه! خسته‌ام از این همه فریب
از های و هوی مردم این شهر نانجیب


آقا اجازه! پنجره‌ها سنگ گشته‌اند
دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب

آقا اجازه! باز به من طعنه می‌زنند
عاشق ندیده‌های پر از نفرت رقیب

«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می‌کنند
«فرهاد»های کینه پرست پر از فریب

آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود
«آدم» نمی‌شویم! بیا: ماجرای «سیب»!

باشد! سکوت می‌کنم اما خودت ببین … !
آقا اجازه! منتظرند اینهمه غریب ….


اشتراک گذاری این مطلب!

چه تعبیری خدا در نقطه دارد...

22ام فروردین, 1392

چه تعبیری خدا در نقطه دارد/ که تفسیری جدا هر نقطه دارد
به تعداد بهار عمر زهرا(س) / همین اندازه کوثر نقطه دارد . . .
(سوره ی کوثر ۱۸ نقطه دارد)

اشتراک گذاری این مطلب!

شهیده ی گمنام...

22ام فروردین, 1392


شهیده ی گمنام…

آری

آری صدای آه گاهی گوشه دار است..
آثار قلبی سوخته از روزگار است..
باید میان شعله ها سینه سپر کرد..
در این دیاری که چنین قحطی یار است..
خاک دوعالم بر سر اهل مدینه..
زهرا به امداد علی مرکب سوار است..
هرکس که میخواهد بداند فاطمه کیست؟!
خون در ودیوار نقش اقتدار است..
باید به خون غلطید در حفظ ولایت
ورنه ولایت محوری تنها شعار است..
داغ دو دست بسته سنگین تر ز سیلی است..
باور کنید این مرد صاحب ذوالفقار است..
نفرین به آن مسمار و هرکس که لگد زد
بنگر چگونه مادر ما بیقرار است..
سادت خون گریند تا روز قیامت..
زین گفته ام سری نهفته آشکار است..
تا فضه آمد دید بار شیشه افتاد..
فریاد زد نامرد بی بی باردار است..
تاریخ هم مانده چه پاسخ گوید این حرف..
آخر چرا زهرای اطهر بی مزار است…

ژیلا زین الدینی-مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

 

اشتراک گذاری این مطلب!

نکته های اخلاقی سوره لقمان

22ام فروردین, 1392

عنوان
نکته های اخلاقی سوره لقمان
باتوجه به آیات 12-19
(تفسیر المیزان، نمونه، نور )
استاد راهنما:
سركار خانم جمیله لحاظی
محقق: معصومه بابائي
اکرم احمدی ترک
دی 1391

چکیده
لقمان حکیم ، غلام سیاهی بود که در سرزمین سوران چشم به جهان گشود. گرچه چهرۀ سیاه و نا زیبا داشت ولی دارای دلی روشن و سیرتی زیبا بود و دینی استوار داشت و در ابتدا او بنده ای مملوک بود که به دلیل حکمت فراوانش آزاد گردید.

لقمان به مسئلۀ تعلیم و تربیت که هدف انبیاء بود اهمیت فراوانی می داد و در این راستا معلم و آموزگار مفیدی برای فرزندش و همچنین برای تمام مردم زمان خودش بود.

اندرزهای مهم این مرد الهی در زمینه توحید و مبارزه با شرک و مسائل مهم اخلاقی بوده که در اندرزهای لقمان به فرزندش منعکس است. این اندرزهای ده گانه که در طی شش آیه بیان شده هم مسائل اعتقادی را به طرز جالبی بیان می کند و هم اصول و وظایف دینی و هم مباحث اخلاقی .

قرائن نشان می دهد که لقمان پیامبر نبود بلکه مردی وارسته ومهذّب که در میدان مبارزه با هوای نفس پیروز شده و خداوند نیز چشمه های علم و حکمت را در قلب او گشوده است.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

جرم فاطمه حب علی بود....

22ام فروردین, 1392

نمایان شد ز خط آتش و دود / که جرم فاطمه حب علی بود
پس از زهرا علی بی همزبان شد / اسیر امتی نامهربان شد

اشتراک گذاری این مطلب!

آن دل كه به یــــــاد تو نباشد، دل نیست

21ام فروردین, 1392


آن دل كه به یــــــاد تو نباشد، دل نیست

قلبى كه به عشقــــــت نتپد جز گِل نیست

آن كس كه ندارد به سر كــوى تو، راه

از زندگـــى بى ثمرش حاصـــــــل نیست

اشتراک گذاری این مطلب!

شعر:ای زنده دلان ظهور نزدیک است

19ام فروردین, 1392

 

آمد گه شادمانی ای مردم

آن وعده ی آسمانی ای مردم

 

ای زنده دلان ظهور نزدیک است

هنگام ظهور نور نزدیک است

 

آن ماه به چاه رفته باز آید

قائم به اقامه ی نماز آید

 

او کیست همان که عدل و میزان است

کوبنده ی کل دین ستیزان است

 

او کیست همان که سخت می تازد

تا کفر و نفاق را براندازد

 

ای امت سرفراز مرگ آگاه

خون خواه حسین می رسد از راه

 

مهدی نظری به ما عنایت کن

ما را به صراط خود هدایت کن

 

ای مرهم زخم بال جانبازان

درهم شکننده ی زبان بازان

 

از ذکر لب تو کام می گیرم

با یاد تو التیام می گیرم

 

مهدی اگر از منتظرانت بودیم

چون دیده ی نرگس نگرانت بودیم

 

با این همه رو سیاهی و سنگ دلی

ای کاش که از همسفرانت بودیم

 

کو سیصدوسیزده جوانمرد

تا مهدی منتظر در آید

 

کو دیده ی منتظر که مهدی

از دیده نقاب برگشاید

 

بیا مهدی ولی با ذوالفقارت

که گردنها بود در انتظارت


ولی ظاهر وباطن کجایی

نقاب از چهر خود کی می گشایی

 

بیا موعود هنگام قیام است

جهان مجروح یک جو التیام است


زمان لبریز شوق و انتظار است

زمین بر رجعتت امیدوار است

 

بیا امشب شب قدر است ما را

علمدار تو در صدر است ما را

(مرحوم حاج محمد رضا آغاسی)

 

اشتراک گذاری این مطلب!

شعر:زائری بارانی ام!!!

13ام اسفند, 1391

زائری بارانی ام،آقا به دادم می رسی؟
بی پناهم خسته ام تنها،به دادم می رسی؟
گرچه آهونیستم اما پر از دلتنگی ام
ضامن چشمان آهو ها ،به دادم می رسی؟
از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند
گنبد وگلدسته هایت را ،به دادم می رسی
ماهی افتاده بر خاکم لبالب تشنگی
پهنه آبی ترین دریا،به دادم می رسی؟
ماه نورانی شب ها سیاه عمر من
ماه من ای ماه من،آیا به دادم می ر سی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرا ، به دادم می ر سی؟

اشتراک گذاری این مطلب!

شعر:یا ضامن آهو

12ام اسفند, 1391

 

يا ضامن آهو!
در بند هواييم، يا ضامن آهو!
در فتنه رهاييم، يا ضامن آهو!
بی تاب و شکيبيم، تنها و غريبيم
بی سقف و سراييم، يا ضامن آهو!
عريانی پاييز، خاموشی پرهيز
بی برگ و نواييم، يا ضامن آهو!
سرگشته‌تر از عمر، برگشته‌تر از بخت
جويای وفاييم، يا ضامن آهو!
آلوده‌ی بدنام، فرسوده‌ی ايام
با خود به جفاييم، يا ضامن آهو!
آلوده مبادا، فرسوده مبادا
اين گونه که ماييم، يا ضامن آهو!
پوچيم و کم از هيچ، هيچيم و کم از پوچ
جز نام نشاييم، يا ضامن آهو!
ننگينی ناميم، سنگينی ننگيم
در رنج و عناييم، يا ضامن آهو!
بی رد و نشانيم، از ديده نهانيم
امواج صداييم، يا ضامن آهو!
صيد شب و روزيم، پابند هنوزيم
در چنگ فناييم، يا ضامن آهو!
چندی است به تشويش، با چيستی خويش
در چون و چراييم، يا ضامن آهو!
با دامنی اندوه، خاموش‌تر از کوه
فرياد رساييم، يا ضامن آهو!
مجبور مخيّر، ابداع مکرر
تقدير قضاييم، يا ضامن آهو!
افتاده به عصيان، تن داده به کفران
آلوده‌رداييم، يا ضامن آهو!
حيران شده‌ی رنج، طوفان‌زده‌‌ی درد
دريای بکاييم، يا ضامن آهو!
تو گنج نهانی، ما رنج عناييم
بنگر به کجاييم، يا ضامن آهو!
با رنج پياپی، در معرکه‌ی ری
بی قدر و بهاييم، يا ضامن آهو!
نه طالع مسعود، نه بانگ خوش عود
زندانی ناييم، يا ضامن آهو!
در غربت يمگان، در محبس شروان
زنجير به پاييم، يا ضامن آهو!
رانده ز نيستان، مانده ز ميستان
تا از تو جداييم، يا ضامن آهو!
سودای ضرر ما، کالای هدر ما
اوقات هباييم، يا ضامن آهو!
دل‌خسته و رسته، از هر چه گسسته
خواهان شماييم، يا ضامن آهو!
روزی بطلب تا، يک شب به تمنا
نزد تو بياييم، يا ضامن آهو!
در صحن و سرايت، ايوان طلايت
بالی بگشاييم، يا ضامن آهو!
با ما کرم تو، ما در حرم تو
ايمن ز بلاييم، يا ضامن آهو!
چشم از تو نگيريم، جز تو نپذيريم
اصرار گداييم، يا ضامن آهو!
در حسرت کويت، با حيرت رويت
آيينه‌لقاييم، يا ضامن آهو!
مشتاق زيارت، تا جبهه‌ی طاعت
بر خاک تو ساييم، يا ضامن آهو!
گو هر چه نبايد، گو هر چه ببايد
در کوی رضاييم، يا ضامن آهو!
آيا بپذيری، ما را بپذيری؟
در خوف و رجاييم، يا ضامن آهو!
مِهر است و اگر قهر، شهد است و اگر زهر
تسليم شماييم، يا ضامن آهو!
فريادرسی تو، عيسی‌نفسی تو
محتاج شفاييم، يا ضامن آهو!
هر چند گنه‌کار، هر قدر سيه‌کار
بی رنگ و رياييم، يا ضامن آهو!
ما بنده‌ی درگاه، در پيش تو، اما
در عشق خداييم، يا ضامن آهو!
در رنج و تباهی، وقتی تو بخواهی
آزاد و رهاييم، يا ضامن آهو!
ای چشمه‌ی خورشيد، مهر تو درخشيد
در عين بقاييم، يا ضامن آهو!
ما همسفر شوق، فريادگرشوق
آوای دراييم، يا ضامن آهو!
همخانه‌ی شبگير، همسايه تأثير
پرواز دعاييم، يا ضامن آهو!
همراز به خورشيد، دمساز به ناهيد
در شور و نواييم، يا ضامن آهو!
هم‌صحبت صبحيم، هم‌سوی نسيميم
هم‌دوش صباييم، يا ضامن آهو!
ما خاک ره تو، در بارگه تو
گويای ثناييم، يا ضامن آهو!
سوگند الستيم، پيمان نشکستيم
در عهد «بلی»ييم، يا ضامن آهو!
يار ضعفا تو، خود ضامن ما تو
ما اهل خطاييم، يا ضامن آهو!
هم مسکنت ما، هر مرحمت تو
مسکين غناييم، يا ضامن آهو!
از فقر سروديم، يا فخر نموديم
فخر فقراييم، يا ضامن آهو!
نه نقل فلاطون، نه عقل ارسطو
جويای هداييم، يا ضامن آهو!
هنگامه‌ی وهم آن، کجراهه‌ی فهم اين
ما اهل ولاييم، يا ضامن آهو!
از گوهر پاکيم، از کوثر صافيم
فرزند نياييم، يا ضامن آهو!
چاووش شب رزم، سرجوش تب رزم
شوق شهداييم ، يا ضامن آهو!
ايمان به تو داريم، يونان بگذاريم
تشريک‌زداييم، يا ضامن آهو!
منشور نشابور، سرسلسله‌ی نور
با حکمت و راييم، يا ضامن آهو!
تو راه مجسّم، گر راه به عالم
جز تو بنماييم، يا ضامن آهو!
تا صور قيامت، با شور ندامت
شايان جزاييم، يا ضامن آهو!
همراهی استاد آگاهی‌مان داد
کز تو بسراييم، يا ضامن آهو!
اين بخت سهيل است، کش سوی تو ميل است
در نور و ضياييم، يا ضامن آهو!
زين نظم بدايع، وين اختر طالع
اقبال‌هماييم، يا ضامن آهو!


 

اشتراک گذاری این مطلب!

شعر:زمین دلتنگ ومهدی بیقرار است...

7ام اسفند, 1391

زمین دلتنگ و مهدى بیقراراست‏
فلک شیدا، پریشان روزگار است


دلا، آدیـــــــنه شد، دلبر نیـــــامد
غـــروب انتـــظارم سرنــــــــیامد


همه دلــــــها پر از آه و غم و درد
همه آلاله‏ها پـــــــــــژمرده و زرد


نفس‏ها خـــسته و در دل خموشـند
فغانها بى‏ صدا و پرخروشــــــــند


نه رنگى از عدالت، نى از صداقت‏
در و دیوار دارد نقش ظــــــلمت


شده پرپر گـــــــــل مهر و محـبّت‏
همــه دلـــــــها شده سرشار نفرت


شده شام یتیمان، نالــــــه و اشــک‏
برد هرکــس به کاخ دیگرى رشک


شده پژمـــــــرده غنچه در چمنزار
بگشت آواره گل در کوى گـــــلزار


نشسته دیو بر دلـــــــــــهاى خفته‏
همه جا بذر نومــــــــــــیدى شکفته


زده زنـــــــــــگارها آئین و مذهب‏
دمى، رویى زسرور نیست یا رب


به اشک چشم و مهر و ماه، سوگند
به آه و ناله دلــــــــــــــهاى دربند


اگر نرگس زهجرت زار زار است‏
شقایق تا قیامت دغـــــــــدار است‏

موسوی-طلبه سطح3

اشتراک گذاری این مطلب!

شاید برای آمدنت دیر کرده‌ای...

7ام اسفند, 1391

 

شاید برای آمدنت دیر کرده‌ای

وقتی نگاه آینه را پیر کرده‌ای

دیری است آسمان مرا شب گرفته است

خورشید من، برای چه تأخیر کرده‌ای؟

اشتراک گذاری این مطلب!

لگد به پهلوی مادر که افتخار نباشد...

7ام اسفند, 1391


چگونه خانه ی ما بی تو بی بهار نباشد

چگونه دختر تو بی تو بی قرار نباشد..

تمام شهر که در فکر نبش قبر تو هستند..

چگونه دست علی سمت ذوالفقار نباشد؟

سه ماه گریه وهرروز بدتر از دیروز..

چگونه چشم من از فرط گریه تار نباشد

کسی نبود بگوید به مردم این شهر..

لگد به پهلوی مادر که افتخار نباشد..

ویا که مادری افتاد پیش نامحرم..

دودست بسته ی یک مرد..خنده دار نباشد..

کسی نبود بگوید که مادرم باید..

میان این در ودیوار..در فشار نباشد..

هزار مرتبه گفتم..بمان بمان مادر..

هزار مرتبه گفتم که رهسپار نباشد

شبی ندیدم از این سوی خانه در بستر..

سفیدی پر این باغ لاله زار نباشد..

مگر که میشود این مرد دلشکسته شبی

ز داغ مادر آن طفل سوگوار نباشد..

شبی نبود که بابا به قبر او نرود..

شبی نبود که او زائر مزار نباشد..

 

 


اشتراک گذاری این مطلب!

شعر:وای کاش بیایی...

7ام اسفند, 1391

 

وای کاش بیایی…
پس از قرن و هزاره
هنوزم كه هنوز است
دو چشمش
به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش
زیاد است
كه گویند
به اندازه یك « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق، ولی او چرا یار ندارد!
تو خودت! مدعی دوستی و مهر شدیدی!
كه به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی، تو كجایی؟
تو كه یك عمر سرودی «تو كجایی؟» تو كجایی؟
باز گویی كه مگر كاستی ای بُد ز امامت،
ز هدایت،
ز محبت،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت
تو پنداشته ای هیچ كسی دل نگران تو نبوده؟
چه كسی قلب تو را سوی خدای تو كشانده؟
چه كسی در پی هر غصه ی تو اشك چكانده؟
چه كسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه كسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم ز كنار تو گذر كرد،
چه زمان ها كه تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر كرد…
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی كجایی!؟
و ای كاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یكی بود، تو بودی …
هر زمان بود تفاوت، تو رفتی، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت،
و همین است كه تاثیر نبخشند به دعایت،
و به افاق نبردند صدایت،
و غریب است امامت.
من كه هستم،
تو كجایی؟
تو خودت! كاش بیایی.
به خودت كاش بیایی…

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

باید این آدمی آدم بشود

7ام اسفند, 1391



باید این فاصله ها کم بشود
باید این آدمی آدم بشود

ما فقط یک نفس آدم هستیم
وآنگهی سختی و ماتم بشود

شیوه عمر چه غفلت بار است
خاصه چون عیش فراهم بشود

بی ادب همت مردانه نداشت
گرچه در مال چو حاتم بشود

دوست خوب است اگر در سختی
مونس یاور و همدم بشود

آفت دهر بود ظالم و ظلم
مرگ او رونق عالم بشود

زندگانی جریان نفس است
آه از آن روز که محکم بشود!

اشتراک گذاری این مطلب!

ببار ای ابر بارانی که دردم را تو میدانی ...

7ام اسفند, 1391

دلم تنگ است از این شبها یقین دارم که میدانی

صدای غربت من را از احساسم تو میخوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

ببار ای ابر بارانی که دردم را تو میدانی …

اشتراک گذاری این مطلب!

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد...

6ام اسفند, 1391


ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد

سوگند به هر چهارده آیه نور

 سوگند به زخم های سرشار غرور

آخر شب سرد ما سحر می گردد

مهدی به میان شیعه برمی گردد

اشتراک گذاری این مطلب!

بنام آنكه خلّاق كريم است‏

6ام اسفند, 1391

 

بنام آنکه الله است نامش بود    از هر سخن برتر کلامش

بنام آنكه رحمان و رحيم است    بنام آنكه خلّاق كريم است‏

        بنام آنكه او پروردگار است         زمين و آسمان را از او قرار است‏

بنام آنكه حمد او را سزايد       جز او را اهل دانش كى ستايد

بنام آنكه اندر روز محشر        بود او مالك مطلق سراسر

بنام آنكه او را می پرستم       نگيرد كس جز او پيوسته دستم‏

بنام آنكه او اندر ره راست         دليل و ره گشا و رهبر ما است‏

بنام آنكه عارى از نياز است     در جودش بروى خلق باز است‏

بنام آنكه او را نيست فرزند      منزّه باشد او از چون و از چند

بنام آنكه او را كس نزائيد       بنام آنكه كس جز او نپائيد

بنام آنكه همتائى ندارد        بهر جا، هست و مأوائى ندارد


 

اشتراک گذاری این مطلب!

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

6ام اسفند, 1391

پروردگارا!
ستایش میکنم تو را که سزاوار ستایشی
تویی که قادری بر ناتوانی ام
تویی که حاضری بر اعمالم
تویی که واقفی بر احوالم
تویی که مالکی به دنیایم،
و تویی محیطی بر هرچه هستم و به هر آنچه میاندیشم…
ستایش میکنم تویی را که دوستم داری و بحال خویش وا نمیگذارییم..
تویی که مرا با تمام بدیهایم
” به حرمت پاکی نهادم که از سرشت و ذات پاک توست”
و به بزرگی و ببخشش بی کران و بی منتت، میبخشی و تنها نمیگذاریم…
ستایش میکنم تو را که امید نامیدانی،
همراه بی کسانی و
تسکین درد مندانی و هم سفره ی نیازمندانی..
ستایش میکنم تو را که توبه پذیری
و ستایش میکنم تو را عاشق ترینی
ستایش میکنم تو را که خدایی…

اشتراک گذاری این مطلب!

شعر: بوی یار می شنوم

2ام اسفند, 1391


بیا که عزم به رفتن کنیم اگر مَردیم

بیا دوباره به شب های کوفه برگردیم

نفاق ما به مرور زمانه محکم شد

برنده تر ز دم تیغ ابن ملجم شد

خدای من چه شد آن عهدها و پیمان ها

چرا هنوز سر نیزه هاست قرآن ها

رها شدیم و گرفتار زرق و برق شدیم

میان برکه ی مال و منال غرق شدیم

به ما که مرد خداییم کفر چیره تر است

قلوب خلق ز لیل المبیت تیره تر است

میان سینه ما خلق بی وفا، افسوس

برای حضرت مولا نمانده جا، افسوس

بیا به خانه ی ما هم نزول کن مهدی

بیا و خواهش ما را قبول کن مهدی

به سر براهی ما احتیاجی آیا هست؟

سیاهی دل ما را علاجی آیا هست؟

خدا گواست که من بوی یار می شنوم

صدای صیقل ِبر ذوالفقار می شنوم

میان باطل و حق چند ساعتی مانده

به حکم حضرت مهدی اشارتی مانده

ندای «بَیعتُ لله» از آسمان شب قدر

بشارت ظهور می دهد از کناره ی سَدر
«حسین ۫ غریب» به لبهایمان, ولی پیداست

هنوز در شب دلهایمان مهدی تنهاست

اشتراک گذاری این مطلب!

شعرمیلاد امام عسگری(ع)

1ام اسفند, 1391

شعرمیلاد امام عسگری(ع)
باز در هشت ربیع الثانی آمد گوهــــــــــــــــــــری     چون دوازده اختر دیگر گرامی رهبـــــــــــری

از امام هادی و از مادری همچون حُدَیـــــــــــــــــث      زاده شد نوری دگر از تیره ی پیغمبــــــــــــــری

     دارد او از مرتضی صدها نشان در برتـــــــــــــری     زهد و تقوا ، حُسن و ایمان ، حلم و نیكو منظری

نام او باشد حسن معصوم و عاری از گنــــــــــــاه       پیشوای یازدهم یعنی امام عسكــــــــــــــــــری

گویی او در این زمان یك مجتبای دیگــــــــــر است    بر محمد میگذاریم صحـــــــــــــــت این داوری

هست او ابن الرضا و خصلت او احمــــــــــــــدی         راه او راه حسین و مكتب او جعفــــــــــــــری

اشتراک گذاری این مطلب!

الهی !!!

23ام بهمن, 1391

الهی!
مخلصان به محبت تو می نازند و عاشقان به سوی تو می تازند
کار ایشان تو بساز که دیگران نسازند،
ایشان را تو نواز که دیگران نتوانند که نوازند

خواجه عبداله انصاری

اشتراک گذاری این مطلب!

هوای بارانی....

23ام بهمن, 1391

هوای بارانی


به یکی از دوستان عزیزم که آدم لطیفی هم هست پیامک دادم کجایی ؟
فی البداهه جواب داد:
در وادی حیرانی
در هوای بارانی
به دلم افتاده نزدیک است
فصل رویش ایمانی
به دلم افتاده می آید
مردی ار جنس نور ، نورانی

اشتراک گذاری این مطلب!

هر راه بجز راه تو کج خواهد شد

18ام بهمن, 1391

هر راه بجز راه تو کج خواهد شد

بی لطف تو آسمان فلج خواهد شد

ما منتظران اگر بخواهیم همه
امسال همان سال فرج خواهدشد

اشتراک گذاری این مطلب!

وقتی غروب جمعه رسد بی تو...

18ام بهمن, 1391

دنیا به دور شهر تو، دیوار بسته است… هرجمعه راه سمت تو ، انگار بسته است
کی عید می رسد که تکانی دهم به خویش… هر گوشه از اتاق دلم تاربسسته است
از تو همیشه حرف زدن کار مشکلی است …در می زنم وخانه گفتار بسته است
باید به دست شعر نمی دادم عشق را …حتی زبان ساده اشعار بسته است
وقتی غروب جمعه رسد بی تو آفتاب…انگار بر گلوی خودش ، داربسته است

اشتراک گذاری این مطلب!

خورشید قطره ای است زمهرنگاه تو ...

18ام بهمن, 1391

 

خورشید قطره ای است زمهرنگاه تو

هر صبح می چکد ز رخسار ماه تو
در سینه ام شکفت هزاران بهار گل

از گرمی همیشه صبح نگاه تو
شددیده ام سپید زبس هر سپیده دم

دل دوختم ز روزن چشم به راه تو
مرغ دلم که دل زده از هر چه دانه بود

پر می زند به خاطر خال سیاه تو
اشکی فشان برای خدا ابر نوبها

ر آتش گرفت خرمن جانم ز آه تو

 

اشتراک گذاری این مطلب!

نام جاوید وطن

14ام بهمن, 1391


نام جاوید وطن …… صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان …… همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من …… شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان …… همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم …… که هم آواز تو منم
همه جان و تنم …… وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم …… که نواگر این چمنم
همه جان و تنم …… وطنم وطنم وطنم وطنم
همه با یک نام و نشان …… به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران کهن
ز صلابت ایران جوان

اشتراک گذاری این مطلب!

میهن ما ،ای همه ایمان ما

14ام بهمن, 1391


میهن ما، ای همه ایمان ما
مذهب ما، مکتب ما، جان ما
ریشه تو، اندیشه تویی، ای وطن
دین تویی، آیین تویی، ایران ما
آیه ی قدیس اوستا، تویی
خانه ی زرتشت و اهورا، تویی
میهن مانی، وطن مزدکی
حرمت آتشکده ی ما، تویی
قبله ی ما، از همه عالم جداست
کعبه ی ما، قامت الوند ماست
موج خلیج و تن خیس خزر
قبله ی ما، رو به دماوند ماست
باور ما، زنده به پندار نیک
حرف دل ما، همه گفتار نیک
خوب سرشتیم، نه اهریمنیم
پاک و شریفیم به کردار نیک
جامه ی شاهانه به تن می کنیم
مسلک بیگانه کفن می کنیم
خانه پرستیم، نه اهریمنیم
روی به درگاه وطن می کنیم…

 

اشتراک گذاری این مطلب!

برجمال دویاس....

9ام بهمن, 1391

به نام خداوند یکتا و بخشنده مهربان


بر جمال این دو یاس بى قرینه بنگرید
گاه سوى مکه گه سوى مدینه بنگرید
محور اسلام و قرآن در ثبات از این دو مَه
مکتب توحید باشد در حیات از این دو مه
روشن آفاق تمام کائنات از این دو مه
منجلى اوصاف بى پایان ذات از این دو مه


میلاد باسعادت رسول اکرم ( ص ) و امام جعفر صادق ( ع ) را به تک تک دوستان خوبم تبریک می گویم .

اشتراک گذاری این مطلب!

غزل جمکران از مقام معظم رهبری

20ام دی, 1391

دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو

سپند وار ز کف داده ام عنان بی تو

ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ

ز جام عشق لبی تر نکرد جان بی تو

چون آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلی

پُر است سینه ام از انده گران بی تو

نسیم صبح نمی آورد ترانه ی شوق

سر بهار ندارند بلبلان بی تو

لب از حکایت شب های تار می بندم

اگر امان دهدم چشم خون فشان بی تو

چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان

نمی زند سخنم آتشی به جان بی تو

ز بی دلی و خموشی چو نقش تصویرم

نمی گشایدم از بی خودی زبان بی تو

عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم

چو یادم آید از آن شکّرین دهان بی تو

گزارش غم دل را مگر کنم چو امین

جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو

شاعر : مقام معظم رهبری آیت الله سید علی خامنه ای

اشتراک گذاری این مطلب!

حرم عشق .....

19ام دی, 1391

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا

تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

 

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن

عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

 

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم

راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

 

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش

عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

 

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

 

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش

فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

 

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم

گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید

 

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق

عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید

 

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع)

گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

اشتراک گذاری این مطلب!

دلم گرفته...

17ام دی, 1391

دلم گرفته وهرسوی خانه ام ابریست


دلم گرفته وگریه دوای دردم نیست


حریف نی لبک و سوز دل نمی گردم


ولی درون دلم بذرصبر پرورد م


خداست شاهد این حرف وعشق می داند


که روز جمعه نگاهم به جاده می ماند


به آتشی که دلم راهمیشه سوزانده است


دوای درد عدالت کنار در مانده است


دری است فاصله من ویک سبد رویا


دری است فاصله من ویوسف زهرا


دلم گرفته دقایق هنوز در راهند


وعاشقان شقایق هنوز درراهند


دلم گرفته ،کسی نیست،جاده بی رنگ است


دلم گرفته واین قلب ساده بی رنگ است


همیشه مانده ام اینجا،همیشه می مانم


عبورمیکند آیاکسی؟ نمی دانم…

اشتراک گذاری این مطلب!

دعای عشق....

17ام دی, 1391

  خدا خالق عشقه

محمد گل عشقه

علي مظهر عشقه

زهرا وجود عشقه

حسن نماد عشقه

حسين سالار عشقه

عباس ساقي عشقه

زينب شاهد عشقه

سجاد راوي عشقه

باقر كلام عشقه

صادق احياي عشقه

كاظم صابر عشقه

رضا ضامن عشقه

تقي جمال عشقه

نقي پاكي عشقه

حسن بقاي عشقه

مهدي قيام عشقه

اینم دعای عشقه

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

 
فراخوان چی شد طلبه شدم