موضوع: "دل نوشته"

یا ابا صالح المهدی

19ام شهریور, 1394

 

 

 

ای امام زیبایی ها! سلام.

پائیز هم آمد، می بینی؟

گویی او هم منتظر است. ابرهایش را بنگر،

برای دوری از تو اشک می ریزند. برگ ریزان برای توست؛

او هر سال به امید آمدنت زمین را فرش می کند.

چشم برگ ها به آسمان خیره مانده، بلکه منت نهی و بر سرشان قدم گذاری.

درخت هم عریان می شود تا وقتی تو می رسی، لباس نو بر تن کند و سبز بپوشد.

ولی آقای من؛ بین پائیز و بهار، تنها یک زمستان فاصله است.

اما بین من و تو جاده ای بی انتها به نام انتظار.

من مسافر این جاده ام. جمعه منزلگه من است و اشک، تنها دارایی ام.

هر کجا تو باشی، مسیر زندگی من از همان می گذرد.

مولای من؛ می ترسم از خزان.

نکند تو نیایی و قلب من در این جمود یخ زده منجمد شود!

و در این راه، پیش از آنکه به تو برسم، چشمانم به راه سپیدت

خیره بماند و تو را ندیده بمیرم.

اشتراک گذاری این مطلب!

این جمعه هم گذشت ونیامدی

31ام مرداد, 1394

این جمعه هم گذشت و نیامدی ومن به این می اندیشم
که چند هزار ثانیه تلخ را باید که بی تو بگذرانیم

چند هزار عقربه گیج ومنگ باید دور سرم بچرخند
تا بار دیگر در دوازدهمین نگین تابناک تو متوقف شوند.

مولای من !
در گذر از قنوت نافله ات یادی از خستگی جان هایمان کن !
یادی کن از تاریکی ثانیه های بی تو !

از خلوت اسمان بی ستاره
از ناتوانی دستان منتظر
و از جمعه ها که می ایند ومی روند و باز نشانی از تو نیست

و کلام آخر اینکه من آنقدر خوب نیستم ولی شما آنقدر خوبی که دل ما را شاد کنید

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته با عنوان بوی مهر

7ام مهر, 1393

بوی مهر

بوی روز اول مهر را هنوز هم روشن و جاندار حس می کنم. آن قدر که باز کردن هیچ پنجره ای در دنیا هیچ وقت نتوانسته آن را از ذهنم و جانم پاک کند. بوی اول مهر، برایم یادآور اینهاست: بوی مهر، بوی سماور نفتی کنار سفره صبحانه که از روی ایوان خانه، روز پیش آمده جا خوش کرده گوشه اتاق، بوی خنکای نسیم اول صبح که تمام وجودت را می لرزاند، بوی آب سرد حوض که دست و رو شستن با آن، تا آخر سال تحصیلی خواب را از چشمانت می رباید، بوی سنگک تازه صبح اول مهر، بوی دلشوره، بوی لبخند خسته مادر، بوی «بدو الان زنگ می خورد»، بوی کفش نوی لنگه به لنگه، نشانی از هول و حواس پرتی که تا آخر عمر باهات می آید و هی بزرگ می شود، بوی ازدحام، بوی تنهایی، بوی گیجی، بوی سکندری، بوی ترس، بوی «برو کنار هل نده»، بوی سنگین کلام، بوی اضطرابی که از صبح اول مهر تا ابد در جانت رخنه کرده است و رهایت می کند، بوی دنیای آدم بزرگ ها…

آغاز سال تحصیلی جدید بر تمامی طلاب ،اساتید وکارکنان حوزه های علمیه مبارک.

شهلا باتمانی -مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران 

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:سلام به ماه خدا....

24ام تیر, 1392

سلام به ماه خدا…

سلام به ماه دلدادگی…
سلام به ماه رمضان …

بارالها:سفره برکتت را گشوده ای تا من میهمانت شوم ای کاش قدر میزبان را بدانم . صدایی می آید ! آری صدای دفهای  فرشتگان است ، در آسمان شوری برپا شده است ، هیاهویی بپا شده است ، میلیاردها موجود انسان نما متوجه اتفاقی شده اند و آن ماه میهمانی خدا است . دلها یادش کرده اند  صدایش میکنند ، نور را نشان همه میدهند ،  ۳۰روز عاشقی و عشق بازی در راه است ، اما در این طریق همه حرمت میزبان را نگه خواهند داشت .

و من هنوز در کنار مسیر جاده ی منتهی به خدا در مانده ام  و منتظرم تا کسی دستم را بگیرد . الهی! توفیق ده رمضان امسال نامهای زیبات از همه وجودم برخیزد…. فرصت ده رمضان امسال شب قدر را قدر بدانم و درک کنم …. توفیق  وقت سحر لحظه دلدادگیم باشد…. از لحظه سحر تا افطار تنها ذکرم برای تو باشد لحظه آخر غرق دروجودت  شوم…. عید فطر با تمام وجود حس کنم که ۱۱ ماه باقی مانده را هم رمضان خواهم دانست…. خدایا! کمکم کن ماه رمضان امسال برای من هم ماه رمضان باشد و ۱۱ ماه باقی مانده رمضانی بمانم………………..

خدایا در این ماه فرج آقا امام زمان (عج) را نزدیک بفرما ، سلامتی رهبر معظم انقلاب امام خامنه ای  و به همه شیعیان جهان مخصوصا پدر و مادر ها ، برادر و خواهر ها و همسران و فرزندان ما عنایت بفرما . خدایا نسل بعد از ما را محب اهل بیت علیه السلام قرار بده . خداوندا به زندگی همه مسلمانان  و همه کاربران و اعضای سایت رهبران شیعه را که بودنشان نعمت است ونبودنشان غمی به بزرگی عالم سلامتی همراه با سرشاری وبرکت عنایت بفرما.آمین یا رب العالمین

فاطمه حیدریان-مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:حاضرغایب از نظر

1ام تیر, 1392
حاضر غایب از نظر

 
در کلاس ها همیشه عده ای حاضرند و گروهی غایب. کسانی که حاضرند گاهی همه هوش و حواسشان به کلاس و در س ئ گفته های معلم است. آن ها همیشه حرف معلم رامی شنوند، کتاب را دقیق مطالعه می کنند، مطالب را خوب می فهمند و نکات را مهم را یادداشت می کنند.

عده ای هم در کلاس هستند؛ امام فقط دست و پا و جسم آن ها در کلاس است، اما هوش، حواس، فکر، ذهن و خیال آن ها در جای دیگری است. گاهی حتی معلم آهسته از کنارشان عبور میکند یا چند لحظه پشت سر آن ها می ایستد؛ اما آن ها او را نمی بینند.نه اینکه معلم در کلاس نباشد. نه، معلم در کلاس است، اما آن ها او را نمی بینند و حضورش را حس نمی کنند. چرا که آن ها در خیال خود غوطه ورند، هنگام درس، جدول حل میکنند یا به کار دیگری سرگرم هستند.

گاهی حتی معلم به کلاس می آید، میصر برپا میگوید، دانش آموزان می ایستند،اما آن ها هنوز سرگرم بازی و خنده اند.

قصه ی غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نیز اینگونه است. شاید روز هایی در زندگی مان پیش آمده باشد که آن حضرت کنارمان ایستاده، مارا دیده و حتی ما اورا دیده ایم، اما آنقدر سرگرم بازیگوشی و غفلت بوده ایم که حتی یک لحظه هم فکر نکرده ایم ممکن است کسی کنارمان ایستاده و حتی با ما سخن گفته است، امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بوده است. بله از نگاه ما او غایب است، چرا که بیشتر مردم دنیا هنوز آمادگی حضور در کلاس انتظار را پیدا نکرده اند، اما روزی که بیشتر آدم ها بیش از آب تشنه ی محبت او باشند و آمدنش را از خدا بخواهند، خدا او را به همه نشان خواهد داد.

سلام بر دل هایی که در کلاس انتظار غیبت نکردند.اللهم عجل لولیک الفرج

 


اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:ماه رجب ارزشمند است...

13ام خرداد, 1392

هرگز نمی توان ارزش همه زمانها را برابر دانست، چنان که نمی توان همه مکانها را برابر شمرد. برخی زمانها و مکانها ارزشی والا دارند. ماه رجب ارزشمند است، ماه سلوک و زدودن زنگارهای شیطانی از آیینه دل است؛ ماه ولایت و برافروختن چراغ معرفت در شبستان وجود است؛ ماه رجب تکیه گاهِ اعتکاف است. در این ماه، که هنگامه تحول است، عاکفان کوی دوست، با حضور در صحن و سرای دوست، پله های سلوک را پیموده و پله پله به خدا نزدیکتر می شوند. معتکف روزه اش، نمازش، حضورش در مسجد و دیگر اعمالش مایه تقرب است. در خانه دوست، سفره ایی از مغفرت و بخشایش گسترده شده و عاکف با صیقل روح و روان، زنگار گناه از دل می زداید و مهیای ضیافت بزرگ در ماه وصال می گردد. ماهی که عشاق از سفره پرفیض الهی، لقمه های را بر می چینند و عطر قرآن از ژرفای دل یاری یافتگان، مشام جان را می نوازد.
اعتکاف پرورش جسم و جان است، انسان آمیزه ای است از این دو و نیازمند پرورش در ابعاد وجودی خود؛ انسان به دنبال سعادت و کمال است، روح انسان نیازمند نیایش است، مناجاتی شیرین و زیبا، هم کلامی موجودی ضعیف با منشأ قدرتها. از آغاز خلقت تا صحنه رستاخیز، راز و نیاز زیباترین هنر آدمی است.
غفلت بد است در برخی موارد بدتر؛ جریان زمان در گذر است و با از دست دادن آهی ماند و افسوسی که به هیچ نیرزد. انسان دشمنی دارد در اوج حیله گری، با چنین دشمنی هوشیاری باید و سرعت در خیرات؛
زمان اعتکاف است. خالق مهربان قرب خلایق می طلبد. در فکر پرورش روح و روان انسان است و مقررات دینی را تشریع می کند. تنوع عبادات به دلیل نیازهای گوناگون انسانی است، هر عبادتی جوابگوی نیازی از اوست. نماز، زنگار غفلت از روان می زداید و صیقل روح و روان است. در روزه، پالایشگاه خلوص و نردبان صعود است. روزه دار پرواز در آسمان عبادت و عبودیت را می آزماید و آیینه قلبش را نورستان خدایی می کند. حج، شرکت در آزمون الهی و قطع تعلقات و دلبستگی دنیوی است. عبادات مالی؛ چون خمس و زکات و صدقات، دمید ن روح ایثار و گذشت در وجود آدمی است. اما اعتکاف، آمیزه ای از چند عبادت با فضیلت است.
روزه که خود عبادتی ارزشمند است شرط اعتکاف است. حضور در مسجد و خواندن نماز هم شرط آن است. عاکف سه روز در مسجد جامع مقیم می گردد و جز برای ضروریات، کوی دوست را ترک نمی گوید. خود را از حلال باز می دارد تا با تمرین بندگی، جهاد با نفس را بیازماید. اعتکاف عهد مودّت و میثاق مجدد با پروردگار است.
در فضیلت اعتکاف این بس که معادل طواف کعبه و همتای رکوع و سجود است. خدای منّان می فرماید: “… وَ عَهَدنا اِلی ابراهیمَ وَ اِسمعیلَ اَن طَهّرا بَیتی لِلطّائِفینَ وَ العاکِفینَ وَ الرُکّعِ السُجود؛( آیه 125، سوره بقره) و ما به ابراهیم و اسماعیل فرمان دادیم که خانه مرا برای طواف کنندگان و معتکفان و رکوع کنندگان و سجده کنندگان از هرگونه آلودگی تطهیر کنند.”
اساساً ارزش آدمی را عملش می رساند. معتکف انسانی بزرگ و شریف است به اندازه شرافت و فضل عملش، مقدس اردبیلی یگانه زمان در علم و عمل در شرافت و فضیلت اعتکاف گوید: مبادا کسی گمان کند که اعتکاف مقدمه عبادتی دیگر است. کسی که با طهارت و در حال روزه در مسجد مقیم می شود و تعهد قربت در اعتکاف می نماید، این عمل عبادت است. اعتکاف عبادتی مستقل است به مثابه حج و عمره و روزه و نماز و هر عبادت مستقل دیگر.

سیران کهریزی پور -مدیر مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:زمانی که قدم های خود را در مسجد گذاشتم ...

13ام خرداد, 1392

قدم های خود را زمانی در مسجد امام حسین (ع) گذاشتم با افرادی که هر کدام حال و هوای خاصی داشتند روبه رو شدم از هر قشر و گروهی در این خانه ی خدا جمع شده بودند .اعتکاف نوعی بریدن از دنیا و مکانی است برای رسیدن به خدا و از تمام تعلقات دنیوی دور شدن و تنها به عبادت مشغول شدن است زیرا در حالت عادی نمازها و عبادت های ما در کنار امور دنیوی غرق می شود طوری که گاهی اوقات رنگ دنیوی به خود می گیرد و عبادت های ما با دنیای ما تنظیم می گردد اما در اعتکاف دور از دنیا بودن می باشد طوری که حس می کردم محرم هستم و اعمال حج را انجام می دهم،امتیازی که اعتکاف داشت این بود که تنها افراد متمکن و مستطیع در این خانه حضورپیدا نمی کردند بلکه فقیر و غنی، جوان و پیر همه در کنار هم و یک صدا خدا را صدا می زنیم طوری که هر کس بر دیگری برای عبادت سبقت می گرفت و کسی غیر از خدا این حس و حال تو را نمی دید .

ژیلا زین الدینی-مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:مقدمه ای برای رسیدن به خوبی ها....

13ام خرداد, 1392

معتکف شدن انسان مقدمه ای برای رسیدن به خوبی ها و حاجت ها است.کمال زمانی زیبا است که رنگ خدایی می گیرد که بدون هیچ چشم داشت دنیوی برای وصال باشد.
معتکف به تنهایی در این وادی گام نمی نهد بلکه اطرافیان را نیز تحت تاثیر قرار می دهد.عده ای در اعتکاف به نماز و عبادت فردی می پردازند و خلوتگه عاشقانه می گزینند.عده ای به بحث علمی و اعتقادی و اخلاقی مشغول می شوند.عده ای هم به خدمتگذاری،چه زیبا است آنان که هم معتکف هستند و هم خدمتگذار زیرا هم بندگی هم خدمت به خلق هر دو را در سبد اخلاص به محضر خداوند هدیه می دهند.

طیبه السادات حجازی-معاون پژوهش مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته-پله پله تا ملاقات خدا

13ام خرداد, 1392

در لحظه ی ورودم به مسجد،دائما زیر لب زمزمه می کنم:خدای من! عجب حس زیبایی است خود را در محضرعبودیت نگریستن و فارغ، از قیل و قال های دنیا تنها و تنها به تو اندیشیدن
چقدر آرامش بخش است یاد و نام تو در این لحظات پر شکوه و معنوی که معتکف خانه ی تو شده ام.
چه با صلابت است قدم نهادن در ظل عنایت کریمانه ات به آن راه یافتم و با نظر رحیمانه ات در انتهای مسیر،عاشقانه تو را به نظاره می ایستم.
دعوت معبود بی همتا برای ورود به وادی پر رمز و راز اعتکاف با لبیک معتکف آغاز می شود و با غمض عین از دنیای پر هیاهو و محو جمال یار شدن استمرار می یابد ؛لب از ذکر و یاد او فرو بستن و صائم حریم کبریائیش شدن صفای قلب عاشق را صد چندان می نماید و شهد همچون عسلش تا همیشه دنیا در کام عشاق باقی خواهد ماند.

خانم پیری مهر-مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:تو ماندی استوار...

21ام اردیبهشت, 1392

سید جان!روزگاری هر جمعه که نه هر روز واگر بی پرده بگویم هرلحظه در آسمان خیالم پر می زدی ویادت،کلامت ،قلمت والبته مرامت تمام شور وشعور لحظاتم را تورق می کرد؛اما رفیق دعایم کن چند وقتی است انگار غفلت وغبار گناه فاصله را به بلندای یکسال رسانده است !آری فکر کنم آخرین لحظه با تو بودنم به سالگرد پرکشیدنت در سال قبل برمی گردد!!!حالا دیدی رفیق خوبم ،حالم خیلی بده،پس دعایم کن ،دعایم کن،دعایم کن….

آری رفیق،تو ماندی استوار چون قلمت،چون نگاه بلندت وزمانه مرا با خود برده است همچو پر کاهی به ناکجا آباد غفلت ومجاز زدگی….

                                                            به قلم:

حجت الاسلام والمسلمین محمد صالحی

مدیر حوزه های علمیه خواهران استان کردستان

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:مادر،تورفیع ترین داستان حیات منی

19ام اردیبهشت, 1392

مادر،تورفیع ترین داستان حیات منی،توبه من درس زندگی آموختی ،توچون پروانه سوختی وچون شمع گداختی ومهربانانه با سختی های من ساختی .مادر،ستاره ،نمایی از نگاه توست ومهتاب پرتوی از عطوفتت، سپیده حکایتی از صداقتت،قلم از نگارش شکوه تو ناتوان است وهزاران شهر در ستایش مدح تواندک ،مادر،اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم ومحبت هایت را سپاس گزارم پوزش بی کرانم را بپذیر.

کهریزی پور-مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:مادر تورا سپاس

18ام اردیبهشت, 1392

مادر ای پرواز نرم قاصدک، مادر ای معنای عشق شاپرگ، ای تمام ناله هایت بی صدا،مادر ای زیبا ترین شعر خدا.کدام واژه می تواند مرا به وصف تو برساند،کدام جمله توان از تو گفتن را در خود میبیند؟برای از تو گفتن شاید سکوت بهترین گفتارباشد،تو را از آن روز که بند بند وجودم به هستی تو بند بود،از آن روزی که تپش قلبت تنها صدای آرام بخش دوران تنهای من بود.از آن هنگام که کار هر صبح وشام من شمردن نفسهای پر مهرت بود می شناسم تو را..من بدهکار توام عمرت را ،روزهایی که زمن رنجیدی،اشکها دزدیدی و به من خندیدی،من بدهکار توام ای مادر ..سر من را نه ظلم می تواند خم کند نه ترس ونه مرگ سر من فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود،مرا به کعبه چه حاجت؟طواف می کنم مادری را که برای لمس دستانش هم وضو باید گرفت.وقتی از روزگار خسته می شوم،چشمانم را به تو می دوزم،از عمق نگاهت مهربانی را درک می کنم وقتی سر بر دامانت می گذارم وتو با تمام وجودنوازشم می کنی به رویایی شیرین فرو می روم چه خوب بود همیشه سرشار از تو باشم مادر…مادر،تو جانانه جام بلای ما را نوشیدی ولباس رنج و محنت ما را پوشیدی،اینک حریر محبت فرزندانت را بپوش و شربت شهد عشق آنان را بنوش،مادرم  زیبا ترین ستاره ی سپاس را به پاس پاسداری بی کرانت ،بر آسمان پر مهرت می آویزم.

جهان بی تو یعنی شبی بی ستاره
دلم بی تو یعنی دلی پاره پاره
تو دادی به آدم گل و نورو هستی
نبودم تو بودی ،نباشم تو هستی

طاهرآبادی -طلبه مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

اشتراک گذاری این مطلب!

بهاربی صبرانه مشتاق آمدن توست

22ام فروردین, 1392

خدایا بر محمد وآلش درود فرست وایمان مرا به کاملترین مراتب ایمان برسان،ویقینم را فاضلترین درجات یقین ساز ونیتم را به بهترین نیتها وعملم را به بهترین اعمال ترقیع ده ،خدایا به لطف خود نیتم را کامل وخالص ساز ویقینم را ثابت وپابر جای دار وبه قدرت خود آنچه را که از من تباه شده اصلاح فرمای…


یا صاحب الزمان(عج الله تعالی فرجه الشریف)


بهاربی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هر روز وشب برای فراق تو ریخته می شوند،یاس سفیدم !بیا که با ظهورت آیه “والنهار اذا تجلی"تأویل گردد،بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده ،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم ،بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا!
دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد،بیا که هجر تو آیه “ان عذابی لشدید"را تفسیر می نماید،آقا جان بحق کوچه وچادر خاکی بیا ،بیا که سید علی ما تنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را با او در میان بگذارد،بیا ورأس سبز شاهپرک هایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمی اند،ای پیداترین پنهان من!تا تو بیایی مروارید چشمانم را برای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم،نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدم هایت نمایم ،پس بیا که نذر خود را ادا کنم ،ای آفتاب عمر !تا تو بیایی انتظار را قاب می کنم وبر لوح دلم می کوبم ،فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم،در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم…
اللهم عجل لولیک الفرج…

سمیه رئیس دانایی-مدرسه علمیه حضرت فاطمه(س)سقز

اشتراک گذاری این مطلب!

دلــــنوشــته شـــــهدا ...

18ام فروردین, 1392


پروردگارا ، اكنون كه به این بنده ى حقیر توفیق عنایت فرموده ، تا بتوانم در جبهه‏ هاى نبرد حق علیه باطل حضور پیدا كنم و در برابر وظیفه ‏ى شرعى و میهنى كه به عهده دارم ، عمل نمایم همواره سپاسگزارم.

شهید عباسقلى بروز

********************

خدایا ، اگر لیاقت شهادت را نصیب من ساختى ، بدنم را در میدان جنگ پاره ، پاره نما كه در روز محشر در پیشگاه سالار شهیدان حسین بن على (علیه السلام) شرمنده نباشم.

شهید على بیگى

********************

خداوندا ، از تو مى‏خواهم راه بسته شده كربلا را جهت زیارت خانواده شهدا ، مفقودین، اسراء و معلولین به دست سپاه خودت مفتوح فرمایى.

شهید احیامحمد خانكلابى

********************

خدایا! شاهد باش به عشق تو و در مسیر تو حركت كرده ‏ام و اینك فقط پیوستن به تو را انتظار دارم خدایا ، من عاشق و خواهان شهادتم. نه بدین معنى كه از دنیا فرار مى‏كنم ، بلكه مى‏خواهم گناهانى كه انجام داده ‏ام به واسطه رنج كشیدن در راه تو و ریختن خونم به خاطر تو پاك شود.

شهید رمضان ذاكرى

********************

معبودا ، این دنیاى فانى مرا سخت در خود جاى داده و گناهان و موانعى بسیار دشوارى جلوى راهم قرار گرفته و نمى‏توانم به سوى تو بیایم و از تو مى‏خواهم كه دست مرا بگیرى و نزد خودت ببرى و نزد كسانى كه در راه تو شجاعانه جنگیدند و مظلومانه به لقاءالله پیوستند.

شهید محمدعلى رحیمى

شـادی روح شــهدا صــلوات

اشتراک گذاری این مطلب!

در سوگ یاس

18ام فروردین, 1392

نخستین ستاره ای بودی که در عرش به خورشید نبوت رسیدی؛ ستاره ای نیلی به رنگ جراحت آسمان و زخم زمان. ای ام ابیها! ای مهربان ترین مادر، حبیبه ی حق و شفیعه ی حشر! پدر و مادرم فدای پینه ی دست هایت باد. تو محور آسیای ایثاری و اولین علت خلقت. ای مادر رسالت و همتای ولایت! به روزهایی می اندیشیم که پس از واقعه ی عظیم غدیر، همراه با حسنین به خانه های اهل مدینه می رفتی و با بیان وحیانی خویش حجت الهی را بر غافلان، تمام می کردی و بدین سان از آغاز، حمایت از ولایت، سرلوحه ی خصایل آسمانی ات بود.
غبار غم از سیمای زیبای علی می زدودی و بر زخم های فزون از ستاره ی پیکرش که نشان از رزم با باطل داشت، مرهم می نهادی. فتوحات مولا، رهین مهربانی توست. هنوز خطابه های رسایت سراج راه مجاهدان است و بر آفاق تاریخ می تابد. پاره ی تن رسول یار بودی و یگانه یاور یکتا امیر عاشقان. تلألؤ ذوالفقارعلی، وامدار عزم و عزت تو بود. آنگاه که بر بی بصیرتان و دنیا پرستان غضب می کردی، غضبناکی آفریدگار قادر، آشکار می شد. رضای تو رضای حق بود و با خرسندی ات، تمامت اهل عرش و ساکنان قدس، قرین شعف می شدند.
وصله های چادر و بوریای خانه ات، تمنیات و تمایلات خاکیان را به هیچ می انگاشت. صالحان و صدیقین و مقربان ملکوت، آرزومند خدمتگزاری خاندان خدایی ات بودند و بانوان برگزیده ی حق ، رفت و روب آستانه ی خانه ی اهل بیت(ع) را تمنا می کردند و با این وصف، دستان مبارکت که بوسه گاه اشرف رسولان بود، از فزونی تلاش مهرآگینت پینه بسته بود.
همه ی قصرهای جنت و تمام گهرها و آذین های باغ بهشت، ذره ای از غبار خشت خانه ات هستند و هستی، جلوه ی یک سجود سالکانه ی تو. اگر نبودی، افلاک و آفریدگان به وادی حیات نمی رسیدند.
ما «اسیر» عنایت تو هستیم و «مسکین» و محتاج شفاعتت. اینک «یتیم» هجران توییم و سیه پوش نیلوفر ساقه شکسته ی شهود؛ « و یطعمون الطعام علی حبّه مسکینا ً و یتیما ً و اسیرا». ما را نیز به طعام معرفت و محبت، میهمان کن و از زلال زمزم خیر کثیر، بنوشان ای عطیه ی عرش!
سلام بر غمگنانه ترین روایت ولایت! امروز جان علی از تن مفارقت کرد، گرد یتیمی بر رخسار مهسای زینب نشست، موسم تنهایی حسن فرا رسید، حسین از همین لحظه، کربلایی شد و طلیعه ی عاشورا بر صحیفه ی راز، تابید. ای مهدی موعود، ای آخرین حجت یار! تو شاهدی که مادر سادات را شبانه به جانب مزاری ناپیدا مشایعت کردند و پیکر زخمی شقایق باغ ولایت را به آغوش خاک سپردند و علی بی یاور شد. ای قائم آل یاسین، ای شمس بنی هاشم، ای برپا کننده ی قسط ، ای احیاگر عدل علی! ذوالفقار قیام از نیام برآور و روا مدار که چنین، امواج غم بر دریای دل شیعه بیفزایند.
اینک در شعاع آفتاب خرداد، اندوهی سترگ بر شکوفه های قلب شیعه سایه گستر شد. ستاره ی امید نبی بر خاک فتاد و موج دریای دل علی به ساحل فرقت رسید و برترین آشنای عرشیان بر فراز دست سپیداران در سیاهی شب به ضیافت سرخ لقا نایل شد.
مادر، چه غریبانه از دیار عاطفه ها هجرت کرد و در مشایعتش مرغ دل تا فراسوی آسمان کوچید. معتصمین شیطان، تلخی شوکران فراق را در کام یاران سپیده ریختند. واحسرتا! مهتاب نیلی شفاعت به محاق نشست و طوبای رعنای ولایت و آذین صحیفه ی شهادت، پای به معراج نهاد و سایه ی همای عنایتش را از ماسوا برچید.
امروز از سیمای یاس ها و نسترن های بهاری، نکهت غم می خیزد. امروز شقایق های دشت بی قراری، سیاهپوش زهرای آل یاسینند و از سمت آبی دلدادگی، سحاب حزن و توفان حسرت به آسمان احساس سرخ شیعه رسیده و بارش اشک و تراوش زمزم عشق و ریزش آبشار حرمان و رویش غنچه های درد و داغ، منظر بهار غمند و عندلیب عاطفه را به نغمه ی فرقت فرامی خوانند.
یا فاطمه، یا سیدتنا و مولاتنا!
ادرکنا!
امروز صبای سوزدل ها حزین و خرامان به سوی مدینه وزید و عطر یاسمن های اندوه در کوچه های ارادت پیچید. سلام عاشقان بر غریب مدینه. امروز تمام راه های آسمان را به سوی مدینه گشوده اند و راهیان سبز سلوک به تنهایی مزار یار می اندیشند. آنک، در رثای گوهر گمگشته ی علی، ریزش الماس اشک را شاید و تراوش یاقوت آه. آنگاه که شمشاد شیدای ولایت را شبانه به معراج مهر بردند، چشمه ی اشتیاق خشکید و ماه امید، هجرت کرد. چه شباهنگام دلتنگی بود و چه سپیده ی سیاهی! تمام خورشیدهای شعف، یکباره با غروب آشنا شدند. سیمای سپید زهره ی منظومه ی ولایت به سرخی گرایید.
فاطمه، معیار فضایل بود و اسوه ی سرآمدان عصمت و میزان محسنین. در فناکده ی خاک، افول کرد و در بقاسرای عرش، طلوع و تابندگی نمود. هنوز آوای شیوایش در گوش دل ها باقی است که همگان را به پارسایی و پایداری در ولایت علوی می خواند و خود،عامل نخست آن بود. آیین محمد (ص) از استقامت سرخ زهرا آوازه یافت و امت از مرام زیبایش، مجد. فردای شیعه از دیروز شعله ناک آلاله ی شهید نبی، به روشنایی رسید و سوز سینه ی آسمانی اش، اقتدار و صبر حسین و سطوت و صلابت حسن را به ارمغان آورد.
السلام علیک یا فاطمة الزهرا یا بنت رسول الله!
ما خاک پای یوسف گمگشته ی توییم و حیات و قیام و حکومت و جان و روح و هستی مان رهین یک نگاه آسمانی اوست. انقلاب اسلامی ما جلوه ی کوچکی از نورعنایت فرزند عزیز توست. تمام شقایق های دشت التهاب برای قطره ای از دریای احسانش در انتظار، می سوزند.
خدایا مباد که نسیان و غفلت ما، موعود عاشقان را دل آزرده سازد، که تمام حیات و نهضت ما برای یک تبسم ملیح اوست. سال هاست که دلتنگ غیبت و نهانی اوییم و نیک می دانیم که وجود جودآگینش حضور محض است و نهانی، از آن ماست.
یا فاطمة الزهرا، یا قرة عین الرسول!
پدر و مادرم فدای خاک قدوم گل گمگشته ات باد. نظر عنایت خویش از ما مگیر. ضعیفانیم و چه کسی به ما نظر کند جز مظهر سطوت رسول یار؟ تهی دستانیم و چه کسی احسان مان کند جز جلوه ی غنای دوست؟


یا وجیهتا ًعند الله، اشفعی لنا عند الله!

زارعی-طلبه فارغ التحصیل مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)بیجار

” هدیه به بی بی فاطمه زهرا(س) “

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:آن هنگام که خورشید وجودت در گودی قتلگاه به خون نشست...

26ام اسفند, 1391

آن هنگام که خورشید وجودت در گودی قتلگاه به خون نشست و لحظاتی بعد در افق کربلا طلوع کرد، آسمان تیره و تار شد.

صدای برادرم علی بن الحسین(علیه السلام) را می‌شنیدم که به عمّه‌ام زینب کبری(سلام‌الله‌علیها) فرمود : این همان لحظه‌ای است که همه ارکان هستی، از زمان هبوط آدم(علیه السلام) تا قیامت کبری بر آن گریسته‌اند.

زمین و زمان ناله می‌کرد و کودکان می‌دویدند. نبودی ببینی که دامنهایشان آتش گرفته بود و از گوشهایشان خون می‌چکید و من در آن میان مأمن و مأوایی جز دامن عمّه‌ام نداشتم. زمان به سختی می‌گذشت.قرار بر رفتن نداشتم. دوست داشتم که بیشترنزدت می‌ماندم. اماّ مگر داغ تازیانه ها‌ بر جان کوچکم امان داده بود؟ کربلا جهنّم دشمنان تو شده بود و بهشت تو و یارانت. نمی‌توانستم چشم از چشمان به خون نشسته‌ات بردارم.

مرا به زور می‌کشیدند. چقدر سخت بود جدا شدن از پاره‌پاره‌های وحی.

کاش مانده بودم و غبار از چهره‌ات برمی‌گرفتم. کاش پروانه وار دور شمع وجودت می‌گشتم و در پرتو عشق تو می‌سوختم. قرار بر رفتن نبود. از پا‌های آبله دارم بپرس که در این مسیر چقدر دویدم و الآن که سر زیبای تو در دامنم به میهمانی آمده؛ در گوشه‌ی این خرابه، در شهری که مردمانش بویی از مردانگی نبرده‌اند، به برکت آمدنت آرام گرفته ام.

من بهشت را در آغوش گرفتم، من به وصال محبوبم رسیدم.

اماّ ای کاش زودتر می‌آمدی چون رقیّه‌ات دیگر توانی در جان خسته و رنجورش ندارد.

دختر سه‌ساله‌ای که گرمی چشمانت او را متعالی می‌کرد.

می‌گویند من رقیّه‌ام1،کسی که جهتش به سوی تعالی است. آری، از آن زمان که درتقدیر تو متولد شدم؛ من دختر تو شدم و تو بابای من، رفعت گرفتم و بال‌و پر برای پرواز درآوردم و برای عروج آماده شدم.

من در کربلا دیدم که ملائکه به تو و اهل بیتت غبطه می‌خوردند. خودم صدای شیون آن‌ها را هنگامی که بر سرنیزه بودی شنیدم.

خودم دیدم که دسته‌دسته جنیان و ملائکه از برای یاری تو آمدند و در برابرت زانو زدند.

خودم دیدم که از مقتل تو آیه والشّمس‌وضحِها تفسیر شد، خودم دیدم که خداوند تأویل آیه‌ی «یا ایها النفس المطمئنّه اِرجِعی اِلی رَبِّکِ راضیه مَرضیّه فَادخُلی فی عِبادی وَادخُلی جَنَّتی»2 را در قیام تو و یارانت به ظهور رسانید.

چه لذّتی دارد هم کلام شدن با تو. چه شیرین است لحظه‌ی وصال. جانم دیگر طاقت ماندن ندارد. دستان کوچکم را بگیر و با خودت ببر تا در محضر تو، باب‌الحوائجیم امضاشود.

می‌خواهم مانند علی‎اصغر و علی‌اکبر(علیهمالسلام)، نزد جدّمان رسول خدا حاضر شوم و بگویم دشمنانت با تو و فرزندانت چه کرده‌اند.

زارعی-مدرسه علمیه ریحانه النبی(س)سنندج

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:مظلوم ترين امام معصوم...

26ام اسفند, 1391

 

شب از نيمه گذشته است , ساعت يك و ده دقيقه بامداد را نشان مي دهد; سكوت شبانه را گاهي صداي زوزه اتومبيلي كه شتابنده مي گذرد , درهم مي شكند. اهل خانه در خوابند و من به انبوه كتابهائي مي نگرم كه پيرامون زندگي و ظهور امام همام , حضرت اباصالح المهدي عليه السلام نوشته شده است . آنها را از ميان كتابخانه جمع آوري كرده ام تا در نوشتن مقاله اي كه مي خواهم بنويسم , ياريم دهند. اما چه بايد بنويسم مستاصل مانده ام . پيش از اين چند ورقي را سياه كرده ام , اما هيچكدام چنگي به دلم نمي زند. مي خواهم در كوتاهترين و زيباترين جملات , بهترين و رساترين تصوير را از وجود مقدس او ارائه كنم.

درد و داغ دوازده قرن انتظار را در سينه دارم . ساعتي قبل سخت گريسته ام . صداي پاي دختركم را كه از پله ها بالا مي آمد , شنيدم . اشك را از صورتم پاك كردم . نمي خواستم شاهد گريه ام باشد. دختركم چه مي داند كه گريه من براي چيست ! شايد او هم روزي در خلوت خود با ياد امام مهدي عليه السلام بگريد. همچنانكه پدرانمان در ماتم فراق او گريسته بودند. حالا نوبت نوشتن است . بي جهت نيست كه قدما مي گفتند :

گريه بر هر درد بي درمان دواست

روزگار عجيبي است . واژه ها را نيز مانند اسم كوچه ها و خيابانها و شهرها عوض مي كنند. به جاي گريه كه مظهر سوگ شكوهمند شرقي ماست , واژه خنده را گذاشته اند كه مظهر جلافت و غفلت غربي است . به راستي كه خنده , نماد غفلت است و گريه نماد معرفت .

بگذريم ; مي خواهم در مورد سرور جهان , اميد محرومان , صاحب الزمان عليه السلام مقاله اي بنويسم . مي دانم كه خاندان پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم هر يك به تنهائي مظهر تمام فضايل و كمالاتند , آنهم در حدي كه از درك و فهم عقول انساني بيرون است . با اينحال چه بايد بگويم ! كدام زبان را ياراي آن است كه بزرگيها و بزرگواريهاي آنان را ـ آنچنان كه بايد و شايد ـ باز گويد

ذهن خسته ام روي واژه (مظلوميت) متوقف مي ماند. آيا مظلوم بودن , در نفس خود فضيلت است نمي دانم , اما اين واقعيت را مي دانم كه سيره پيشوايان معصوم عليه السلام نشان مي دهد كه همگان همواره مظلوم بوده و هرگز ظالم نبوده اند! آيا به راستي اميرمومنان علي مرتضي عليه السلام نمي توانست مانند ديگران , سفاك و هتاك باشدآيا او نمي توانست مانند باند غاصبان سقيفه به ايجاد گروهي براي احراز پايگاه خلافت (كه حق مسلم خود او بود) دست يازد و تزوير را به جاي صداقت بنشاند همچنانكه غدر و فجور را به جاي دها وكياستو آيا فاطمه عليها السلام نمي توانست چنان سلوك كند كه محبوب خليفه دوم قرار گيرد تا آن مرواريد بسيار گرانبهائي را كه از سواحل عمان به مدينه آورده بودند , فرزند خطاب به او ببخشد

آيا امام ابوعبدالله الحسين عليه السلام (آخرين يادگار آل عبا) نمي توانست با تهديد و ترغيب و تحبيب دنياپرستان , زمام قدرت را بدست گيرد بي ترديد پاسخ اينگونه پرسش ها براي همگان روشن است . دوست و دشمن معترفند كه اگر رعايت جانب حق از سوي آن گراميان نبود , و پرهيز از آلودگي به فجور و ستم و نيز مراعات حق ـ آنچنانكه اميرمومنان عليه السلام فرمود ـ آنان را در موضع مظلوميت نگه داشت و شد آنچه شد , و مظلوميت آنها براي جانهاي حق طلب , معيار و ميزاني گرديد كه توانستند پس از آن حق و باطل , ارزش و ضدارزش , تقوي و هوي , غدر و دها و درنهايت تزوير و صداقت را از يكديگر تميز دهند. اينك به راستي آيا كداميك از پيشوايان معصوم مظلومترند رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كه فرمود : (هيچ پيامبري به سان من آزار نديده است) يا اميرمومنان علي عليه السلام كه فرمود : ( به تعداد ريگهاي زمين و ستاره هاي آسمان در حق من ستم رواداشته اند )و يا ابامحمدمجتبي و اباعبدالله الحسين عليه السلام, كه هركدام با مصائبي سنگين تر از آسمانها مواجه گشتند تصور مظلوميت يكايك ائمه اثني عشر(كه نمي خواستند حقيقت را فداي مصلحت نمايند و دنيا را به بهاي دين بدست آورند) جان آشوب است . به راستي چرا دنيا چنين دجال فعل است كه نيكان و صالحان را در چنبر هزاران ابتلا مي گدازد و (ولا) را با (بلا) قرين مي سازد تا دردمندي چون قاآني شيرازي بنالد كه :

زمانه نيست مگر رذل جوي و رذل پرست ستاره نيست مگر دون نواز و دون پرور

و حافظ بگويد كه : آسمان , كشتي ارباب هنر مي شكند

و يا: جز دود اهل فضل به كيوان نمي رسد

بگذريم , مصائب و مظلوميت اهل بيت پيامبر عليه السلام از دامنه و ژرفايي برخوردار است كه اگر هريك را به تمام اهل عالم تقسيم كنند , چيزي افزون بجا خواهد ماند. فاجعه عاشورا , عقل ها را حيران مي كند و تنهائي و غربت امام علي عليه السلام دلها را به آتش مي كشد. در اين كهكشان درد و داغ بايد نظاره گر خون پاك هزاران هزار شهيدي بود كه از خاندان علوي و فاطمي و حسني وحسيني و در يك كلام فرزنداني از اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم به جرم دفاع از اعتقاد به حقانيت ولايت معصوم به خاك ريخته شد و نيز بايد شاهد شهادت و زجر و تبعيد و تحقير و… خيل عظيم مردان و زنان و كودكاني بود كه فقط به دليل شيعي بودن , تازيانه قساوت اذناب اموي , عباسي و اتباع وهابي و صهيوني آنان را از قرنها پيش تا هم اكنون در جاي جاي زمين متحمل شده اند و مي شوند. با اينهمه اگر مدار مظلوميت را از دير و دور تاكنون بازنگريم و در ژرفا و دامن آن تامل كنيم , به گمان راقم اين سطور هيچ كس مظلومتر از وجود مقدس اباصالح المهدي , حجه بن الحسن العسكري ارواحناله الفدا نبوده و نخواهد بود.

پيش از آنكه دلايل اين ادعا را بر شمارم , سخن آن عالم رباني , استاد پدرم مرحوم آيت الله شيخ علي اكبر اللهيان را به ياد مي آورم كه فرمود : تحمل زندگي با مشقت , از مرگ و شهادت سخت تر است ! و چرا چنين نباشد! دلاور مردي كه براي دفاع از حق , در خون خود فرو مي غلطد و به آني يا ساعتي زندگي دنيا را بدرود مي گويد تا در نعيم جاودان الهي متنعم گردد , بارها آسوده تر از فرزندي است كه بايد سالهاي سال در غربت و انزوا با لحظه لحظه عمر خويش يادآور شهادت و رسالت او باشد. به راستي كدام دشوارتر است آنكه مي ميرد و اجل محتوم را به سعادت مطلوب بدل مي كند , يا آنكه مي ماند و در همه عمر درد و داغ صبوري را به جان مي خرد بي حهت نيست كه شاعري مي گويد:

من كه از هستي ده روزه به تنگ آمده ام واي بر خضر كه محكوم به عمر ابد است

اينك بيش از يازده قرن از عمر مقدس حضرت اباصالح المهدي عليه السلام مي گذرد. هيچ نيازي نيست كه در اثبات چگونگي و راز طول عمر آن امام يگانه , ذهن را با كندوكاو در دلايل عقلي و نقلي خسته كنيم . هركس به حقانيت كلام خداوند ايمان دارد و قدرت الهي را به تصريح قرآن در شكافتن دريا براي موساي كليم و سخن گفتن عيسي مسيح در لحظه ولادت و تكلم سليمان با حيوانات و زنده ماندن يونس در شكم ماهي و طول عمر نوح علي نبينا و آله و عليهم السلام و صدها نظير اين گونه خرق عادتها مي پذيرد , به راحتي خواهد پذيرفت كه عمر طولاني امام عصر عليه السلام به اذن الهي امري بسيار ساده و پذيرفتني است . و اگرچه در اثبات امكان اين امر , دلايل متعددي را دانشوران ايماني در كتب مختلف بيان كرده اند , اما آنهمه دليل و برهان براي كساني است كه همواره سبب ها را ديده اند و سبب ساز را نديده اند. اين سخن را نيز از استادم به يادگار دارم كه , يكي از اهل معرفت ابياتي را در توصيف قدرت بي پايان خداوند سروده بود كه مضمون آن چنين است:

(اي خدا , تو آني كه از زمين مرده و سرد , ساقه سبز و تازه مي روياني , و از ساقه سبز , برگهاي لطيف بيرون مي آوري و بر برگها شكوفه هاي ظريف و بر شكوفه ها پنبه سفيد و نرم را مي نشاني , آنگاه ما آدميان با نيروي ادراك و تعقل از پنبه نخ و از نخ لباس تهيه مي كنيم . خداوندا! تو خود را در پس و پشت اين وسايل و اسباب پنهان نموده اي , و اگر اراده فرمايي مي تواني درخت و بوته و گياهي از خاك برآوري كه به جاي پنبه , لباس آماده بر آن روئيده باشد! ) باري , سخن ما بر سر راز طولاني بودن عمر و حيات امام عليه السلام نيست , كه اين مهم در پرتو قدرت لايزال الهي معماي ناگشوده اي نباشد , سخن در اين است كه وجود مقدس او در طي اين ادوار طولاني چه مصائبي را تحمل نموده اند. اين است كه در دعاي ندبه مي خوانيم : (عزير علي ان تحيط بك دوني البلوي و لاينالك مني ضجيج ولاشكوي . بر من گران و ناگوار است كه رنج و بلا ترا احاطه كند و ناله و شكوايي از من به تو نرسد…)

و انتظار در نفس خود از سخت ترين حالات انساني است . با آنكه مي دانيم در طي اين قرون چشم هاي مقدس او شاهد و ناظر چه فجايع سخت و صعبي بوده است , مشاهده آن همه و نيز اين همه قتل عام ها , تجاوزها , حق كشي ها , آوارگي ها و… به تنهائي كافي است تا سخن صائب تبريزي را بپذيريم كه گفت :

گرم است آفتاب روز قيامت وليك نيست سوزنده تر زسايه ديوار انتظار

انتظار جانسوزي كه بيش از همه شيعيان و حق طلبان , وجود مقدس او را آزرده و هر لحظه و هر روز آن , برگي تازه بر كتاب مظلوميت او افزوده است . مظلوميتي كه دامنه اش از سالهاي ماقبل تولد آن يگانه , آغاز مي شود. توضيح آنكه در تاريخ , چهره منفور كساني را مي يابيم كه با استفاده از فرمايش رسول خدا و ائمه هدي عليه السلام درباره ظهور حضرت مهدي عليه السلام, داعيه مهدويت داشته و پرچم اين ادعا را برافراشتند تا به يمن آن , به آرزوهاي قدرت طلبانه خود نائل شوند! كساني چون مغيره بن سعيد و عبيدالله المهدياز اين گروهند. اينك تا آنجا كه وسع صاحب اين قلم است , وجوه مظلوميت امام همام اباصالح المهدي عليه السلام را درپي مي آورم و به اين دعا تمسك مي جويم كه : (اللهم ادفع عن حجتك و وليك و خليفتك شرالجن و الانس بمنك و كرمك).

1 ـ اولين ستمي كه در حق آن گرامي رواداشته اند , از ناحيه اعتقاد پيروان سقيفه است كه مي گويند : در آخر زمان خداوند مرد مصلحي را بوجود مي آورد و او مهدي موعود است . بنابراين عقيده امام عصر عليه السلام در آخر زمان متولد خواهد شد و البته معلوم و معين نيز نيست كه از نسل كيست . جلال الدين مولوي رومي در مثنوي خويش با پذيرش و تبليغ همين ايده ابيات زير را مي آورد:

پس به هر دوري وليي قائم است

تا قيامت آزمايش دائم است

پس امام حي قائم آن ولي است

خواه از نسل عمر خواه از علي است

مهدي هادي وي است اي راه جو

هم نهان و هم نشسته پيش رو

  پگاه فرهادی-مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

 

 


 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:با من سخن بگو حسین!!!

22ام اسفند, 1391

حسين … از تو چه دور افتاده ام .
اشک هايم را بر غم که ريخته ام که هم اکنون از جوشيدن باز ايستاده اند ؟
ناله هايم را به فراق چه کسي بلند کرده ام که هم اينک درگلو خشکيده اند؟
دست هايم را به مصيبت کدام عزيزي بر سينه زده ام که در اين هنگامه
قيامت ، از حرکت وا مانده اند ؟
حسين …
مگر از تو بي کس تري مي شناسم ؟
مگر از تو غريب تري يافته ام ؟
حسين … مگر از تو مظلوم تري پيدا کرده ام ؟
يا شايد آنقدر بر تو گريسته ام که چشمه اشکم خشکيده ؟
گلويم ياراي ناله اي دگر را از دست داده ؟
نه اما … نه ، انا اعلم بنفسي من غيري
آه …
حسين … از تو چه دور افتاده ام .
***
ايستاده اي ،
در ميان پرده اي از اشک ، دوستانت را راهي کربلا مي کني ،
برايت دست تکان مي دهند ،
همين دست ها چند روز ديگر ضريح شش گوشه جگر گوشه فاطمه را
لمس خواهند کرد .
دلت گرفته ،
چند سال است کارت ، فقط ريختن اشک در پشت سر کاروان است .
چه اتفاق افتاده …
آيا فقط قسمت نبوده …
اما او بهتر مي داند ، و ربي اعلم بي مني بنفسي
***
دست هايم را دراز مي کنم تا شايد از دور بتوانم لمسش کنم …
کاروان رفته و باز مانده ام …
حسين … از تو چه دور افتاده ام …
از تو چه دور افتاده ام …


محمدی-مدرسه علمیه ریحانه النبی(س)سنندج

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:ناوشکن ، نگاه حیدری توست ...

20ام اسفند, 1391


از آن سر دنیا نشسته اند و دوربینهای لیزری کار گذاشته اند و عکس و فیلم از در و دیوار می گیرند تا بلکه بتوانند راهی به شناخت این معمای غامض ببرند !

اما نمی توانند …

سی سال است که نمی توانند …

و ما شیداییان و دلباختگان ولایت هر یک به قدر و فهم خویش ادراک می کنیم.

بعضی هامان نمی دانستیم ، هیچ نمی دانستیم و در این جهل گسترده مانده بودیم و همین جهل سبب می شد گاهی حنجره شیطان گردیم …

بعضی هامان از ابتدا می دانستیم و هم باور داشتیم ولی شاید گهگداری وسواس شیاطین کارگر می افتاد و زانوان ایمانمان سست می شد …

بعضی دیگر اما موقن بودیم ، هم می دانستیم و هم باور داشتیم هم بر این باور استقامت می کردیم …

بعضی دیگر که جداً از ما نیز نبودند ، می دانستند اما عداوت و خصومت می کردند و هر آنچه آب بود به آسیاب دشمن می ریختند تا منافع پست و حقیر دنیوی خود را تامین کنند …

تا آنکه غبار های فتنه همه جا را در بر گرفت و دیگر شب از روز قابل تشخیص نبود .

تا آنکه امتحان الهی مقرر گردید تا مرد را از نامرد جدا سازد .

تا آنکه دستور فرقان نازل شد .

دیگر نیازی نبود لباس خوب و باطل ، جامه حق بپوشد و حق و یارانش تنها و غریب در کنج انزوا بسوزند و دم بر نیاورند …

غبار فتنه به سرعت همه جا را در بر گرفت و پوشاند و به فرموده خودت در هجوم غبار ها همیشه همه چیز مبهم و نامعلوم است

تا آن غبار کنار برود و حقیقت عیان گردد و مرد و نامرد مشخص شوند.

آن روز است که عیار مردانگی بالا می رود و غیرت و شرافت و آزادگی خریدار می یابد.

و تو تمام این ها را می دانستی و از مدتها قبل انذار می دادی اما گوش شنوایی نبود …

تا آنکه از صفین گفتی و پرده ها یک یک کنار رفت…

آنان که استقامت کرده بودند ، همانان که موقن بودند و باورشان ناب و اصیل بود تنها کسانی بودند که مرد این میدان بودند …

و دیگران که باور نداشتند یا اگر داشتند کم بودند بعد از فرو نشستن غبار فتنه ها ، موقن شدند .

اما برای ما که کلام تو حجت بود .

و نگاه تو فرماندهی می کرد قوای معنوی عالم را …

تو چشم زیبای تو حرف می زد با دلهامان

همه چیز از ابتدا مبین و روشن بود

و ما فقط از نگاه تو دستور می گرفتیم

اگر چه ردّی از مظلومیت در همان نگاهت بود که آتشمان می زد …

غبار ها که فرو نشست ، باز تو بودی که چشم فتنه را کور کردی

و هنوز دنیا سرگردان مانده بود که چیست این معنای بزرگ که نمی تواند فهمید؟

و نمی توانست بفهمد …

چرا که اغیار را به پس پرده های معنا و ملکوت راهی نیست

آنقدر شباهت ها زیاد بود که انسان را به حیرت وا می داشت.

انگار همین دیروز بود و تو علی ، که در آن خیمه کوچک اما با صفا و ملائک آستان نشسته بودی و در حال مردمان تدبر می کردی …

و می دیدی چه سان جهل ، عقول مردم را به تباهی کشانده و از خیمه ات بیرون آمده برای مردم صحبت می کردی ، نه یک بار ، نه دو بار ، نه چند بار …

و زمانی که همه چیز خوب بود و عقل بر جهل غالب آمده بود و مالک اشتر نخعی با پیروزی چند ضربه شمشیر بیشتر فاصله نداشت ، مکر و خدعه به یاری جنود جهل آمده و باز غبار فتنه همه جا را مه آلود و مشوّش می کرد …

و قر آن ها بر سر نیزه ها می رفت .

حال اگر این بار سر نیزه ها ، یاد و نام و خاطر و گفتار پیر جمارانی بود عجب نیست چرا که آن نیز تفسیر سطور بسیاری از سور و آیات کریمه است … .

و قرآن ها بر سر نیزه ها می رفت تا تو را وادار به پذیرش حکمیتی و نوشیدن جام زهری دیگر نمایند .

از این رو بود که می گفتی این عمّار؟

که عمّار به فرموده رسول الله ، مبین و فرقان این میدان بود .

اما جنود جهل به سرعت و به شتاب مرکب می راند و پیش می رفت تا بدانجا که بگویند علی عمّار را کشت و علی سبب ریخته شدن آن همه خون شد …

و غیظی و غضبی و کینه ای دیگر بر کینه های خویش نسبت به تو بیافزایند …

همه اینها شد جز آنکه کَید ها و مکر ها این بار موثر افتد…

نیفتاد و دنیا متحیر ماند

نمی توانستند بفهمند این معنای ثقیل را

نمی فهمند که ، تو که هستی

نمی فهمند که تو به انوار هدایتگر صاحب الامر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) روشن گشته ای

نمی فهمند که تو نگاهت این روشنایی را از نگاه مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می گیرد

نمی فهمند که تو به خودِ قطب عالم امکان متّصل هستی

نمی فهمند … نمی فهمند و کلافه می شوند

نمی فهمند و همه نقشه هایشان نقش بر آب می گردد

نمی فهمند و می روند و با سلاحهای پیشرفته تری بر می گردند و با نقشه های پیچیده تری با کَید های بزرگتری…

و غافلند که دنیا چون مکانی کوچک و زمانی اندک در کف دستهای صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است.

و تو متصل به انوار قدسی و ملکوتی صاحب الزّمان هستی ، نمی فهمند و هرگز نخواهند فهمید…

وگرنه آنکه به قلبهای ما حکومت می کند مودّت شماست.

که زوال ناپذیر است .

وگرنه آنکه ناوشکن است که آن ناوشکن جماران که نیست .

ناوشکن نگاه حیدری توست که پشت دشمن را می شکند و خم می کند و دل دوستان را چون کَمندی قدسی به دام می اندازد و عاشق می کند …

ناوشکن نگاه توست که غبار فتنه ها را فرو می نشاند و باطل را رو سیاه همیشه عالم می کند و قلبهای نا آرام ما را سکینه و اطمینان می دهد …

ناوشکن نگاه توست که همیشه نوید ” اَلَیسَ الصُّبحِ بِقَریب” می دهدمان …

و یقین دارم این دعای توست ای یعقوب دل شکسته در فراق یوسف زهرا ، که قلب رئوف صاحب الامر (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) را به ما رحیم تر می نماید تا امدادمان کند و د عایی در حقّمان …

تا از غبار فتنه ها سربلند بیرون بیاییم …

و یقین دارم که این برکت نفس توست که بر نقشه جغرافیا پا بر جا و استوارمان می کند که دیگر گونه از دیگران بدرخشیم …

واین عَلَم که به دستان توست بِیرَق صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است که در اهتزاز است …

و دنیا این را دید و هگان فهمیدند که سرّ تولّا سرّی است بزرگ …

ناوشکن چیست؟!

هسته ای چیست؟!

تو که فرمانده ی کل قوای نظامی - فقط - نیستی

تو فرمانده کلّ قوای وجودی مایی.

تو موسایی!

که عصا به آب می زنی و ما را از میان سیل خروشان فتنه ها خارج می کنی.

تو نایب فرمانده کلّ قوای عالمی.

ناوشکن ، نگاه توست که می شکند کمر استکبار را و ویران می کند کاخ سیاه شیطان بزرگ را و خرد می کند ستون فقرات صهیونیست را

ناوشکن نگاه توست ای یار خراسانی …

شمسی رنجبر-مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:جهان تو را می خواند

20ام اسفند, 1391


هر روز که عرش از صدای ضجه ستم‌دیدگان به لرزه درمی‌آید، زمین، چهار ستونش فرو می‌ریزد.

لرزش بر اندام آدمیان افتاده.

قدم‌هایشان سست شده، ایستاده‌اند؛ اما غبارهایی را می‌مانند در هوا.

هستند؛ ولی گویی کسی جز خودشان نیست!

نیستند؛ ولی چنان در خویش حل شدند که گویی هستی، جز آنها نیست.

خندانند؛ ولی در اعماق روح خویش چیزی ندارند جز اشک و عذاب.

گریانند؛ ولی نمی‌دانند بهانه این همه سختی و اشک چیست؟!

فضا، زمین، زمان، آسمان، دریا، انسان و هر آنچه در هستی است، در خلاءی عظیم غوطه‌ور است. همه چیز در حال غرق شدن است. همه چیز در حال از بین رفتن است.

همه چشم به نجات دهنده‌ای دوخته‌اند که دست‌های رها و خالی را بگیرد و از این فضای در حال سقوط نجات بخشد.

سخت است؛ سخت است هر روز چشم بگشایی و خورشید را ببینی که طلوع کرده، بی‌آنکه خبری از آمدن تو آورده باشد.

سخت است هر روز به سرخی غروب بکشانی و در تیرگی شب فرو روی، بی‌آنکه به آرامشش دست‌یابی.

سخت است تا آخر هفته روز شماری کنی و روز هفتم بلند شوی و باز هم هیچ کس را در آن سوی جاده نبینی.

سخت است پنجره را باز کنی و به دور دست‌ها خیره شوی و هیچ چیز جز چشم‌های منتظر کاج‌ها نبینی.

جاده‌های کشیده شده تا آن طرف انتظار. چشم‌های خیره شده به روبه‌رو …‌.

پنجره‌های گشوده شده، فریادرسی را می‌خواهد که خواب ستم و بی‌عدالتی را بر آشوبد.

سواری را می‌خواهد که منتظرانش او را از پشت شیشه‌های به شوق آمده، ببینند.

جهان تو را می‌خواهد.

پریسا خوش چهره-مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:وهنوز منتظرم...

7ام اسفند, 1391

دلم تنگ است

دلم از هجر مولا بد شکستست

چرا اینهمه آه و صدایم

به صدایش نرسیدست؟

نکند بار گناهم به قدریست

که نمی بینم که هنوزم که هنوز است

مولای من منتظرم هست

نکند کوله ی راهم هیچ ندارد

که کند همرهیم تا که رسم وادی معشوق؟

چرا تا به الآن مانده ام اینجا … ؟

سوالیست که با ذهن پر از خستگی ام سر جنگ دارد

بگو مولا

بگو تا کی در این زندان غم باشم هراسان؟

و چرا هیچ کسی نیست در این غم متامل؟!

و چرا هیچ کسی منتظر یار ننشستست؟

و چرا اینهمه عهد شکستیم؟

و چرا اینهمه مشتاق وصال و بابای زمانم نیامد؟؟؟؟؟

و چراهای فراوان دگر …

من هنوز میمانم

اشک هایم جاده های انتظارش را آب پاشی میکند

تا که چون آید او

خاک آن جاده ی پرگنه ام

مایه ی رنج عزیزم نشود

و هنوز منتظریم …

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب العصر و الزمان

امجدیان -مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:فردا جمعه است...

7ام اسفند, 1391

فردا جمعه است و من با نگاهی منتظر و دلی امیدوار، شوق فردا را در سر دارم. روزی که بر اساس روایاتی، خورشید دل ها طلوع می کند. حورشید دلربایی که بسیاری از دل ها را ربوده، اما هنوز بازنگشته تا دست در دست این جماعت دهد و عالمی را از ظلم و ستم آزاد کند.
اومهدی(عج) نام است، مهدی که ولی خدایی، گذشتی دریایی و صداقت والایی دارد.
بسیار مشتاقم تا روی چون ماهش را هرچه زودتر زیارت کنم.
دلم می خواد بیاید تا نزدش روم، زانو زنم ،های های بنالم، برایش از غم فراق بگویم و جانم را فدای قدوم مبارکش نمایم.
مولایم با این که در کنارم نیست، ولی هرگاه برایش صبحت ها و غم درونم را بازگو می کنم، دلم آرامش می یابد، تنها پناه من هنگام معصیت هایم مهدی(عج) است.
دلم می خواد سر در سایه مهر او خستگی را از خود برانم و کوله بار سنگین گناهم را بر زمین بگذارم، از جاده های خطرناک سستی و کاهلی و از گذرگاه های میان دره های عمیق پلیدی عبور کنم، از سرزمین سیاه خواهش ها و کوه های آرزوهای طولانی از آن سوی وابستگی های پوچ بگذرم و یک گام به سوی خدای مهدی (عج) فراتر بردارم.
هرگاه در دلم یاد مهدی(عج) زنده می شود، تنها آرزویم دیدار روی زیبای اوست. نمی دانم چگونه و با چه رویی دل مجروحم را، اقیانوس اشکم را،جاهای خالی نیازم را تقدیمش کنم؟ در عوض، او مرابا همه معصیت هایم می پذیرد، سپس مرا با امید باز می گرداند.
بار دیگر نیز با تمام گناهانم به سویش می روم، او هم با تمام کرامتش، همانند گذشته مرا می پذیرد و به خوسته ام پاسخ می دهد. تا به حال یک بار نیز مرا مایوس بازنگردانده، فقط هر بار زبان به سخن می گشایم که مهدی جان نگار دلم کی می آیی؟ او خاموش می ماند و سکوت اختیار می کند.

فرهادی-مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:این ملائک، دو شیفت در هر شبانه روز دارند..

7ام اسفند, 1391


” بسم الله الرحمن الرحیم “
بی نام او هرکاری ابتر است
سلام به همه دوستان خوب
چند روز پیش، حدیثی از امام رضا “علیه السلام” می خواندم به این مضمون که:
” کارهای خیر خود را در خفا انجام دهید، که ثواب آن ۷۰ برابر می شود
و گناهان خود را آشکار نکنید، که باعث آمرزش آن ها می شود. “
متأسفانه، اکثراً متوجه این نکته نیستند، که گناه آشکار کردن فعل حرام، از انجام دادن خود فعل بیش تر است، و اساساً حد شرعی، زمانی جاری می شود که کسی گناه مخفی اش را آشکار کند!
اما ما نمی دانیم که خدا چقدر مهربان است، که اگر می دانستیم، در دم جان می دادیم. در ادامه، قسمتی از محبت خدا در مواجهه با ما انسان های خطاکار را، عرض خواهم کرد.
مدت ها گمان می کردم، که چقدر آبرویم جلوی این دو ملکی که بر روی شانه های چپ و راستم نشسته اند، می رود! (اسمشان رقیب و عتید است-اگر درست گفته باشم)
مردم عادی که از کنار ما رد می شوند، اگر چشم برزخی نداشته باشند، ستاریت خدا، نمی گذارد که گند وجود ما آشکار بشود و در نتیجه، از این لطف خدادادی سوء استفاده می کنیم، و در محضر قاضی، به جنایت ادامه می دهیم!
منتها من همه اش نگران این دو ملک بودم. چون خدا که غفور است و می گذرد(آخه ببین خدایی استدلال آبکی ما رو! بگذریم)، اما این دو بزرگوار، همه اش دارند من را می پایند، و حتی از آن چه در قلبم می گذرد هم خبر دارند، خوب گمان نکنم جلوی کس دیگری اندازه ی ایشان ضایع شده باشم!
تا این که، یک وقت داشتم سخنرانی آیت الله ناصری را می دیدم، ایشان فرمودند که نه خیر! این طور نیست که این دو ملک ثابت روی شانه ی ما تشریف داشته باشند!!! (ما رو می گی )
این ملائک، دو شیفت در هر شبانه روز دارند، یک شیفت روز، و یک شیفت شب! و هر کدام از این ها هم، فقط و فقط یکبار مراقب ما می شوند! متوجه شدید یعنی چی؟!
یعنی خدای مهربون، حتی نخواسته که ما جلوی ملائکش هم ضایع بشویم. در هر شیفت، ملائک جدید می آیند، که از گناهان گذشته ی ما خبر ندارند، و از گناهان آینده ی ما هم مطلع نمی شوند!!!
خوب، می ماند خودمان! گیرم که هیچ کس نفهمید که ما چه غلط هایی کرده ایم، خودمان که می دانیم! اگر به بهشت هم راهمان بدهند، با این ننگ نافرمانی چه کنیم؟!!!
این جاست که ما هنوز خدای مهربان را نشناخته ایم!
اگر کسی به هر علت، مشمول رحمت خداوند گشت، و بخشیده شد، پس از طی مراحلی، خدای مهربان، کاری می کند که حتی خودش هم یادش نیاید که چه نافرمانی هایی کرده است!!!
راستی یک سوال:
چرا ما نباید از این خدای مهربون اطاعت کنیم، که چیزی جز سعادت ما نمی خواهد؟!
صد بار اگر توبه شکستی باز آی گر کافر و گر تو بت پرستی باز آی
این درگه ما، درگه نومیدی نیست ! طلبه سطح 3 موسوی

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:به یاد آقایم دلتنگ تر از همیشه ام!!!

6ام اسفند, 1391

دلم می گیرد و به یاد آقایم دلتنگ تر از همیشه ام !
من نیز همچون تمام منتظرانِ سرورم ، هرجمعه کمتر پلک می زنم تا زودتر ببینمش !
هرجمعه که کوچه پس کوچه های دل را آب و جارو می کنیم ، برای استقبال از گام
هایی که معطر به عِطر گل یاس اند …
همه در این اندیشه ایم که : ” این جمعه … جمعه ی وصل است ؟؟؟؟”
مهدی جان ! این منم … رو سیاه ترینِ منتظرت !
به ستوه آمده از این همه نخوت و کینه و بوی تعفنی که دنیا را فراگرفته است !
از کودکی آموختم وآموختیم که : دنیا مرزعه آخرت است ؛
پس … هرچه داشتیم ، کاشتیم ! “اندک،اندک” ، هرچه که بود … !
وامروز این مزرعه با تمام اندک محصولش ، غرق آتشی از کینه و نفرتِ شیطان است!
نفرتی که منِ انسان، بازیگر آنم !
جانم به فدایت
امروز در این هوای غبار آلود ، چَشم ، چَشم را نمی بیند ، چه رسد که دل … دل را ؟!
هر دم که فرو می بریم ، به شوق عطر حضور توست ؛ ورنه این هوا غریب است …
و همچو بغضِ گلوی تمام دلشکستگانت … سنگین !
مفهوم زندگانیم …
از گذشته هیچ کودکی به دنیا نیامد مگر با … گریه ؛
حال این گریه از کجا بود ؟ فقط خدا می داند …
همواره اندیشیده ایم ، که شاید از فراق تنها آغوش مهربان و بی منت بود ؛
و این بغض و گریه ، بر گلو می ماند و پنهان بود تا … وصال !
اما امروز چه بر سر انسان آمده که قهقهه می زند ، بر آن هق هق عاشقانه ؟!
این شریف ترین مخلوق چه کرده که ، پلیدترین مخلوق او را به سخره گرفته است ؟
صدای قهقهه های شیطان آزارم می دهد ، حتی گوش خراش تر از آنروز است …
همانروز که … هبوط یافتم !!!
ای پسر فاطمه
امروز گرچه دستمان تهی ست و سرد ، اما دل همواره لبریز گرمای عشق توست !
این روزها نجوا ، نجوای العجل است برای ظهور منجی …
که البته شیطان کمر همت خود را بسته تا این واژه را نیز همچون انسانیتِ انسان ها ،
به بازی گرفته و باب میل خود معنا بخشد …
اما به خداوندگاری که در هیچ کجای دنیا نیافتم همچو او را ، که تو تنها آرامش بخش
این همه بشر هستی و تنها تو منجی بودی و می مانی !
عزیز زندگانیم … گرچه دل ، تنگ است ، اما مجال تنگ تر …
فقط می خواهم بگویم : ” امروز همچو هرجمعه دیگر ، دستان منتظرانت دخیلند بر
آستان پر مهر خداوند … !
اللهم عجل لولیک الفرج


زارعی-دانش آموخته مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)بیجار

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:زیارتش بهانه نمی خواد.

3ام اسفند, 1391

سرت را به شيشه پنجره تكيه داده اى. ماشين از پليس راه مى گذرد و هر لحظه به شهر نزديك تر مى شود، دلت بهانه مى گرفت، هواى او را كرده بود كه پا در سفر گذاشتى از لحظه اى كه ساك را بسته اى و راه افتاده اى هر لحظه بى تابتر شده اى از بلنداى جاده به شهر خيره مى شوى نگاهت از روى ساختمان ها مى گذرد. چشمان تشنه ات در التهاب عطش مى سوزند. چيزى را مى كاوند كه خود نمى دانى، دلت گواهى روشنى مى دهد. در تابش نور آفتاب تشعشع خيره كننده «گنبد طلايى» حرمش چشمانت را به آتش مى كشد. نگاه تشنه ات بر روى گنبد قفل مى شود، مى ماند. گويى به آنچه مى طلبيده رسيده است…

جذبه محبت كريمه، امان فكر كردن به غير را از تو گرفته است. هنوز نگاهت خيره به گنبد است و «گلدسته ها» كه آواى «ربنا» از قنوتشان جارى است. توان ايستادن ندارى، تا لحظه اى ديگر بر دروازه حرمش خواهى بود.

بيقرار، بيخود از خود، دل هواى پرواز مى كند، بى تاب از ماندن. چششم ها بهانه باريدن مى گيرند. زبان زمزمه نيايش پيدا مى كند و دست هايت تشنه قنوت دعا مى شوند. ضرباهنگ قلبت با پايت درهم مى آميزد, كسى تو را به خود مى خواند…

كفش هايت را كه به «كفش دارى» مى سپارى ديگر خودت نيستى كه پيش مى روى. اكنون لبريز از شور و عطشى. تشنه اى هستى كه هر لحظه به آب نزديكتر مى شود. اما تو هر چه از درياى عشق اهل بيت بنوشى تشنه تر خواهى شد. نگاهت از لابه لاى نور«چلچراغ سبز وسرخ وزرد» كه چون ملائك دور تا دور «رواق ها» صف كشيده اند مى گذرد و بر روى «ضريح» قفل مى شود. قلبت به هم فشرده مى شود و يك لحظه از حركت مى ايستد! دل و ديده از اختيار بيرون مى رود و بر زبانت جارى مى شود:

السلام عليك يا بنت رسول الله(صلى الله عليه و آله وسلم) …

نسيم ملايمى می وزد و مشامت را سرشار از عطر «گل محمدى» مى كند. احساس سبكى خاصى مى كنى و طرف «بالا سر مبارك» كشيده مى شوى. «تربت كربلا» را جلوت مى گذارى و تكبير مى گويى. تربت كربلا هم در اين جا بوى ديگرى دارد. دلت براى يك جرعه «زيارت عاشورا» لك مى زند. عاشورا! اين سرخ ترين روز تاريخ…

مى روى اما…

نه! چطور دلت مى آيد اين جارا ترك كنى. اين جا قطعه اى از بهشت است. اى كاش مى توانستى هميشه اين جا بمانى!مى روى اما نه آن كه آمده بودى. سبك، راحت، رها، عجيب حالتى دارى، گوياكه در آسمانى و برابر ماه پا مى گذارى.

و دلت تاريك! نه، روشن، مثل خورشيد، سفيد چون برف، آبى تر از آسمان، سبز، سبزتر از بهار. مى روى به اميد اين كه دوباره خيلى زود برگردى و سلامش كنى. هر لحظه بر مى گردى وبه پشت سر نگاه مى كنى. گلدسته ها تو را به خود مى خوانند و كبوترى بر بلنداى «ساعت حرم» در امتداد نگاهت مى نشيند. كاش تو هم يك كبوتر بودى. يك كبوترحرم!…

و معصومه معصومه است. فاطمه، كريمه اهل بيت، كوثر كوير و قبله همه دل هاى شيفته ولايت، آشناى دور و نزديك و بزرگ و كوچك. دختر هفتمين و خواهر هشتمين خورشيد ولايت، زيارتش بهانه نمى خواهد كه حرمش خانه محبان است و حريمش كعبه عاشقان. و عشق عشق است مسلمانى و زنديقى نيست. آنان كه هر روز جرعه جرعه «اكسير ولايت» را از جام مشبك هاى ضريحش مى نوشند دورى او را نمى توانند تحمل كنند در جوارش سكنا مى گزينند تا جان هاى عطشناك و كويرى خود را از محبت او سيراب كنند. خدا كند قدر اين بانو را بدانيم.

به قلم یکی از طلاب مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)بیجار

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته به امام زمان(عج)

1ام اسفند, 1391

یا صاحب الزمان رمز ظهور تو ترک گناه و یکدلی و دعای ماست. سلام مولای من، سلام معشوق عالمیان، سلام انتظار منتظران می خواهم از جور زمانه بگویم ، می خواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پرده ای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان. پس ذره ای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خسته ام. آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان: مولای من می دانی چند سال است انتظار می کشم. از وقتی سخن گفته ام و معنای سخن خود را فهمیده ام انتظارت را می کشم. بیا و این انتظار مرا پایان بده. … طلبه -موسوی
——————————–
گفتم که روی ماهت از ما چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است

اشتراک گذاری این مطلب!

یکسال دیگر گذشت !!!

24ام بهمن, 1391


يك سال  رو برام رقم زدي…هر چه بود گذشت…

خداي خوبم…
بخاطر تمام لحظه هايي كه منتظرم بودي و نيومدم ، منو ببخش…
بخاطر تمام لحظه هايي كه منو ديديو  من نديدمت ، منو ببخش…
بخاطر تمام لحظه هايي كه برام خوب خواستيو من بد كردم ، منو ببخش…
بخاطر تمام لحظه هايي كه اميدتو نا اميد كردم ، منو ببخش…
بخاطر تمام لحظه هايي كه برام وقت گذاشتي و من وقت نداشتم ، منو ببخش…
بخاطر تمام لحظه هايي كه تنهام نگذاشتي و من خودمو تنها ديدم ……

بخاطر تمام لحظه هايي كه به مهربون بودنت ، بخشنده بودنت ، آمرزنده بودنت ، بزرگ بودنت و بودنت …شك كردم ؛ منو ببخش..

بخاطر تمام لحظه هايي كه اشكهام براي كسي جز تو بود….
بخاطر تمام لحظه هايي كه خواهش ها و التماسام براي كسي جز تو بود…
بخاطر تمام لحظه هايي كه لذتها و شادي هام براي كسي جز تو بود…
منو ببخش..

يكسال ديگه هم گذشت و من باز به اين رسيدم كه…
خيلي ها به دعوت دل ساده ي من ،
اومدند ؛
نشستند ؛
خنديدند ؛
اما خيلي زود …
شكستند و گسستند و رفتند….

تنها تو بودي كه ؛
بريدم و نبريدي…
شكستمو نشكستي…
گسستمو نگسستي…

خدايا…
دلم خيلي هواتو كرده…
امسال هم در دلم بنشين و آنچه را كه شايسته خدايي توست ،
براي من و عزیزانم بنويس .

خدایا خیلی دوستت دارم…

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

دوستان عزیزم سال نو همگیتون پیشاپش مبارک
برای تک تکتون یه سال عالی ، توأم با “شادی دل” و “آرامش روح” وظهور یار رو آرزو میکنم.


♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

اشتراک گذاری این مطلب!

گم نشیم!!!!

23ام بهمن, 1391

 


گم نشی!

و هر کسی از یاد خدای رحمان دل بگرداندبرای او شیطانی بگماریم که همنشین اوست(زخرف_٣۶)
نمی خواستم دیگه بنویسم ولی حالا می خوام پس می نویسم
می دونید چیه تازه فهمیدم هیچی نفهمیدم
تازه فهمیدم آدم یه دفعه تو دنیاش گم می شه همه چی رو از یاد می بره
تازه فهمیدم هر چی بالاتر باشی بدتر زمین می خوری
تازه فهمیدم اگه خودش نخواد خودتم بکشی رات نمی ده هی دور می شی
تازه فهمیدم نباید بهش عادت کرد باید هر روز درکش کرد.هر روز یه چیزی ازش فهمید.
تازه فهمیدم خیلی زود می گذره.جا نمونیم.ضرر می کنیم
هر کس ارزش خود را نشناخت بدبخت شد(امام علی)
دوست دارم بازم بگم ولی حوصلتون سر می ره
عشق می گوید به گوشم پست پست
صید بودن خوشتر از صیادی است
در برم ساکن شو و بی خانه باش
دعوی شمعی مکن پروانه باش

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته به قلم زینب صائم(طلبه مدرسه علمیه الزهرا(س)قروه)

18ام بهمن, 1391


درد دل با كربلا
قدم آرام آرام بر مي دارم، نفس آرام مي كشم سعي مي كنم كسي صداي تپش قلبم را نشنود. دست و پايم مي لرزد نمي دانم با كربلا اين زمين پر شور و نوا چه بگويم با زميني كه سالهاست از خون اربابم رنگين با بويش اجين و ياد دار همه وقايع عاشورا 61 هجري است. زميني كه تنها شاهد پاهاي پر ابله رقيه 3 ساله است زميني كه تنها ناظر اشكهاي بي پايان زينب (سلام الله عليها) است سخنم با توست اي كربلا… اي خاك كربلا چگونه توانستي سكوت كني آنگاه كه تمام ملائك و اسمان و پرندگان و جنبدگان براي اربابم بي تابي مي كردند چگونه چشمانت تاب ديدن اين وقايع را داشت. اي خنجر ها شما را چه شده كه اينگونه بي حياء و بي پروا بر روي فرزند رسول خدا بالا و پايين مي رفتيد. شرم از آن خنجري كنيد كه سر اسماعيل را نبريد آيا شما را از پاره ي آن آهن نساخته بودند. اي آب فرات آيا تو را از آبهاي چشم علي كه در چاه كوفه ريخته شرم نمي آيد كه خود را به حسين و فرزندانش روا نداشتي اي شعله هاي آتش كه بر دامان رقيه ايد آيا شما را از شعله هاي همان آتشي كه بر در خانه زهرا زده اند گرفته اند چگونه شرم نمي كنيد كاش شما را از همان شعله هايي كه بر ابراهيم گلستان شد مي گرفتند اي غل و زنجير ها چگونه ايد وقتي بر روي دستان فرزندان مكه و مناييد آيا شرم نمي كنيد گويا شما را از همان ريسمانها دستان علي ساخته اند. اي مسلمانان آياد يادتان رفته كه پيامبر فرمودند حسن و حسين سرور جوانان بهشتند آيا شما حسين پيامبر را لب تشنه سر مي بريد در حاليكه اگر بخواهيد حيواني را سر ببريد آبش مي دهيد.اي خارهاي بيابان شرم كنيد اين پاها پاهاي دختركي است شبيه زهرا(س) پس خود را به زير پايش گل كنيد. اي زمين كربلا گله بسيار دارم از تو كه نامت در جهان شهره گشته به خاطر حسين بن علي و خونش و تو جلوه گري مي كني اي زمين كربلا بگو با من كه در آن روز گرد آلود چه ديدي چرا رنگ خاكت رنگ خون است. چرا سكوت كردي تا حسين غريب ، غريبتر از هميشه باشد و چرا هاي بسيار…..
چه خوش نامه مي زند مولايم مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف)


السلام علي الغريب الغربا
السلام علي الشهيد الشهداء
السلام علي قطيع الوتين

السلام علي من بكته ملائك السماء


زينب صائم-مدرسه علمیه الزهرا(س)قروه

 

اشتراک گذاری این مطلب!

به قلم خانم شهلاباتمانی(معاون فرهنگی مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

18ام بهمن, 1391

انسان،در بینش اسلامی ، دارای ویژگی هایی است که دیگر موجودات عالم آفرینش از آن بی بهره اند و به دلیل وجود همین برجستگی هاست که به او فضیلت (کرمنا) بخشیده اند و جام جانش رامنبع (اسماءالله)ساخته اند و در شکل ، به (احسن تقویم ) تکریمش کرده اند و برشمایل او ردای زیبای (احسن الخالقین) پوشانده اند.
یکی از عبادت های پراهمیت و ارزشمند که بهترین شکل عبودیت و زیباترین نوع سپاسگزاری را در برابر معبود,نشان می دهد نماز است.
نماز اوج خضوع و خشوع بنده است در پیشگاه مولا. نماز تفسیری است از فلسفه خلقت بشر.نماز ایجاد رابطه و برقراری پیوند یک مخلوق ،از عالم آفرینش است با آفریننده هستی . رحمانیت و رحیمیت حضرت رحمان را، مالکیت و ملوکیت قادر  سبحان را ،یاری دهنده مددخواهان را ، حکیم و عظیم موجودات جهان را ،باید در آیینه نماز مشاهده کرد.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

یک نکته جالب!

11ام بهمن, 1391

واقعاً هر كدام از ما ‌بايد بيانديشيم…
اگر روزي از همين روزها بگويند آقا ظهور كرد…،
آيا آماده دست كشيدن از خواسته‌هاي خودمان براي ياري آقا هستيم؟
يا همچون كوفيان… تنها بهانه‌هايمان ‌آماده خواهد بود؟!!!!

زآغاز عهدي كرده‌ام جان را فداي شه كنم
بشكسته بادا پشت من گر عهد و پيمان بشكنم

اللهم عجل لوليك الفرج والعافية والنصر

اشتراک گذاری این مطلب!

حرف دلی های گرامی!?!?

9ام بهمن, 1391

حرف دلی های گرامی ،سلام

فکر کنم عید فردا از اون عیدایی باشه که خدا خوشحال خوشحاله. خدا وقتی از بنده اش دلگیره، می بخشه چه برسه به الان که به حرمت پیامبر (ص)و امام صادق (ع)از روی مهربونبش می خواد ببخشه. بیاین از فرصت استفاده کنیم و از خدا بخوایم مارو تو این روز عید؛ روز تولد دو تا از بهترین های خلقتش، از خزانه بی پایان کرمش بی نصیب نکنه. برا همدیگه دعا کنیم. برا همدیگه ازش عیدی بخوایم. کاری که خدا و محمدش دوست دارن… دعا برا همدیگه.
التماس دعا
یا علی

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:تقدیم به امام همیشه حاضر وناظر

8ام بهمن, 1391


روزهایی که گذشت ،شبهایی که سپری شد ، نه سرگرسنه برزمین بی بالشت گذاشتیم ونه در راه تو سختی کشیدیم .
جاده هامان راحتی اگر فرعی بودند-باقیر داغ برای راندن وتاختن وسریع تر رسیدن صاف کردیم ، اشکی هم نریختیم اصلا دوری ات را حس نکردیم .راستش برای ندبه هم خواب نماندیم ، اما خوابمان می آمد. گرمای تختمان می رفت اگر بیش از دورکعت نماز خواب آلود تحویل خدا می دادیم ، به همین خاطر، عهد هم نخواندیم (دعای اللهم کن لولیک ) راهم در مسیر رسیدن به تختمان می خواندیم و وقتی به(طویلا) می رسیدیم ، مدتها بود که درخواب بودیم ما محرومیت نچشیدیم گاهی دل تنگ می شدیم . اما اگر گاهی دل تنگ می شویم ، یعنی دوربوده ایم. مثل هرسال روزهای آخر منتهی به بهار چرتکه می اندازم وفکر می کنم با بهار چگونه گل بکارم ؟ تصمیم گرفته ام دلتنگ تو نشوم فاصله ها را بشکنم .دست تورا بر دلم حس کنم ودر ذهنم بسپارم .تصمیم گرفته ام محروم شوم ، محروم شوم از کارهایی که برایم لذت بخش اند اما مرا از تو دور می کنند. محروم شوم از آسودگی وعیش ونوش وآسایش بی دغدغه .محروم شوم از خودم .اینگونه کمی هم رنگ تو شوم انصاف نیست تمام سختی ها را توتحمل کنی آقا جان آیه بیداری خواندی آقا جان ومن کنار مخروبه بیدار شدم در آسمان دلم برای وصال واژه هایم فرو می بارند. بی دلیل بیا آقا جان … زمانه دیگر تاب واژه تنهایی ندارد… قصه هزار ویک شب دارد تمام می شود نسیم ، نفس کم آورده است .واژه ها با اشک فرو می بارند بی دلیل بیا آقا جان - 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:دعوت

7ام بهمن, 1391

السلام علیکم یااهل بیت النبوة و لا سیما مو لانا بقیة الله «روحی فدا»
می نویسم به نام دل،مگر جز،این است که تمام تارو پود عبد چیزی غیر معبود نیست !؟ پس به نام حضرت دل می نویسم. از گودال عشق بازی با دو ست واز بین الحرمین دلواپسی های فریاد،فریادی که بی صدا درخود فرو ماند .
از آنجا بگویم که؛قلم دیگر توان نواختن نداشت،میلش بر این بود که سینه رابشکافدوپر بکشد،اما سینه راآن ظرفیت نبودکه ازخود بگذرد.پس به دنبال معبودی بود که آسان طپش های قلب را به مقصد بر ساند.با حیا وبی پروا به سراغ خانه دلبر رفت،عرض کرد:حسینا!

یا بن فاطمه؛این دل سر گشته هوای تو را دارد،هوای دیدن تو را،چه شود که رخصت دهی یک بی سر و پا در بند گی به زائران عاشقت ملحق شود؟گزاف نگفته باشم ندائی آمد که دل خرابت کوی لیلی؛من منتظرآمدنت بودم اما تو اکنون از خواب تلخ غفلت به خود آمده ای…
اما گویا؛قفل این قفس برای پرواز دادن جسم و جانم با دستان مهربان ام المصائب زینب کبری(سلام الله علیها) باید گشود می شد،این نکته را ازآنجا دریا فتم که قبل از رسیدن قلب به معشوقش جا مه احرام زیارات عقیله بنی هاشم را بر تن نمود و حلقِ ریایِ دم از عشق زدن کرد وسپس عازم کوی صفای یار نمود وبه طوافش نائل آمد.راس الحسین(علیه السلام) راسعی کردم تازه فهمیدم که سِ سودای یار داشتن با دل داشتن از مروه تا رمویی، فاصله است،سر داشتن یعنی دوست داری و وابستگی ات این است که محرم کویش شوی!اما دل داشن یعنی تمام وجودت محبوب است ودیدن روی او.آنگونه که حاضری از سر وجان هم بگذری تا به دل دارت برسی !پس معبو دا!ما را دلِ کربلائی عنایت فرما تا سررا در خود محو کنیم وبی سرو پا به وادی بزم فرات برسم.وقتی که باب الورود ارباب به دختری سه ساله یافتم که فرسنکها از مسیر فرات دور است،دانستم که حقیقتا باید عا شق باشم تا نامم را دربزم ثبت نمائند،وقتی که قانون دلداد گی حکم می کند که:در دور ترین نقطه بودن برابر است باهمجواریِ یار؛اگر…..اگر دلدادگی راشاهدی باباوری و…ومن ……
.خلاصه اینکه:بعد از گذشتن از چندین درجه از رحمت رفاقت ومحبت وعسروحرج بُعداز یار به سرزمین عشقم رسیدم.همان جا که مدتها بود حسرتش خواب را از دیدگان ترم گرفته بودوخود را ما بین زندگی بی معنی ومرگ بی معرفت می پنداشتم.
در اولین فرصت پس از زدودن غبار سفر،تنی را از آلودگی طاهر نمودم به امید طهارت روح غافلم “هرچند رسم براین است که با گرد سفر به دیدارش ملحق شوی اما من کمترین، نیازبه مقدمه ای داشتم برای تطهیر جان وبه این گمان که می توانم پاکی تن را بهانه ای قرار دهم برای سازش وپاکی روح وجان ” پس مقصدزیارت حضرت یار،قلبم را به تپش های تند وامی داشت .بی اختیار وبا رها کردن همسفرانم راه نرفته را برای نخستین بار طی نمودم،دیده که چرخاندم متوجه شدم به باب القبله الحسین(علیه السلام)رسیده ام، سعی کردم اداب دخول الی العزیزرا به جا آورم ولی …!ای وای برمن که تشریفات ان را نیاموخته بودم وچیزی از بر نداشتم…آنجا که می فرماید:زایر درمقابل صحن روبه روی ضریح بنشیند واذن طلبد،گرچه چشکانش چشمه اشک را جوشاندوقلبش به لرزش در امد تردید نکند که اذن دادشده..اما…اما…! امان از ان لحظه که دیگر توان دخول به تحت القبله سیدم را نیافتم وبا سروپائی لرزان وقلبی شکسته و سر به زیر وخجل،از باب السلطان بازگشتم…
ویافتم،یافتم اربابیت سیدشهیدان راوهواداریش از هم رکابان سیرالی الحقش،واین که هر کس سودای او را دارد بایداز شاهراه باب الحسین وارد شود وآن شاهراه کمی آن طرفتر از حرم ارباب بود انجا که بر سر درش نوشته بود:(السلام علیک یا ساقی الطشان یا باب الحوایج یا ابالفضل العباس العبد الصالح)اما حیف …یا بهتر است به رسم بندگی بگویم الحمدلله!!الحمدلله که درک کردم رمز ورود را!هرچند که سرتا پا شکسته شدم وناگفته نگذارم که :خدایا تو گواه باش ،این سز شکستگی راوآن دل خراباتی رابرای هر روز عمرم از تو خواستارم.
بگذار دوباره مرور کنم سفر نامه ام را…
یادش بخیر،یادش بخیرمسیری راکه برای ذکر دعای فرج مولایمان بقیه الله الاعظم “روحی فداک"دربین الحرمین طی نمودم.
یادش بخیر،قدم های که برای رسیدن به خیمه گاه برداشتم وقدم هایی که خود را به کف العباس ومقام حضرت شباب علی اکبر (علیه السلام)رساندم.
وای کاش!ارباب رئوفم؛حسین جان
بار دیگر طلبم فرمائی
طلبی که مملو از معرفت باشد.هرچند که معرفت نسبت به شما نهایتی نداردچرا که تمام جاده عشق شمائیدوعشق آخرش تا به خداست وخدا هم بی نهایت است.
حسین جان!یا باب الله اکبر ادرکنی.
اللهم ارزقنا کربلا به ظهورمولانا بقیه الله روحی روح الفدا”

صلوات
به قلم یکی از طلاب مدرسه علمیه الزهرا(س)قروه

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته:درد دل با کربلا.....

7ام بهمن, 1391

قدم آرام آرام بر مي دارم، نفس آرام مي كشم سعي مي كنم كسي صداي تپش قلبم را نشنود. دست و پايم مي لرزد نمي دانم با كربلا اين زمين پر شور و نوا چه بگويم با زميني كه سالهاست از خون اربابم رنگين با بويش اجين و ياد دار همه وقايع عاشورا 61 هجري است. زميني كه تنها شاهد پاهاي پر ابله رقيه 3 ساله است زميني كه تنها ناظر اشكهاي بي پايان زينب (سلام الله عليها) است سخنم با توست اي كربلا… اي خاك كربلا چگونه توانستي سكوت كني آنگاه كه تمام ملائك و اسمان و پرندگان و جنبدگان براي اربابم بي تابي مي كردند چگونه چشمانت تاب ديدن اين وقايع را داشت. اي خنجر ها شما را چه شده كه اينگونه بي حياء و بي پروا بر روي فرزند رسول خدا بالا و پايين مي رفتيد. شرم از آن خنجري كنيد كه سر اسماعيل را نبريد آيا شما را از پاره ي آن آهن نساخته بودند. اي آب فرات آيا تو را از آبهاي چشم علي كه در چاه كوفه ريخته شرم نمي آيد كه خود را به حسين و فرزندانش روا نداشتي اي شعله هاي آتش كه بر دامان رقيه ايد آيا شما را از شعله هاي همان آتشي كه بر در خانه زهرا زده اند گرفته اند چگونه شرم نمي كنيد كاش شما را از همان شعله هايي كه بر ابراهيم گلستان شد مي گرفتند اي غل و زنجير ها چگونه ايد وقتي بر روي دستان فرزندان مكه و مناييد آيا شرم نمي كنيد گويا شما را از همان ريسمانها دستان علي ساخته اند. اي مسلمانان آيا يادتان رفته كه پيامبر فرمودند حسن و حسين سرور جوانان بهشتند آيا شما حسين پيامبر را لب تشنه سر مي بريد در حاليكه اگر بخواهيد حيواني را سر ببريد آبش مي دهيد.اي خارهاي بيابان شرم كنيد اين پاها پاهاي دختركي است شبيه زهرا(س) پس خود را به زير پايش گل كنيد. اي زمين كربلا گله بسيار دارم از تو كه نامت در جهان شهره گشته به خاطر حسين بن علي و خونش و تو جلوه گري مي كني اي زمين كربلا بگو با من كه در آن روز گرد آلود چه ديدي چرا رنگ خاكت رنگ خون است. چرا سكوت كردي تا حسين غريب ، غريبتر از هميشه باشد و چرا هاي بسيار…..
چه خوش نامه مي زند مولايم مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف
السلام علي الغريب الغربا
السلام علي الشهيد الشهداء
السلام علي قطيع الوتين السلام
علي من بكته ملائك السماء


زينب صائم -مدرسه علمیه الزهرا(س)قروه

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته : سرزمین خاطره ها

7ام بهمن, 1391

کربلا سرزمین خاطره هاست ،سرزمینی که هیچ گاه از یادها نمی رود ونامی که تا ابد از برگ برگ تاریخ محو نمی شود .وخاکی که خاطره ها وروز های تلخش هرگز کهنه نمی گرددوشعله های برخاسته از این تلخی ها هیچ گاه به خاموشی نمی گراید .کربلا سرزمینی است که در روز عاشورا سایه هایی از سعادت وشقاوت بران نمایان می شود ویک سوی خاکش صف انبوه کفر وجهل ،سوی دیگر حاملین لوای تولی وتبری ،،،یک سوی صدای لشکر طغیان ظلم وکینه ،سوی دیگر فریاد مظلومیت وعدالت خواهی ،یک سوی از نسل مرجانه ی ابتر ،وسوی دیگر از نسل زهرای اطهر .
کربلا ای سرزمینی که قلم وبیان ز وصفت ناتوان است ،کربلا ای شوق جانبازان دین وای قبله ی حق جویان آزاده وای گلزار خزان زده ی عشق وایمان ،ای خاکت غلطان شده به خون حسین واصغر واصحاب توفریاد بی صدا اما جانگداز خانان نوری تو جوابی برای استغاثه ی بی جواب «هل من ناصر ینصرنی »آن امام مظلومی .
ای چشم پر خون جهان تو پرتو پر جلای حیات خونی تو وصف چهره ی کریه نفاقی .تو آن سرزمین ودیاری هستی که شرم لبان تشنه ی آلاله های سرخ کربلاتشنه کام ماندی کربلا ای شهید ستان غم ،سرزمین آهه واشک و ماتم ای مامن راز دار منزل وحی .
تو توقف گاه مسافران از خاک به افلاک،وخیمه گاه مظلومی هستی که پاره ترین لباس خویش را اما زیباترین لباس عروج ووداع باهستی بودبر قامت عدل خود پوشاند اما با این وجود نیز گرگان بیشه ی شهوت ،کرنش گران معبد نفس ،فرمانبران سفیر ابلیس،پاره های تنش را تن پاره کردند .واین روبهان مرغزار حیله ی دعوت ،پاره های زهرا را پاره پاره کردند .
کربلا تو بهر چه شرمنده ای ؟تو باید بر خود افتخار کنی وببالی که حسین فاطمه تا ابد بر تو مهمان است واین ماییم که ز فاطمه شرمنده ایم که بهای حسینی شد نمان بی حسین شدن فاطمه بود وشرنده تر اینکه فاطمه بی حسین شد وما حسینی نشدیم .

شمسی رنجبر -طلبه مدرسه علمیه فاطمه الزهرا(س)کامیاران

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته مادری برای فرزند مفقودش....

3ام بهمن, 1391

گم کرده‌ام! عزیزم را؛ امیدم را؛ آرامش زندگی‌ام را؛ به‌دنبالش می‌گردم نه برای بازگشت به خانه، نه برای زندگی دوباره در محبس کاشانه، نه می‌خواهم بیاید، می‌خواهم بیاید تا دوباره آهنگ عاشقانه شهادت را در گوشش زمزمه کنم، می‌خواهم بیاید تا یک‌بار دیگر تسمه تفنگ را بر دوشش افکنم.
می‌خواهم بیاید تا کوله‌بارش را از هدایای مادران شهدا برای تقدیم به آستان مولایش حسین (علیه‌السلام) پر نماید، می‌خواهم بیاید تا بار دیگر نوای دل‌انگیز چکمه‌هایش بر آسفالت سرد کوچه، سرود ایثار و جانبازی را به‌سوی عرش خدا به ارمغان برد. می‌خواهم بیاید تا بار دیگر نوار سرخ‌رنگ لبیک یا خمینی را با دست‌های چروکیده‌ام بر پیشانی‌اش ببندم، می‌خواهم بیاید تا دامنی از یاس سفید همراه با آوای «فالله خیر حافظا» را بدرقه راهش نمایم.
گم‌گشته‌ام اگر بیایی چلچراغ قلبم را به دستت می‌سپارم تا پیشاپیش مقدم عزیزان این دیار را که راهی کعبه عشق خود، نینوای حسین هستند، نورافشانی کنی و بر بلندای گنبد پرچمدار کربلا حضرت ابوالفضل سرود فجر و پیروزی را به گوش جهانیان برسانی. آن روز نزدیک است
فرزندم گم‌گشته‌ام کربلا در انتظار؛ راهیان کربلا به پیش با گام‌هایی استوار، کبوتران سفید حرم چشم به راه عاشقان کفن‌پوش خمینی‌اند؛ بیا زودتر بیا برادرانت را همراهی کن. بیا و پرچم پرافتخار پیروزی را بر دوش‌گیر و تکبیرگویان تا حرم بزرگ آن آموزگاران مکتب شهادت رهرو باش با رشادت‌هایت تلألو خون تارک مولایمان علی را با اهتزاز پرچم خونین کربلای ایران به قبه آسمان سایش به ملکوتیان نشان ده و به آنان بگو که ما به عهد خود وفا کردیم وفا کردیم و به ندای هزار و چهارصد ساله پیشوایمان لبیک گفتیم که فریاد زد: «هل من ناصر ینصرنی». بگو که ناصر حسینی و فدایی راه فرزندش امام خمینی هستی عزیزم.
گم‌گشته‌ام اگر بیایی چلچراغ قلبم را به دستت می‌سپارم تا پیشاپیش مقدم عزیزان این دیار را که راهی کعبه عشق خود، نینوای حسین هستند، نورافشانی کنی و بر بلندای گنبد پرچمدار کربلا حضرت ابوالفضل سرود فجر و پیروزی را به گوش جهانیان برسانی. آن روز نزدیک است.



 

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته .......... برای زینب (س)

27ام دی, 1391

دل نوشته برای زینب (س)


سلامی دوباره برای کربلا وعاشورا ،سلامی دوباره برای تمام شهیدان کربلااز علی اصغر گرفته تا علی اکبر،از حسین(ع)گرفته تا عباس ان هایی که در راه دین اسلام از جان ومال وفرزندان خود گذشتند تاما مردمان امروزی مال وزندگی اسایش فرسایی داشته باشیم .
بگذار تا امروز دوباره بگویم برای زینب،از زندگیش،از دست دادناش،از بی قراریاش،از درد هاش،هرچند ممکنه از این دردها هم بیشتر باشه ولی بازهم توی کربلا یه نقش هایی داشت ازاون روز ایی که از برادر مجروهش امام سجاد(ع)پرستاری می کرد.توی حماسه ی عاشورا از روزهایی که اسارت را به ازادی تبدیل کرد.
یا زینب منم دوست دارم بیام تو حرمت ؛میگن خیلی با صفاست ولی توی اون وکنارش پراز درده .دردهایی که مثل زخمه ،خیلی هم بدتر هر سال توی ماه محرم تازه می شن.حالا می خوام یه چیزی واستون بگم .یا زینب چه جوری بگم ،از چه راهی .ولی افسوس در این زمانه ی جدیدی که برای ما ادم ها است خیلی چیزا دیگه رعایت نمیشه و دیگه سر جای خودش نیست.
یا زینب اومدم شکایت .بیا کمک کن به ماها .ما می خواهیم یار تو باشیم ،با تو باشیم.این تنها چیزیه که از شما می خواهیم.

شیما رازیانی - مدرسه علمیه فاطمه الزهرا (س) کامیاران

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته .......... سلام بر شما

27ام دی, 1391

ای کسانی که در زیر آفتاب داغ و سوزان کربلا با زبانی خشک و تشنه در راه حق و اسلام تا آخرین قطرات خونتان ایستاده اید ، سلام بر شما ای سالار شهیدان ای امام پیشوایان ، حسین ( علیه السلام) سلام می فرستیم.برشما واهل بیت شما یاحسین می سوزم از داغ شما که در صحرای کربلا درمقابل ان همه ظلم مصیبت که سخت متحمل ان شدی اما ما چه می کنیم ما در این عرصه بی خیال در خا نه ها ی خود نشسته ایم وهیچ کاری برای محفوظ نگه داشتن ارزش اسلام ودین خود انجام نداده ایم هنگامی که می گو ییم السلام علیک یا حسین می سوزیم از آنچه که شما اهل بیت خود را فدا کردی.

اما ای کاش می توانستیم واقعه عظیم عاشورا رابا دل و جان بپزیریم وهمواره ادامه دهنده آن بزرگوار باشیم .اما می تر سم .می ترسم یا حسین ابن علی من جوانم در نظر خویش نا توانم .اما از شما برای پیدا کردن توانایی در راه شما طلب افزون گشتن این توانایی راخواستم .

مهسا شهبازی -کردستان -مدرسه علمیه فاطمه الزهرا کامیاران

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته .... اینجا بقیع است ....

9ام آبان, 1391

اینجا گورستان بقیع است و این خاک، گنجینه‌دار فریادی است که قرن‌ها، ارباب جور آن را در سینه ما محبوس کرده‌اند.
حکایت بقیع، حکایت غربت است، غربت اسلام
و با که باید این راز را باز گفت
که اسلام در مدینه النبی از همه جا غریب‌تر است.
ای چشم، خون ببار تا حجاب از تو بردارند
و ببینی که این خاک گنجینه‌دار نوراست و مدفن عشق
و اینجا بقعه‌ای است از بِقاع بهشت!
و آن نفخه‌ای که در بهشت، روح می‌دمد، از سینه این خاک برمی‌آید
چرا که اینجا مدفن کلیدداران بهشت است.
ای بقیع مطهر
ای رازدار صدیق صدیقه اطهر
و ای هم‌نوای مولا مهدی(ع)
آ‌ن‌گاه که غریبانه آنجا به زیارت می‌آید.
ای بقیع با ما سخن بگو
با ما از رازهای سر به مُهری که در سینه داری بگو
بگو، با ما بگو
لابد صدای گریه غریبانه آن یار را
هنگامی که بر غربت اسلام می‌گرید، شنیده‌ای؟
بگو، با ما بگو که حبیب ما
در رازگویی‌های علی‌وار خویش
و در مناجات‌های سجادگونه‌‌اش، چه می‌گوید
ای تربت مطهر!
ای آن‌که بر تربت تو، جای جای، نشانه پای حبیب ما و اثر اشک‌های غریبانه او باقیست
ای هم‌نوای مولا مهدی!
ای کاش ما بجای خاک تو بودیم
و هنگامی که آن یار غایب از نظر به زیارت قبور می‌آمد
بر پای او بوسه می‌زدیم
گفتی که هر جا دلتان شکست، قبر من آنجاست
سال‌هاست که من مزار ناشناس تو را
در شکسته‌های دلم پنهان کرده‌ام،
تا مبادا پای غریبه‌ای خلوت محبت ما را بر هم زند
و تیر نگاه نامحرمی از ملاقات‌های شبانه‌مان باخبر شود.
خواستم بر مزارت گل بوته‌های اشک بکارم
اما استخوان در گلو، راه را بر بغض بست
و خار در چشم، راه را بر گریستن!
هر شب مشتی از تربت تو را با خود به خانه می‌آورم
تا در روزهای خانه‌نشینی‌ام، برای پسر آخر الزمانمان
دانه‌های صبر را به رشته تسبیح در آورم
عادت کرده‌ام که بی‌چراغ و پای برهنه به دیدارت بیایم
تا کسی نفهمد که این زائر غریب که هر شب از کوچه‌هایشان می‌گذرد
از زیارت کدام قبر مخفی بازمی‌گردد.


شهید سید مرتضی آوینی

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته .... امام نیکی ها و خوبی ها

9ام آبان, 1391

امام علی النقی الهادی علیه اسلام

امامی که دهمین امام شیعیان نه

دهمین هدایت کننده ی بشریت

به سوی نیکی و خوبی هاست

همان امامی که

در هشت سالگی

امامت رهبری جهان را بر عهده گرفت

و ۳۴ سال به هدایت انسان ها پرداخت

امامی که

توسط عباسیان در سامرا شهید شد

و در همان شهر به خاک سپرده شد

و پس از سال ها

حرم مطهرش

توسط شیطان صفتان زمان

هدف تیرهای گمراهی قرار گرفت

و دو بار تخریب شد

اما دشمنان دین و اسلام بدانند

نوری که توسط خداوند متعال تابیدن گرفت

هیچ در مقابل بغض و کینه های دنیایی آنان خاموش نخواهد شد

و نور هدایت ائمه ی اطهار علیهم السلام

و امام علی النقی الهادی علیه السلام

هیچ گاه کم سو نخواهد شد

هر چند جسم دنیایی آنان در میان ما نباشد

و به دست دشمنان شهید شده باشند

 

خداوند امامان معصوم علیهم السلام را

برای خلقت انسان ها و کل مخلوقات

سال ها قبل از خلقت آدم آفرید

و ارواح مقدس آنان در درگاه الهی بود

و پس از ۲۴ هزار پیامبر و فرستاده

امامان ما را که اولین آنها

حضرت علی علیه السلام

و آخرین آنها

حضرت مهدی موعود علیه السلام

می باشد

به سوی انسان ها فرستاد

تا راه رستگاری را به مردم نشان دهند

در این میان

امام علی النقی الهادی علیه السلام

دهمین این ستاره ها می باشد

که در ۴۲ سالگی به شهادت رسید

امیدوارم در طول زندگی

فرمایشات این بزرگان را در زندگی

عملی سازیم

تا رستگار شویم

اشتراک گذاری این مطلب!

بانوی حماسه ....

8ام آبان, 1391

بانوی اعتراض، بانوی حماسه


زهرا تازه ترین اتفاقی بود که در عالم افتاد و هیچ وقت نیست که این اتّفاق، باز هم تازه نباشد!

زهرا حرف تازه خدا بود: «انّا اَعْطَیناکَ الکوثَر»؛

نگاهی نو، به سراپای هستی. ارتباط خاک با خدا؛ مادر شهود و شهادت؛ بانوی محراب؛ بانوی اعتراض؛ بانوی حماسه؛ بانوی بسیج بنی هاشم؛ بانوی شهادت…

پیش از زهرا ـ هیچ زنی را ندیده بودند، که پدر خویش را مادر باشد!

پیش از زهرا «شهادت» این همه، تازگی نداشت. او که آمد، جانی تازه گرفت.

قبلاً، کلمه ای بود و بعد، معنا شد! «شهادت» در خانه زهرا، حیثیت پیدا کرد، بزرگ شد و انتشار یافت.

و او، به روشنی این همه را می دانست. مادرانه، شهادت را بزرگ می کرد. آگاهانه شهادت را شیر می داد… از جغرافیای قتلگاه خبر داشت. کربلا را بر دامان می نشاند. برای عاشورا، لالایی می خواند. گیسوان «اسارت» را شانه می زد! حکایت چاه و محراب خون را می دانست.

با این همه، اهل شکایت نبود. اگر هم می گفت، درد می گفت که درمان بشنود!…

اشتراک گذاری این مطلب!

درد دلی با امام زمان (عج)

7ام آبان, 1391

غربت امام عصر علیه السلام

آقای من!

مولای غریب و تنهای من!

پدر مهربان اهل عالم!

می خواهم غربتت را حکایت کنم؛ غربتی که دوازده قرن است ریشه دوانیده؛ غربتی که اشک آسمان و زمین را جاری ساخته؛ غربتی که حتی برای برخی محبانت، غریب و ناشناخته است؛ غربتی که اجداد طاهرینت پیش از تولد تو بر آن گریسته اند.
من از تصویر این غربت و غم ناتوان ام.
… از آنانی بگویم که خاطر شریف تو را می آزارند؟ (1) از آنها که دستان پدرانه و مهربانت را خون ریز معرفی می کنند؟ از آنها که چنان برق شمشیرت را به رخ می کشند که حتی دوستانت را از ظهورت می ترسانند؟ از آنها که تو را به دور دست ها تبعیدمی کنند؟ از آنها که تو را دست نیافتنی جلوه می دهند؟ از آنها که به نام تو مردم را به دکه های خویش فرا می خوانند؟
… از خود آغاز می کنم که اگر هر کس از خود شروع کند، امر فرج اصلاح خواهد شد. می خواهم به سوی تو برگردم. یقین دارم بر گذشته های پر از غفلتم کریمانه چشم می پوشی؛ می دانم توبه ام را قبول می کنی و با آغوش باز مرا می پذیری؛ می دانم در همان لحظه ها، روزها و سال های غفلت هم، برایم دعا می کردی. من از تو گریزان بودم؛ اما تو هم چون پدری مهربان، دورادور مرا زیرا نظر داشتی … العفو … العفو!

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته .... عرفه

7ام آبان, 1391

خداوندا ….


به نامت و به يادت آغاز مي كنم دلنوشته ام را در اين روز عرفه ، روزي كه گويند دعاها در آن روز مورد اجابتت قرار خواهند گرفت ، انشاالله
ديگر صبري برايم نمانده ، چه بگويم از دلتنگي هاي روزگار ، چه بگويم و با كه بگويم غم دل جزء با تو كه بر غم و ماتم اين دل خود آگاهي .
حال اي معبود و مقصودم ترا با همه ي دلتنگي هايم ياد مي كنم و واي بر من كه ترا در خوشي هاي زندگي صدا نمي كنم و در گرفتاري هاي زندگي صدا مي كنم .
كاش ، اين واژه ي تأسف بار كه باز بر لبان اين بنده ي حقيرت بخاطر فراموشي ياد تو جاري گشت ، حال با چه رويي ترا اي بي همتاترين معبود صدا زنم و از تو طلب خواسته ي دلم را كنم .
مي خواهم دردِ دل با تو بگويم كه شايد كمي از غم خويش كاسته گردد و جزء تو اي معبود كسي را سنگ صبور خود نديدم و هيچ ياري را بهتر از تو امين خود پيدا نكرده ام .
حال كه با تو سخن مي گويم ، غمي را پيدا نمي كنم كه بازگوي آن باشم ، چون تو خود مرهمي بر دردهاي روزگارم و چون در كلام وحي خود آمده است : الا بذكر الله تطمئن القلوب : هر كه مرا ياد كند ، قلبش آرام گيرد
آري چه خوب است تو با صبر خود حرفهاي منِ رو سياه را گوش دادي و چه بسا اگر اين سخنان را باكسي غير از تو بازگو مي كردم به اين آرامشي كه در حال حاضر دست پيدا كرده ام ، نمي رسيدم .
پس ياري ام نما ، كه ترا با بهترين نامت صدا زنم و ترا در همه حال به ياد آورم .
يا رب العالمين

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دل نوشته .... درد دلی با آقا ...

3ام آبان, 1391

آقا این‌روزها بیشتر از اینکه دلمون با تو باشه ظاهرمون با توست
آقا ! پشت شیشه ماشین‌هایمان با رنگ قرمز نوشته‌ایم “یا حسین قربون لب تشنه‌ات برم!” دورو برش هم رنگ قرمز پاشیدیم که دل بیشتر کباب بشه که یعنی آره … این‌ها خونه !
زنگ موبایل‌مون از ابوالفضل و چشمای قشنگش میگه !
لباس سیاه پوشیدیم … محاسن رو بلند کردیم … یه عده چفیه انداختن دور گردنشون ؛ یه عده شال سبز انداختن ! بدن ها بوی گلاب میده ! تسبیح به دست گرفتیم !
آقا کیف میکنی از این ظاهر قشنگ و بچه مسلمونیمون ؟ …. صبح تا شب رادیو تلویزیون و پخش ماشین‌هامون همه هی میگن مظلوم حسین … حسین جان!

میدونی آقا … این کارا شده کار هر ساله‌ی ما ! هر سال سینه میزنیم … اشک میریزیم … نوحه میخونیم … داد می‌زنیم ! هی قربون صدقه‌ات می‌ریم … هی زار می‌زنیم …هی غش و ضعف می‌کنیم! هی تو سرمون می‌زنیم … هی دیوونه می‌شیم ! هی از علی اکبر، علی اصغر، از لب تشنه، از تیر حرمله، از قنداق خونی،ا ز سر بریده می‌گیم! از خیمه های سوخته ! از شام غریبان ! از آه یتیمان ! … بازم بگم آقا ؟
آقا معذرت می‌خوام! اما راستش دل خیلی از ماها با تو نیست ! خیلی از ماها حسینی نیستیم الکی هی می‌گیم حسین …حسین !
این حسین حسین گفتنمون، این تو سرو سینه زدنمون دوزار نمی‌ارزه ! آقا جون اگه آدم حسینی باشه مگه ریا می‌کنه؟ مگه گرونفروشی می‌کنه ؟ مگه حق بچه یتیم رو می‌خوره ؟ مگه وعده سر خرمن میده ؟ مگه دروغ میگه ؟ مگه دنبال ناموس مردم راه می‌افته؟ مگه مردم آزاری می‌کنه ؟ مگه مال بیت المال رو چپو می‌کنه؟ مگه حق رو ناحق می‌کنه ؟ مگه دین رو به دنیا می‌فروشه ؟ مگه ربا خواری می‌کنه ؟ دِ نمیکنه دیگه اقا !

آقا شرمنده خیلی از ماها دلمون رو نتونستیم راست و حسینی کنیم افتادیم به جون ظاهرمون؛آقا خیلی از ما نتونستیم مسلمون باشیم، شدیم مسلمون نما، فقط ظاهرمون قشنگه !
کارمون خرابه آقا ! خودمون میدونیمُ بس!

آقاجان 22روز مانده،
خودت تو همین روزهای مانده شفامون بده و کمکمون کن …

اشتراک گذاری این مطلب!

 
مهمان امام