موضوع: "داستان"

چشم ها را باید شست ...

27ام تیر, 1392

زن و شوهر به محله جدید اسباب کشی کردند.

روز بعد ، خانم که در حال آماده کردن صبحانه بود

از پنجره زن همسایه رو دید که داشت لباس های شسته

شده اش را روی بند پهن می کرد.

به شوهرش گفت :

لباس ها کثیفه!

نمی دونم چرا اونها رو درست نشسته؟!

انگار نمی دونه چجوری بشوره که خوب تمیز بشوند.

و هر روز صبح این داستان تکرار می شد.

تا اینکه روزی خانم با دیدن لباس های شسته شده و

خیلی تمیز همسایه ، با تعجب به همسرش گفت :

نمی دونم بالاخره کی درست لباس شستن رو یادش داد؟

مرد جواب داد که :

هیچ کس!

فقط من امروز صبح زود ، شیشه ها رو تمیز کردم!

مهربون ، نکنه اگه ما هم دیگران و رفتارشون رو کدر و

تیره و تار می بینیم ، اشکال از خودمون باشه.

چشم ها را باید شست … [1]

اشتراک گذاری این مطلب!

ماجرای کبوتران نامه‌بر رضوی و دختر فقیر

26ام تیر, 1392

آقا جون! الهی قربونت بشم، تو که این همه کبوتر بی‌کس را زیر بال و پرخودت گرفتی و پناهشان دادی، زیر بال و پر این کبوتر جوان من «جواد» را هم بگیر، نگذار که برود روی بام غریبه‌ها بنشیند، فکر کن این «جواد» همان «جواد» خودت است….

عنایات ویژه هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت، زمان و مکان نمی‌شناسد؛ می‌خواهد مسیحی، یهودی یا مسلمان باشد، فرقی نمی‌کند، چرا که او چراغ هدایت است و فطرت‌های پاک را به خوبی راهنمایی می‌کند، کافی است که از با عمق وجود او را صدا بزنید و او را بخوانید.


آری! ضامن آهو آنچنان به زائران حرمش عنایت دارد که این مهر و محبت گاهی در فرسنگ‌های دور همراه با قاصدکی به زمین می‌نشیند و حاجت‌های به ظاهر سخت را به لحظه‌ای کوتاه اجابت می‌کند، در ادامه به ماجرایی از کرامت رضوی اشاره می‌شود که نه تنها دل پدری را خوشحال می‌سازد، بلکه کبوتران نامه‌بر گل خوشبختی را بر خانه‌ای در تهران فرو می‌ریزند تا نشان دهند که نگاه مهربانانه ثامن الحجج(ع) به زمان و مکان اختصاص ندارد.



*کبوتران نامه‌بر


خادم حرم مطهر امام رضا(ع) مشغول خواندن قرآن است که صدای شخصی را می‌شنود که به او سلام می‌کند. سرش را که بالا می‌آورد، چشمش به تاجر بزرگ و دوست قدیمی و صمیمی تهرانی‌اش می‌افتد، بی‌اختیار از جای خود بلند می‌شود و در حالی که او را در آغوش می‌کشد و با وی مصافحه می‌کند می‌گوید: و علیکم‌السلام، به به! چشم ما به جمال دل‌آرای دوست عزیز و قدیمی، جناب حاج قادر روشن! چه عجب از این طرف‌ها؟!


بعد از خوش و بش اولیه، هنگامی که خادم، استکان چایی را به حاج قادر تعارف می‌کند، می‌پرسد: خب حاجی! چطور شد از این طرف‌ها، آن هم در این فصل سال که می‌دانم وقت سرخاراندن هم نداری؟!


و حاجی در حالی که استکان خالی را به نعلبکی بر می‌گرداند، آهی کشیده و می‌گوید: راستش مجبور شدم، یعنی حال و حوصله‌ کسب و تجارت را ندارم. می‌دانی که من با این همه ثروت و دارایی، تنها یک پسر دارم که در دانشگاه درس می‌خواند. حالا مدتی است که لیسانسش را گرفته و پایش را کرده است توی یک کفش که الا و بلا می‌خواهم بروم خارج! هر چه من و مادرش نصیحتش کردیم فایده نکرد که نکرد! با اینکه من و مادرش عزا گرفتیم و ته دلمان سخت مخالف بودیم، مجبور شدیم موافقت کنیم.


هر چه توی گوشش خواندم که همین جا بمان، من برایت خانه می‌خرم، ماشین می‌خرم، کاسبی راه می اندازم و هر چقدر هم دلت بخواهد پول و سرمایه در اختیارت قرار می‌دهم، یا اگر هم می‌خواهیم ادامه‌ تحصیل بدهی در همین ایران ادامه تحصیل بده، توی گوشش نرفت که نرفت! دست آخر گفتم؛ پس بیا برای خداحافظی، خدمت آقا امام رضا(ع) برسیم، بعد از زیارت آقا، به هر جایی که می‌خواهی بروی برو. او هم قبول کرد و الان با مادرش در هتل است.


راستش قصد من این بود که به این بهانه خدمت آقا برسم و از او بخواهم یک جوری پسرم را از رفتن به خارج منصرف کند! خادم که تا این لحظه با دقت به حرف‌های حاجی گوش می‌دهد یک دفعه توی حرف‌های او می‌پرد و با لحنی امیدوارانه می‌گوید: اتفاقاً، فردا صبح زود می‌خواهند ضریح آقا را غبارروبی کنند. اگر دوست داشته باشی می‌توانم تو را ببرم داخل ضریح تا با خیال راحت، حسابی با آقا درد دل کنی! ها؟ چطور است؟


و حاجی با بی‌حوصلگی جواب می‌دهد: خیلی ممنون. گمان نمی‌کنم احتیاجی به این کارها باشد، اگر آقا بخواهد کار ما را درست کند، همین طوری هم درست می‌کند، لازم نیست داخل ضریح برویم، اما اگر ممکن است وقتی داخل ضریحی رفتی، کمی از غبار ضریح آقا را برای تبرک و تیمن برایم بیاور.


ـ ای به چشم! اینکه کاری ندارد.


بعد از این گفت‌وگو، حاجی از دوست خادمش خداحافظی می‌کند و می‌رود، کبوتران حرم، در آسمان آبی و شفاف شهر مشهد پرواز می‌کنند، اوج می‌گیرند، چند دوری اطراف گنبد طلایی و گلدسته‌های آن می‌چرخند و در داخل صحن عتیق، کمی آن طرف تر از سقاخانه، درست همان جایی که مقدار زیادی گندم بر روی زمین ریخته شده است فرود می‌آیند. با خیال راحت و در امنیت کامل بر زمین نوک می‌زنند، دانه بر می‌چینند و بی آنکه از جمعیت انبوهی که آن‌ها را محاصره کرده‌اند هراسی به دل راه دهند، «بق بقو» کنان، سرودهای عاشقانه سر می‌دهند.


زن حاجی و پسر جوانش «جواد» هم در بین جمعیت اطراف کبوترها ایستاده‌اند و هر کدام غرق در حال و هوای خودشان بودند. جواد برای کبوتران، دانه می‌پاشد و مادرش در فکر کبوتر جوان خودش نم نمک اشک می‌ریزد و زیر لب با امام رضا(ع) مناجات می‌کند: «آقا جون! الهی قربونت بشم، تو که این همه کبوتر بی‌کس و کار را زیر بال و پرخودت گرفتی و پناه شان دادی، سر و سامان شان دادی، تأمین شان کردی و نگذاشتی که به غریبه‌ها پناهنده بشوند، زیر بال و پر این کبوتر جوان من «جواد» را هم بگیر و همین جا پیش خودمان نگاهش بدار و نگذار که برود روی بام غریبه‌ها بنشیند، انگار کن این «جواد» همان «جواد» خودت است. من هم مثل خودت همین یک «جواد» را دارم، تو که درد دوری از تنها پسرت «جواد» را چشیده‌ای، نگذار این پسر از ما دور شود»!


حاج خانم غرق مناجات است که ناگهان رشته‌ افکار مناجاتی‌اش با صدای حاج قادر، پاره می‌شود: این هم غبار!


وقتی رویش را بر می‌‌گرداند چشمش به شوهرش می‌افتد که دارد یک پاکت نامه چهار تا شده را به او نشان می‌دهد، با پر چادرش اشک‌هایش را می‌چیند و می‌گوید: اینکه یک پاکت نامه است! و حاجی در حالی که لبخندی بر لب دارد جواب می‌دهد: بله یک پاکت نامه است، اما تویش غبار متبرک داخل ضریح مطهر است. حاج خادم می‌گفت: وقتی که توی ضریح رفتم، به یادم سفارش شما آمد، اما متأسفانه فراموش کرده بودم که یک پاکت پلاستیکی برای غباری که خواسته بودید با خودم ببرم. این بود که همان داخل ضریح به دور و برم نگاه کردم، چشمم به این پاکت‌نامه افتاد، آن را برداشتم و مقداری غبار داخلش ریختم و خدمت شما آوردم.


حالا ـ ببینم چقدر غبار متبرک داخلش هست…؟ و با گفتن این جمله، با احتیاط و به آهستگی، نامه‌های پاکت را باز می‌کند و در آن را می‌گشاید. جواد و مادرش هم از روی کنجکاوی به سوی پاکت‌نامه سرک می‌کشند، وقتی حاجی با دقت بیشتری به درون پاکت نگاه می‌کند، متوجه می‌شود که یک برگ نامه درون آن است. آن را در می‌آورد، مطالعه می‌کند، وقتی نامه به پایان می‌رسد اشک‌های حاجی از دیدگانش دور شده و از روی گونه‌هایش سر خورده در درون ریش‌های جو گندمی‌اش گم می‌شوند. جواد و مادرش، نگاهی به یکدیگر انداخته و وقتی نگاهشان را به سوی حاجی بر می‌گردانند هم زمان می‌پرسند:


ـ مگر توی این نامه چه نوشته است؟! و حاجی بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزند، نامه را به دست جواد می‌دهد. جواد هم با صدای بلند شروع به خواندن می‌کند:


به نام خداوند حکیمی که همه چیز به دست او است، امام رضا(ع) جان سلام! من مریم تهرانی، 19 ساله، اهل تهران هستم. با پدر و مادرم در محله‌ای فقیر‌نشین زندگی می‌کنم. البته چند تا خواهر و برادر ریز و درشت هم دارم. پدرم مدتی است که بدجوری مریض است و خانه‌نشین! البته شکر خدا بیماری‌اش لاعلاج نیست، ولی متأسفانه ما به دلیل فقر مالی و تنگدستی، قادر به معالجه‌اش نیستیم. همین باعث شده که مادر مجبور شود روزها توی این خانه و آن خانه برود کلفتی کند و طبیعی است که کسی به خواستگاری دختری نمی‌آید که پدرش مریض و مادرش کلفت است و وضع مالی دشواری هم دارند. آقا جان دستم به دامنت، یک کاری برای ما بکن!


نامه که به اینجا می‌رسد، اشک گرم، میهمان خانه‌ چشمان جواد هم می‌شود، جواد رو می‌کند به پدرش و می‌پرسد: ـ بابا اگر من تصمیم بگیرم که در ایران بمانم، آن هم در تهران و پیش شما، حاضری برایم چه کار کنی؟ حاجی و همسرش نگاهی به یکدیگر می‌اندازند. برق شادی به وضوح در چشمان هر دوی آن‌ها دیده می‌شود و گل لبخند میهمان لبانشان می‌شود و حاجی رو به سوی جواد بر می‌گرداند و با دستپاچگی جواب می‌دهد:


-هر کاری که دلت بخواهد عزیزم! من که جز تو کسی را ندارم، حاضرم تمامی ثروت و دار و ندارم را به پای تو بریزم به شرطی که به خارج نروی و همین جا پیش ما بمانی!


-من به یک شرط پیش شما می‌مانم!


-چه شرطی عزیزم؟! هر چه باشد قبول می‌کنم.


-اینکه همین دختر را برای من بگیری، هزینه‌ معالجه پدرش را بپردازی و سر و سامانی هم به وضع زندگی‌شان بدهی.


-همین؟!


-بله! همین!


حاجی با شنیدن این جملات جلو می‌آید با دو دست سر پسرش را می‌گیرد، پیشانی‌اش را غرق بوسه می‌کند و سرش را به سینه می‌چسباند و می‌گوید: با کمال میل قبول می‌کنم عزیزم! با کمال میل!


آن گاه نگاهش را به گنبد طلایی امام رضا(ع) می‌دوزد و می‌گوید: آقا جان! ممنونتم، خیلی آقایی! به خدا خیلی کارت درسته…!


*سکانس دوم کبوتران نامه‌بر


اتومبیل بنز، کوچه‌های خاکی، تنگ و پر از کودکان ژولیده‌ای را که با یک توپ پلاستیکی، فوتبال می‌زنند، یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذارد و بالاخره در برابر یک کوچه‌ یک متری می‌ایستد. حاج قادر، به همراه و پسرش از آن پیاده می‌شوند. جواد که یک دسته گل و یک جعبه‌ شیرینی در دست راست دارد به زحمت با دست چپ یک بار دیگر آدرس روی پاکت‌نامه را چک می‌کند و می‌گوید: درست است. باید توی همین کوچه باشد. سه نفری وارد کوچه می‌شوند. درب اول و دوم را پشت سر می‌گذارند. به درب سوم که می‌رسند می‌ایستند، حاج خانم جلو می‌رود و کوبه در را دو بار پی در پی می‌کوبد.


ـ کیه؟ صدای دخترکی جوان است که از درون دالان منزل به گوش می‌رسد.


حاج خانم جواب می‌دهد: منزل آقای تهرانی؟


- بله همین جا است. الان خدمت می‌رسم و لحظه‌ای بعد در باز می‌شود. تا چشم حاج خانم به دخترک جوان و زیبا، اما ساده پوش و متین، می‌افتد لبخند زنان می‌پرسد: شما مریم خانم هستی؟


و دخترک با تعجب نگاهی به حاج خانم، حاج آقا و جواد می‌اندازد و پاسخ می‌دهد: بله!… ش … شما؟!


ـ ما آمده‌ایم حال بابا را بپرسیم. ایشان در منزل تشریف دارند؟ مریم، دستپاچه شده و جواب می‌دهد: ب … بله … خیلی خوش آمدید. بفرمایید داخل…


آقای تهرانی کمی خودش را داخل بسترش جابجا می‌کند و می‌گوید: خیلی ببخشید! شما بدون اطلاع قبلی تشریف آوردید و ما هم متأسفانه غیر از چاپی، چیزی در منزل نداشتیم تا از شما پذیرایی کنیم. حالا بفرمایید چایی‌‌تان را میل کنید تا سرد نشده … در همین موقع، صدای بر هم خوردن در حیاط به گوش می‌رسد. مریم به سرعت به طرف در حیاط می‌دود. در وسط دالان به مادرش می‌رسد و پیش از آنکه او چیزی بپرسد می‌گوید: مامان … مامان! … سه نفر غریبه به منزل ما آمده‌اند که از همه چیز زندگی ما خبر دارند؛ یک حاج آقا، یک حاج خانم و یک جوان شیک و پیک و محترم! نمی‌دانم چکار دارند. می‌گویند می‌خواهند احوال بابا را بپرسند، یک جعبه شیرینی و یک دسته گل هم با خودشان آورده‌اند…


وقتی احوالپرسی مادر مریم با میهمانان ناشناس به پایان می‌رسد، آقای تهرانی سر صحبت را باز می‌کند:


ـ خیلی معذرت می‌خواهم من شما را به جا نیاوردم، فرمودید از کجا تشریف آورده‌اید و از کجا ما را می‌شناسید؟!


حاج قادر دست دراز می‌کند و نامه را از جواد می‌گیرد و در حالی که آن را به دست مریم می‌دهد می‌پرسد: این دستخط شما نیست؟ و مریم با دیدن نامه غش می‌کند، مادر مریم دستپاچه می‌شود و در حالی که با دو دست محکم بر سر خود می‌کوبد گریه گنان می‌گوید: ای وای خدا! مرگم! چه بلایی بر سر دختر نازنینم آمد؟


پدر مریم هم مات و مبهوت، صحنه را مشاهده می‌کند و نمی‌تواند کلمه‌ای بر زبان جاری کند. حاج خانم، بلافاصله مقداری از آب پارچ بر روی دست خود ریخته و بر سر و صورت مریم می‌پاشد. مریم نفس عمیقی می‌کشد و به هوش می‌آید و فوراً دست و پای خود را جمع کرده، مؤدبانه می‌نشیند و می‌گوید: به خدا قسم، کسی جز خدا و امام رضا(ع) و من از این نامه خبر نداشت. این نامه در دست شما چه می‌کند؟


پدر و مادر مریم، سرزنش کنان می‌گویند ـ دیگر همین را کم داشتیم! دختر این نامه دیگر چیست که تو نوشتی؟! ما آبرو داریم، ما تو را با نان حلال بزرگ کرده‌ایم، دیگر فکر نمی‌کردیم تو هم اهل این برنامه‌ها باشی و به این و آن نامه بنویسی آخر مگر… حاجی می‌دود وسط:


ـ فکر بد نکنید این نامه، نامه خیلی خوبی است، نامه‌ای است که مریم جان به آقا امام رضا(ع) نوشته، حالا آقا هم ما را مأمور کرده که خدمت شما برسیم و با دل و جان به مشکلات شما رسیدگی کنیم…


پدر و مادر مریم نگاهی به یکدیگر انداخته و نفس راحتی می‌کشند. حاجی ادامه می‌دهد: من یک تاجر هستم و پسرم جواد هم که تازه لیسانسش را گرفته، هیچ چیز توی زندگی کم و کسر ندارد و از این جهت خدا را شکر می‌کنیم، حالا خدمت رسیده‌ایم تا از شما خواهش کنیم جواد ما را به غلامی قبول کنید. هر شرطی هم که بگذارید ما قبول می‌کنیم، در ضمن یک منزل خوب هم برای شما در یک محله مناسب می‌خریم و تمامی مخارج درمان شما را هم می‌پردازیم. برای عروس و داماد هم، یک خانه مناسب و ماشین و وسایل کامل منزل را فراهم می‌کنیم، البته، مراسم عروسی زمانی برگزار خواهد شد که شما از بیمارستان مرخص شده و سلامتی کامل خودتان را به دست آورده باشید. حالا چه می‌گویید؟


آقای تهرانی که سخت متعجب شده است، ابتدا کمی من و من می‌کند و از ترس این که مبادا منتی بر او یا دخترش از طرف خانواده‌ داماد باشد قبول نمی‌کند، اما هنگامی که مطمئن می‌شود این کبوتران نامه‌بر را امام رضا(ع) فرستاده است، می‌گوید: باشد، قبول می‌کنم. من که باشم که دست رد به سینه فرستاده‌‌های امام رضا(ع) بزنم؟!

اشتراک گذاری این مطلب!

داستانک - منتقم را برسان...

6ام تیر, 1392

شب از نیمه گذشته بود…

راه افتادیم…

قدم زنان…در کوی ابا عبدالله…

کوچه ها تاریک و خلوت….در سکوتی مبهم…

و ما آرام…آرام…

قدم برمیداشتیم…

و زیر لب میخواندیم…

“نیمه شبه و خلوته تموم شهر کربلا…بعد یک روز باشکوه…خوابن همه مسافرا…”

در سکوت و خلوت و تاریکی سحر…

چشممان به نور وجود علمدار روشن شد…

هنوز نگهبان خیمه ها بود…

آرام …

با شکوه …

پر صلابت….

سلام دادیم و داخل شدیم…

صحنش خلوت بود و ساکت…

صدای گنجشکان حریمش فضا را پر کرده بود…

رو به روی ضریحش نشستم…

دو زانو…

چشم دوخته بودم به ضریحش…

ذهنم درگیر سوالاتی بود…

با خود گفتم من گناهکار….در حریم علمدار…

هربار خواستم به زمین بنشینم…اجازه گرفتم…ادب کردم… دو زانو نشستم…و سر را به زیر انداختم…

آخر مگر میشود در برابر کوهی از ادب ، احترام حریمش را نداشت؟

و باز در ذهنم پیچید…

روز عاشورا چه گذشت؟

چگونه توانستند به او بی حرمتی کنند؟

باشد اصلا قبول…

با وجود کسی چون او….نمیتوانستند حرم را به غارت ببرند…به اهل حریمش بی حرمتی کنند…

قدرت مبارزه با بازوهای پولادینش را نداشتند دستانش را بریدند….

قدرت رویارویی با چشمان پر صلابتش را نداشتند به چشمانش تیر سه شعبه زدند…

عمود آهنین بر فرقش زدند…

آقا اصلا همه ی اینها قبول….

او را کشتند تا اهل بیتش را غارت کنند…

اما هنوز سوال دارم….

 

چگونه توانستند با وجود سری پر از ابهت و صلابت بر روی نیزه….به حریمش نگاه ناروا کنند….

………………….

سوالها همچنان در ذهنم در گردش بود…

درگاه حریمش را بوسیدم…

وارد شدم…

به ضریحش رسیدم…

دست به کنگره های ضریحش گذاشتم…

چشم بر ابهت و عظمتش دوختم…

گفتم:

علمدار…آقا….سرور….

به خدایمان بگو…

شیعه دیگر تاب ندارد…

ندارد به خدا…

منتقم را برسان….

اشتراک گذاری این مطلب!

داستان واره هايي از زندگاني امام رضا (ع)-شربت گوارا

17ام اسفند, 1391


راوی: ابوهاشم جعفری
به سخنان امام گوش می دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بیش تر می کرد. تشنگی تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حیای حضور امام، مانع از آن شد که صحبتشان را قطع کنم و آب بخواهم. در همین موقع امام کلامش را قطع کرد و فرمودند: «کمی آب بیاورید!»
خادم امام ظرفی آب آورد و به دست ایشان داد. امام، برای این که من، بدون خجالت، آب بخورم، اوّل خودشان مقداری از آب را نوشیدند و بعد ظرف را به طرف من دراز کردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشیدم.
نه! نمی شد. اصلاًنمی توانستم تحمل کنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابی تشنگی ام را از بین ببرد. تازه، بعد از یک بار آب خوردن درست نبود که دوباره تقاضای آب کنم. این بار هم امام نگاهی به چهره ام کردند و حرفش را نیمه تمام گذاشت: «کمی آرد و شکر و آب بیاورید».
وقتی خادم برای امام رضا علیه السلام آرد و شکر و آب آورد، امام آرد را در آب ریخت و مقداری هم شکر روی آن پاشید. امام برایم شربت درست کرده بود. نمی دانم از شرم بود یا از خوشحالی که تشکّر را فراموش کردم. شاید در آن لحظه خودم را هم فراموش کرده بودم. با کلام امام رضا علیه السلام ناخودآگاه دستم را به طرف ظرف شربت درازکردم.
شربت گوارایی است. بنوش ابوهاشم!… بنوش که تشنگی ات را از بین می برد

اشتراک گذاری این مطلب!

داستان واره هايي از زندگاني امام رضا (ع)-صحبت گنجشک با امام (علیه السلام)

13ام اسفند, 1391


صحبت گنجشک با امام علیه السلام:

راوی: سلیمان (یکی از اصحاب امام رضا علیه السلام )
حضرت رضا علیه السلام در بیرون شهر، باغی داشتند. گاه گاهی برای استراحت به باغ می رفتند. یک روز من نیز به همراه آقا رفته بودم. نزدیک ظهر، گنجشک کوچکی هراسان از شاخه درخت پرکشید و کنار امام نشست. نوک گنجشک، باز و بسته می شد و صداهایی گنگ و نامفهوم از گنجشک به گوش می رسید. انگار با جیک جیک خود، چیزی می گفت.
امام علیه السلام حرکتی کردند و رو به من فرمودند:
« سلیمان! … این گنجشک در زیر سقف ایوان لانه دارد. یک مار سمی به جوجه هایش حمله کرده است. زودباش به آن ها کمک کن!…
با شنیدن حرف امام در حالی که تعجب کرده بودم بلند شدم و چوب بلندی را برداشتم. آن قدر با عجله به طرف ایوان دویدم که پایم به پله های لب ایوان برخوردکرد و چیزی نمانده بود که پرت شوم…
با تعجب پرسیدم: «شما چطور فهمیدید که آن گنجشک چه می گوید؟» امام فرمودند: «من حجت خدا هستم… آیا این کافی نیست؟!»


میهمان دوستی امام علیه السلام
راوی: یکی از نزدیکان امام رضا علیه السلام
مرد گفت: «سفر سختی بود. یک ماه طول کشید».
امام رضا علیه السلام فرمودند: «خوش آمدی!»
«ببخشید که دیروقت رسیدم. بی پناه بودن مرا مجبورکرد که دراین وقت شب، مزاحم شما شوم».
امام لبخندی زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانواده ای میهمان دوست هستیم».
در این هنگام روغن چراغ گردسوز فرونشست و شعله اش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد. مرد گفت: «شرمنده ام! کاش این قدر شما را به زحمت نمی انداختم».
امام در حالی که با تکه پارچه ای، روغن را از دستش پاک می کرد، فرمودند: «ما خانواده ای نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم

اشتراک گذاری این مطلب!

داستان واره هايي از زندگاني امام رضا (ع)-نشانه موی پیامبر (ص)

12ام اسفند, 1391

داستان واره هايي از زندگاني امام رضا عليه السلام

زندگانی حضرت امام رضا علیه السلام پر است از لحظاتی نورانی و شگفت انگیز که دل شیفتگان را می برد. از کتاب «دیوان خدا» نوشته نعیمه دوستدار که براساس منابع موثق تدوین یافته چند داستان برگزیده ام که سعی براین است که روزانه تقدیم عاشقان اهل بیت علیهم السلام نمایم.

نشانه موی پیامبر صلی الله علیه و آله

مردی از نوادگان انصار خدمت امام رضا علیه السلام رسید. جعبه ای نقره ای رنگ به امام داد و گفت:

«آقا! هدیه ای برایتان آورده ام که مانند آن را هیچ کس نیاورده است». بعد در جعبه را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: «این هفت رشته مو از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله است.که از اجدادم به من رسیده است».

حضرت رضا علیه السلام دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا کردند و فرمود: «فقط این چهار رشته، از موهای پیامبر است».

مرد با تعجب و کمی دلخوری به امام نگاه کرد و چیزی نگفت. امام که فهمید مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روی آتش گرفت. هرسه رشته سوخت، اما به محض این که چهار رشته موی پیامبر صلی الله علیه و آله روی آتش قرار گرفت شروع به درخشیدن کرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن کرد

اشتراک گذاری این مطلب!

شهیدجهان آرا...

5ام اسفند, 1391


یک بار میگفت:
شبی را برای خودم کشیک گذاشته بودم.یکی از بچه های سپاه هم که از شهر دیگری آمده بود،با من نگهبانی میداد.ما هر دو کنار هم بودیم.این سپاهی مرا نمیشناخت.سر حرف را باز کرد و گفت که: فرمانده سپاه الان توی خانه اش خوابیده است و ما را در این موقعیت خطرناک به حال خودمان رها کرده.
بعد از چند روز اتفاقا همدیگر را دیدیم.آن موقع بود که مرا شناخت وچقدر شرمنده شد که آن شب آنطور قضاوت کرده بود.
راوی: همسر شهید جهان آرا

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

کرامات بزرگان

5ام اسفند, 1391


آیت الله بهجت ضمن درس در مورد آیت الله سید محمد کاظم یزدی گفته است:
وقتی در نجف شخصی دیوانه شده بود.مردم که او را در خیابانها میدیدند میگفتند: چطور شد؟ او که آدم سالمی بود؟ چرا دیوانه شد؟!! و در جواب میشنیدند:
او کسی است که در مشروطیت، سجاده از زیر پای آقا سید محمد کاظم یزدی کشید و به سید اهانت کرد،خداوند نیز او را به جنون مبتلا کرد.

اشتراک گذاری این مطلب!

داستان سخاوت

1ام اسفند, 1391


داستان سخاوت
حضرت زينب (س) شوهر بسيار مهرباني داشتند كه خوش‌اخلاق بود و برخوردش هميشه با مهرباني و لبخندي ملايم بود و اين همه حسن خلق و نيكي را از پدر بزرگوارش به نام جعفر طيار به ارث برده بود.
اين مرد خدا عبدا… نام داشت و برادرزاده حضرت علي (ع) بود. عبدا… نخلستاني داشت كه آن را بسيار دوست مي‌‌داشت. يك روز بر اثر كار، بسيار گرسنه شده بود و تصميم گرفت به خانه برود كه متوجه شد موقع اذان است. صداي ا…اكبر طنين‌انداز شد. سخن گهربار رسول خدا (ص) را به ياد آورد كه براي اذان‌گو چه اجر و پاداشي مقرر شده است.
عبدا… غلام سياهي داشت كه به دليل داشتن يك صفت نيك به عالي‌ترين درجات رسيد. اين غلام سياه مشاهده كرد كه عبدا… اذان مي‌‌گويد در حالي كه در نخلستان است، آن هم دور از شهر كه در آنجا كسي وجود ندارد. با تعجب پرسيد: چرا اذان را بلند گفتي؟
با محبت اين‌گونه پاسخ داد: روز قيامت تمام اين نخل‌ها و ريگ‌هاي بيابان شهادت مي‌‌دهند و سخن خواهند گفت.
اين غلام سيه‌چهره، فهميده و باايمان كه روحي به زلالي اشك و لطافت شبنم داشت، شروع كرد به اذان گفتن با صداي بلند و آن‌گاه به نماز ايستاد.
عبدا… خيلي شاد و خرسند شد و مقداري نان داشت كه به او هديه كرد. سپس مشاهده كرد سگي به طرف اين غلام آمد، مقداري از آن نان را به سگ داد، سپس مقداري ديگر را نيز نزد سگ گذاشت. به اين ترتيب تمام غذايش را جلوي سگ نهاد.
عبدا… به غلام گفت: غذاي تو همين بود؟ او گفت: آري. عبدا… گفت: براي خود چيزي نگذاشتي و همه را به سگ دادي. پس چگونه گرسنگي خود را رفع مي‌‌كني؟ غلام گفت: روزه مي‌‌گيرم. عبدا… گفت: اين غلام از من سخاوتمندتر است و آن نخلستان را با تمام وسايل و لوازمش به او بخشيد و او را آزاد كرد.
غلام گفت: من آزاد شده اين آيه مباركه هستم: «لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون.» هرگز به نيكوكاري نمي‌‌رسيد مگر آن‌كه آن چيزي را كه بيشتر دوست داريد، در راه خدا انفاق كنيد.

اشتراک گذاری این مطلب!

مثل درخت پاکیزه !!!!

23ام بهمن, 1391

مَثَل درخت پاكیزه و درخت ناپاك

( اءَلَمْ تَرَ كَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثلا كَلِمَةً طَیِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ اءَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِى السَّمَاَّءِ تُؤْتِىَّ اءُكُلَهَا(232) كُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَیَضْرِبُ اللَّهُ الاَْمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَكَّرُونَ وَمَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ(233) مِن فَوْقِ الاَْرْضِ مَالَهَا مِن قَرَارٍ یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ ءَامَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِى الْحَیَوا ةِ الدُّنْیَا وَفِى الاَْخِرَةِ وَیُضِلُّ اللَّهُ الظَّلِمِینَ وَیَفْعَلُ اللَّهُ مَایَشَاَّءُ ).(234)
((آیا ندیدى چگونه خداوند كلمه طیّبه (و گفتار پاكیزه ) را به درخت پاكیزه اى تشبیه كرده كه ریشه آن (در زمین ) ثابت و شاخه آن در آسمان است ؟! ((این درخت )) میوه هاى خود را هر زمان به اذن پروردگارش مى دهد و خداوند براى مردم مَثَلها مى زند، شاید متذكر شوند (و پند گیرند و همچنین ) كلمه خبیثه (و سخن آلوده ) را به درخت ناپاكى تشبیه كرده كه از روى زمین بركنده شده و قرار و ثباتى ندارد خداوند كسانى را كه ایمان آوردند به خاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان ، استوار مى دارد؛ هم در این جهان و هم در سراى دیگر! و ستمگران را گمراه مى سازد (و لطف خود را از آنها مى گیرد) خداوند هر كار را (بخواهد و مصلحت بداند) انجام مى دهد)).
هیچ آیا ننگرى اى دیده ور
حق مثلها چون زند در خیر و شرّ
مر كلام پاك گفت اندر سرشت
چون درخت پاك باشد در بهشت
آن سخن ، تحلیل و توحید خداست
اصل ثابت ، فرع آن اندر سماست
چو شجر كه اصل آن باشد به خاك
شاخ ایمان رفته از وى بر سِماك
هر زمان از رخصت پروردگار
میوه شیرین و خوش آرد به بار
مى زند حق این مثلها زاختصاص
تا كه در یابند آن را عام و خاصّ
یا كه باشد حب ایمان آن درخت
اصل اندر دل به توحید است سخت
شاخها باشد عملهاى نكو
كز زمین بر چرخ هفتم رفته او
هر زمان از مشیّت حقّ بارور
اهل دانش مى خورند از وى ثمر
وان كلام كفر باشد در مثل
چون درختى كان خبیث است از ازل
همچو حنظل تلخ و ناخوش بوى بد
رسته از روى زمین بى بیخ و حدّ
نیست او را هیچ پایان و قرار
هم نه اندر اصل و فرعش اعتبار
مى كند بر مؤ منان ، ثابت خداى
مر به قولى ثابت اندر عقل و راى
در حیات دنیوى بى معذرت
همچنین اندر سراى آخرت
یا به دنیا بدهد ایشان را ثبات
تا به آخر در كلامى بر نجات
هم كند ثابت به مؤ من در جزا
وعده خود را در اكرام و عطا
ظالمان را هم نماید گمره او
تا نیابد ره به توحیدش عدو
واگذارد یعنى اندر گمرهى
تا نگویند آن كلام از آگهى
مى كند آن را كه مى خواهد خداى
مصلحت را بر عباد از اقتضاى

وجه تشبیه
خداوند متعال در آیات بالا، كلمه توحید (یعنى اعتقاد راسخ و ایمان راستین به یگانگى اش ) را به درختى تشبیه كرده كه ریشه آن ثابت و مستحكم و شاخه هاى آن سر به آسمان كشیده و داراى میوه همیشگى است . همچنین كلمه كفر (یعنى عقیده سست و باطل ) را به درخت بى ریشه و بى پایه اى تشبیه نموده است كه از روى زمین كنده شده و در برابر طوفانها، هر روز و هر لحظه به گوشه اى پرتاب مى شود و هیچ گونه قرار و ثباتى از خود ندارد.
بعضى از اهل تحقیق در وجه تشبیه ایمان به درخت گفته اند:
چون درخت بر سه چیز پابرجاست :
1 ریشه ثابت و فرورفته در زمین ؛
2 تنه محكم و استوار؛
3 شاخه هاى سر به هوا كشیده .
درخت ایمان نیز بر سه چیز ثابت و پا بر جاست :
1 تصدیق به قلب ؛
2 اقرار به زبان ؛
3 عمل به اركان . چنانكه امام على علیه السّلام مى فرماید:
((اَلاْ یمانُ مَعرِفَةٌ بِالْقَلْبِ وَإِقْرارٌ بِاللِّسانِ و عَمَلٌ بِالاَْرْكانِ(237)؛ ایمان معرفت و شناخت قلبى و اقرار به زبان ، و عمل به اعضا و جوارح است )).
بعضى دیگر در وجه این تشبیه گفته اند:
همانگونه كه درخت در زمین ثابت و راسخ گشته و ریشه هایش را در اعماق زمین رسانیده و آب از آن مى خورد و شاخه هاى آن برافراشته و سر به فلك كشیده است ، همچنین معناى كلمه شهادت در دل مؤ من ثابت و راسخ شده و از سرچشمه تصدیق آب مى آشامد، و شاخه آن كه عبارت از گفتار به زبان است ، چون از زبان بر آید بدون هیچ
مانعى به آسمان رسد چنانكه خداوند مى فرماید: ( … إِلَیْهِ یَصْعَدُ ا لْكَلِمُ الطَّیِّبُ وَا لْعَمَلُ الصَّلِحُ یَرْفَعُهُ … )(238)؛ ((سخنان پاكیزه به سوى او صعود مى كند، و عمل صالح را بالا مى برد)).
در تفسیر ((كاشفى )) آمده است كه :
خداوند متعال درخت ایمان را كه اصل و ریشه آن در دل مؤ من ثابت است و اعمال او به جانب اعلى علّیّین بلند است و در هر زمان ثواب و پاداش به او مى رسد، به درخت خرما تشبیه كرده است كه ریشه آن در زمین مستقرّ و شاخه آن به طرف آسمان برافراشته ، و همیشه مردم از آن بهره برند.(239)
مؤ ید این نظریه ، حدیثى است كه مرحوم شیخ كلینى از رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نقل نموده كه مى فرماید:
((الْمُؤ مِنُ كَمِثْلِ شَجَرَةٍ لا یَتَحاتُّ وَرَقُها فى شِتاءٍ وَلا صَیْفٍ، قالُوا: یا رَسوُلَ اللّهِ، وَما هِىَ؟ قالَ: النَّخْلَةُ؛ مؤ من مانند درختى است كه برگش در زمستان و تابستان نمى ریزد، پرسیدند: اى رسول خدا، آن چه درختى است ؟ فرمود: درخت خرما)).(240)
علامه طباطبایى قدّس سرّه ذیل آیه مورد بحث مى گوید:
((مراد از ((كلمه طیّبه )) اعتقاد حق و عقیده ثابت است . به دلیل این كه بعد از ذكر مثل به عنوان نتیجه گیرى از مثلها مى فرماید:
( یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ ءَامَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِى الْحَیَوا ةِ الدُّنْیَا وَفِى الاَْخِرَةِ …)(241) و منظور از ((قول ثابت )) همان كلمه است كه در صدر آیات ذكر گردید، لكن نه هر كلمه و لفظى ، بلكه كلمه اى كه بر اساس اعتقادى ثابت و عزمى راسخ باشد و انسان پاى آن استقامت ورزد و در هیچ وضعیّتى نلغزد، چنان كه مى فرماید: (الَّذِینَ قَالُواْ رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَمُواْ …)(242) كه ثبات قدم در دنیا و آخرت نتیجه و ثمره همان قول ((رَبُّنَا اللَّهُ)) است .
بنا بر این منظور از ((كلمه طیّبه ))، كلمه توحید و اعتقاد راستین به یگانگى خداست و این عقیده و استقامت در راه آن ، گفتار حقّى است داراى اصلى ثابت كه از هر گونه دگرگونى و نابودى محفوظ مى باشد و آن اصل خداوند متعال و یا زمینه حقایق است .
و شاخه هایى دارد كه بدون هیچ مانعى از آن جوانه مى زند و آن عبارت است از اعمال نیكو و اخلاق پسندیده كه انسان با ایمان به وسیله آن حیات طیّبه مى یابد و جهان انسانیّت بدان رونق و آبادانى پیدا مى كند.
و مؤ منان راستین كه مى گویند: ( رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَمُواْ )، قول ثابت و كلمه طیّبه در آنان جامه عمل مى پوشد و اینها كسانى هستند كه مردم همواره از بركات وجود آنان بهره مى برند.
و هر كلمه حقّ و هر عمل صالحى مثَلَش چنین است كه داراى اصلى ثابت و فروعى پر رشد و نموّ است و همیشه ثمرات پاك و سودمند خواهد داشت )).(243)
بنا بر این كلمه ((طیّبه )) كه به ((شجره طیّبه ))تشبیه شده داراى مفهوم وسیعى است كه شامل هر گونه ((برنامه و مكتب الهى ))، ((تفكر و اندیشه صحیح ))، ((گفتار نیك ))، ((عمل شایسته ))، ((مراكزمهم علمى ودینى )) و((انسانهاى برجسته ))مى شود، چنانكه مقام معظم رهبرى آیت اللّه العظمى خامنه اى ادام اللّه ظلّه طى سخنانى دردیدار باروحانیون وطلاب ومردم قم ، حوزه علمیّه قم را از مصادیق ((شجره طیّبه )) بر شمرده ، فرمودند: ((قم قُبَّةُ الاْسلام ))، مركز اسلام ، مركز روحانیت و دین است و در دوره انقلاب هم مركز انقلاب بود …
قم مركز بسیار مهمّى است ؛ ((هم حوزه مباركه قم )) كه حقیقتاً یك كلمه ((طیّبه )) و ((شجره طیّبه )) است ، (اءَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِى السَّمَاَّءِ تُؤْتِىَّ اءُكُلَهَا كُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا). و هم مردم و جوانان و نیروهاى حزب الهى و مؤ من قم ، هر دو مهم است …)).(244)
((كلمه خبیثه )) نیز كه به درخت خبیثه تشبیه شده است معناى گسترده اى دارد كه هر گونه ((گفتار زشت ))، ((برنامه هاى باطل و گمراه كننده )) و ((انسانهاى ناپاك و آلوده و خبیث )) را شامل مى شود و اگر در روایات اسلامى ((شجره طیّبه )) به رسول خداصلّى اللّه علیه و آله و سلّم على ، فاطمه و فرزندان معصومشان علیهم السّلام و ((شجره خبیثه )) به ((بنى امیّه )) تفسیر شده ، ناظر به مصادیق بارز و روشن این دو ((شجره طیّبه )) و ((شجره خبیثه )) است .
نكته ها:
1- كلمات چهارگانه توحیدى
مرحوم شیخ صدوق رحمه اللّه از رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم روایت مى كند كه آن حضرت روزى به اصحاب خود فرمود: ((اءَلا اءَدُلُّكُمْ عَلى شَی ءٍ اءَصلُهُ فِی الاَرْضِ وَ فَرْعُهُ فِی السَّماءِ؟ قالوُا: بَلى یا رَسوُلَ اللّهِ، قالَ: یَقُولُ اءَحَدُكُمْ إِذا فَرَغَ مِنْ صَلاتِهِ الفَریضَةِ: ((سُبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُللّهِ وَلاإِلهَ الا اللّهُ واللّهُ اءَكْبَرُ)) ثَلاثینَ مَرَّةً فَإ نَّ اءَصْلَهُنَّ فِی الا رْضِ وَ فَرْعَهُنَّ فِی السَّماءِ وَهُنَّ یَدفَعْنَ الهَدْمَ وَالحَرَقَ وَالْغَرَقَ وَالْتَّرَدِّیَفِی الْبِئْرِ وَاءَكْلَ السَّبُعِ وَمِیْتَةَالسَّوءِ والبَلِیَّةَ الَّتی تَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ عَلَى العَبْدِ فی ذلِكَ الْیَوْمِ وَ هُنَّ الْباقِیاتُ)).(245)
((آیا راهنمایى نكنم شما را به چیزى كه ریشه اش در زمین ، و شاخه هاى آن در آسمان است ؟ گفتند آرى ، فرمود: هركس بعد از نماز واجب سى بار بگوید: ((سُبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُللّهِ وَلاإِلهَ الا اللّهُ واللّهُ اءَكْبَرُ)) این اذكار ریشه اش در زمین ، و شاخه هایش به آسمان سر كشیده و این ذكرها از زیر آوار رفتن و سوختن و غرق شدن و در چاه افتادن و پاره شدن به دندان درّندگان ، و از هر مردن بدى و از هر بلایى كه از آسمان نازل مى شود در آن روز انسان را حفظ مى كند، و این ها باقیات صالحات است )).
كسى از امام صادق علیه السّلام سؤ ال كرد چرا كعبه را كعبه نامیدند، آن حضرت فرمود: ((لا نها مُرَبَّعة فقیل له و لِمَ صارت مُرَبَّعة ؟ قال : لا نّها بحذاء البیت المعمور و هو مُرَبَّعٌ فقیل له و لِمَ صار البیت المعمور مُرَبَّعا؟ قال لا نَّه بحذاء العرش و هو مُرَبَّعٌ فقیل له و لِمَ صار العرش مُرَبَّعا؟ قال : لا نَّ الكلمات التّى بُنِىَ علیها الا سلامُ اءربع و هى : سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الاّ اللّه واللّه اكبر)).(246)
((چون كعبه چهار دیوار دارد به او كعبه مى گویند. عرض كرد: چرا چهار دیوار دارد. فرمود: چون بیت المعمور كه در آسمانها هست چهار دیوار دارد. عرض ‍ كرد: چرا بیت المعمور چهار دیوار دارد. فرمود: براى آنكه عرش خدا چهار ضلع دارد. عرض كرد: چرا عرش خدا چهار ضلع دارد. فرمود: براى اینكه كلمات توحیدى خدا چهار تا است : ((سُبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُللّهِ وَلاإِلهَ الا اللّهُ واللّهُ اءَكْبَرُ)). اسماى حسناى حق به این چهار كلمه توحید و تحمید و تهلیل و تكبیر بر مى گردد: به وحدانیت خدا، به بزرگداشت خدا، به مجد و كبریائى خدا به منزه بودن آن سبوح قدوس ؛ انسان در این كلمات خدا را مى ستاید. یك انسان مكه مى رود براى این كه این چهار دیوارى را زیارت كند، او ظاهر حجّ را دیده است ؛ كسى به مكّه مى رود و معرفتش تا بیت المعمور است ؛ كسى به مكه مى رود، معرفتش تا عرش خدا است ؛ كسى به مكه مى رود و به این كلمات تامّات عارف شده است ، این سرّ حج است . اینطور نیست كه هر كسى دور كعبه بگردد، باطن این معنا را هم بیابد و برگردد. جواب امام سلام اللّه علیه این بود كه این كعبه را، بیت المعمور را، عرش را، بر اساس توحید و تحمید و تكبیر حق ساختند)).(247)
2- دستگیرى الهى به هنگام مرگ یا در قبر
در بسیارى از روایات آمده است كه مراد از (یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ ءَامَنُواْ بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِى الْحَیَوا ةِ الدُّنْیَا وَفِى الاَْخِرَةِ)؛ به هنگام ورود در قبر است كه خداوند متعال مؤ من را از خطا و لغزش در برابر سؤ الاتى كه فرشتگان از هویّت او مى كنند، حفظ مى كند و او را بر خط ایمان ثابت نگه مى دارد

اشتراک گذاری این مطلب!

مریم ومادرش حنه ....

23ام بهمن, 1391




مریم و مادرش حنّه
داستان حضرت مریم در قرآن مجید یكى از شگفت انگیزترین و جالبترین داستانهاى قرآنى است . ولادت او و سرگذشت مادرش و ماجراى حامله شدن خود وى كه دوشیزه بود و آوردن پسرى به نام ((عیسى )) پیغمبر خدا، داستانى شنیدنى و بى نظیر است كه در قرآن مجید آمده است .
خداوند داستان آنان را به تفصیل در قرآن سوره مریم شرح داده است . اینك خلاصه آن داستان به موجب آیات سوره آل عمران و سوره مریم و تفسیر آن :
مادر مریم ((حَنِّه )) یا ((حنا)) سالها بود كه با ((عمران )) از بزرگان و روحانیون محترم آل یعقوب ازدواج كرده بود ولى از او فرزندى نیاورد. مدتها گذشت اما انتظار او به جایى نرسید. سرانجام رو به درگاه خدا آورد و دست تضرع و التجا برداشت .
((زن عمران گفت : پروردگارا! من نذر كرده ام كه آنچه را در شكم دارم (وقتى متولد شد) آزاد بگذارم (تا خدمتكار خانه تو باشد) پس تو این نذر را از من بپذیر كه مى دانم شنوا و دانایى

اشتراک گذاری این مطلب!

ریشه تاریخی ضرب المثل شتر دیدی؟ندیدی!؟

11ام بهمن, 1391


اگر یك نفر از رازی خبردار باشد و بروز دادن آن، باعث زحمت و گرفتاری خودش با دیگری بشود به او می‌گویند شتر دیدی ندیدی.
‌گویند: سعدی از دیاری به دیار دگر می‌رفت. در راه چشمش به جای پای یك مرد و یك شتر افتاد كه از آنجا عبور كرده بودند. كمی كه رفت جای پنجه‌های دست مسافر را دید كه به زمین تكیه داده و بلند شده، پیش خود گفت: «سوار این شتر زن آبستنی بوده» بعد یك طرف راه مگس و طرف دیگر پشه به پرواز دید پیش خود گفت: «یك لنگه بار این شتر عسل، لنگه دیگرش روغن بوده» باز نگاهش به خط راه افتاد دید علف‌های یك طرف جاده چریده شده و طرف دیگر نچریده باقی مانده؛ گمانش برد: « شتریك چشم كور، یك چشم بینا داشته»
از قضا خیالات سعدی همه درست بود و ساربانی كه از مقابلش گذشته بود به خواب می‌رود و وقتی كه بیدار می‌شود می‌بیند شترش رفته. او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید. پرسید: «شتر مرا ندیدی؟» سعدی گفت: «ترا شتر یك چشم كور نبود؟» مرد گفت: «آری» گفت: « یك لنگه بار شتر عسل، لنگه دیگرش روغن نبود؟» گفت: «آری» گفت: «زن آبستنی بر شتر سوار نبود؟» گفت: «چرا» سعدی گفت: «من ندیدم!» مرد ساربان كه همه نشان‌ها را درست شنید اوقاتش تلخ شد و گفت: «شتر مرا دزدیده‌ای همه نشانی‌ها نیز صادق است.» بعد با چوبی كه در دست داشت شروع كرد سعدی را زدن. سعدی تا خواست بگوید من از روی جای پا و علامت‌ها فهمیدم چند تایی چوب ساربانی خورده بود، وقتی مرد ساربان باور كرد كه او شتر را ندزدیده راه افتاد و رفت. سعدی زیر لب زمزمه كرد و گفت:
سعدیا چند خوری چوب شترداران را تو شتر دیدی؟ نه جا پاشم ندیدم!

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

تجربه آموزی روباه...

11ام بهمن, 1391



شیر و گرگ و روباهی با هم رفیق شدند و برای شکار به دشت و کوه رفتند . گرگ و روباه در رکاب شیر به بیشه کوه رفتند و سه حیوان را که عبارت بودند از گاو کوهی و بز کوهی و خرگوش شکار کردند.
گرگ بدون توجه به اینکه شیر سلطان حیوانات است و اختیار و انتخاب با اوست با روباه زمزمه کرد که لابد شیر مانند شاهان دادگستر سهمیه آنها را خواهد داد.
شیر از خیالات و طمع آنها آگاه شد ولی در ظاهر خندان بود و وانمود نمی کرد دل پری از آنها دارد. تا اینکه شیر به گرگ گفت این جانوران شکار شده را عادلانه به نیابت از طرف من تقسیم کن .
گفت شیرای گرگ این رابخش کن          معدلت را نو کن ای گرگ کهن
نایب من باش در قسمت گری              تا پدید آید که تو چه گوهری
گرگ گفت. ای شیر چون تو بزرگ هستی گاو وحشی از آن تو باشد و بز کوهی چون میان قامت است مال من که میانه هستم و خرگوش نیز به مناسبت کوچکی مال روباه باشد که از همه کوچکتر است .
شیر ناراحت شد و گفت : تا من هستم تو (ما و تو) می کنی؟
سپس بر سر گرگ جهید و او را پاره پاره کرد.
روباه این منظره را دید و از این حادثه تجربه آموخت و عبرت گرفت . به طوری که وقتی شیر به روباه گفت اینک تو این شکار ها را تقسیم کن روباه از روی چاره اندیشی و سیاست گفت:
قربان این گاو فربه برای چاشت شما باشد و این بزکوهی برای ظهر و نهار شما باشد و آن خرگوش برای شام و شب شما باشد.
شیر از این پاسخ شادمان شد و گفت:
ای روبه تو عدل افروختی                          این چنین قسمت ز که آموختی
ازکجا آموختی این ای بزرگ                       گفت ای شاه جهان از حال گرگ
سپس همه آن سه شکار را به روباه بخشید و گفت:
روبها ! چون جملگی ما را شدی               چونت آزاریم چون تو ما شدی
ما تو را و جمله آشکاران تو را                    پای بر گردون هفتم نه بر آ
چون گرفتی عبرت از گرگ دنی پس تو روبه نیستی شیر منی
و روباه سپاسگزاری کرد.
استخوان و پشم آن گرگان عیان                بنگرید و پند گیرید ای مهان
عاقل از سر بنهد این هستی و بار             چون شنید انجام فرعونان و عاد
پس سپاس او را که ما را در جهان کرد پیدا از پس پیشینیان

 

اشتراک گذاری این مطلب!

وزن دعای پاک وخالص

11ام بهمن, 1391


زنی با لباسهای کهنه و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محل شد و با فروتنی از فروشنده خواست کمی خواروبار به او بدهد.
وی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند، کودکانش هم بی غذا مانده اند.
فروشنده به او بی اعتنایی کرد و حتی تصمیم گرفت بیرونش کند. زن نیازمند باز هم اصرار کرد. فروشنده گفت نسیه نمی دهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به فروشنده گفت: ببین خانم چه می خواهد خرید او با من.

فروشنده با اکراه گفت: لازم نیست، خودم می دهم!
- فهرست خریدت کجاست؟ آن را بگذار روی ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر !
زن لحظه ای درنگ کرد و با خجالت، تکه کاغذی از کیفش درآورد و چیزی روی آن نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نمی شد اما از سرناباوری، به گذاشتن کالا روی ترازو مشغول شد تا آنکه کفه ها با هم برابر شدند.
در این وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوری، تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته است.
روی کاغذ خبری از فهرست خرید نبود، بلکه دعای زن بود که نوشته بود:
ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن.

فروشنده با حیرت کالاها را به زن داد و در جای خود مات و مبهوت نشست.

زن خداحافظی کرد و رفت و با خود اندیشید:
فقط خداست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است…

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال بنگر که تو چگونه می افتی…

اشتراک گذاری این مطلب!

پیرمرد وپسر باهوش

9ام بهمن, 1391

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد .

او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم ، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت .

من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام .

اگر تو این جا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو این جا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر


پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن .
من آن جا اسلحه پنهان کرده ام .


چهار صبح فردا دوازده نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند .

و تمام مزرعه را شخم زدند بدون این که اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که :
چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار .
این بهترین کاری بود که از این جا می توانستم برایت انجام بدهم !!

 


در پناه خدا باشید .


یاحق

اشتراک گذاری این مطلب!

رازی که امام‌حسین(ع) برملا کرد

28ام دی, 1391

«قطب‌الدین ابوالحسن سعید بن هبة‌الله بن حسین راوندى» در زمره مردان بزرگى است که با دانش فراوان خود پس از بهره‌مندى از علوم مختلف و تبحر در آنها، حلقه زرینى در سلسله حافظان و راویان معارف اسلامى شد و در بیشتر رشته‌هاى علوم اسلامى تبحر و تخصص خود را به نمایش گذارد.

وى از شاگردان خاص علامه طبرسى صاحب تفسیر مجمع البیان و دیگر اساتید عصر بود. ابن شهر آشوب، على بن محمد المدائنى و دو فرزندش حسین و محمد از شاگردان قطب و فقهاى زمان بوده‌اند. قطب‌الدین راوندى در تفسیر، نهج البلاغه، کلام، فلسفه، فقه، حدیث، تاریخ، اصول فقه، شعر و ادب استاد زمانه بود و در هر کدام داراى تالیفاتى است که امّ‌القرآن، تفسیر القرآن، الاختلافات رسالة الفقهاء فقه القرآن و … از آن جمله‌اند.

این عالم بزرگ و این فقیه ربانى سرانجام در ۱۴ شوال سال ۵۷۳ هجری قمری در شهر مقدس قم جان به جان آفرین تسلیم کرد و در جوار حرم مطهر حضرت معصومه(س) به خاک سپرده شد، روزى که پس از هشتصد سال قصد بازسازى صحن مبارک را داشتند، با پیکر سالم و سیماى نورانى این عارف بالله مواجه شدند و حسب‌الامر حضرت آیت‌الله مرعشى نجفى، سنگ قبر بلندى بر فراز مزارش نصب کردند.

در ادامه به برخی از روایت‌های قطب‌الدین راوندى از معجزات ائمه معصومین(ع) که در بزرگترین کتابش به نام «الخرائج و الجرائح» آورده است، اشاره می‌کنیم:

شخصی که به واسطه راهنمایی امام جواد(ع) به ارث پنهان خود دست یافت

روزى شخصى به محضر مبارک امام جواد(ع) وارد شد و اظهار داشت : یابن رسول اللّه ! پدرم سکته کرده و مرده است و داراى اموال و جواهراتى بسیار است که من از محل آن‌ها بى اطلاع هستم، داراى عائله‌اى بسیار سنگین هستم که از تأمین زندگى آن‌ها عاجز و ناتوان هستم و سپس اظهار داشت: به هر حال من یکى از دوستان و علاقمندان به شما هستم، تقاضامندم به فریاد من برسى و مرا از این مشکل نجات دهى.

امام جواد(ع) در پاسخ به تقاضاى او فرمود: پس از آن که نماز عشاى خود را خواندى، بر محمد و اهل بیتش(ع) صلوات بفرست، پس از آن پدرت را در عالم خواب خواهى دید و آن گاه تو را نسبت به محل ثروت و اموالش آگاه مى‌کند.

آن شخص به توصیه حضرت عمل کرد و چون پدر خود را در عالَم خواب دید، به او گفت: پسرم! من اموال خود را در فلان مکان و فلان محل پنهان کرده‌ام، آن‌ها را بردار و نزد فرزند رسول خدا(ص) برسان.

هنگامى که آن شخص از خواب بیدار شد، صبحگاهان به طرف محل مورد نظر حرکت کرد و چون به آن جا رسید، پس از اندکى جستجو اموال را پیدا کرد و آن‌ها را برداشت و خدمت امام جواد(ع) آورد و جریان را براى حضرت بازگو کرد و سپس گفت: شکر و سپاس خداوند متعال را که شما آل‌محمّد(ص) را این چنین گرامى داشت و شما را از بین خلایق برگزید تا مردم را از مشکلات و گرفتارى‌ها نجات بخشید. (الخرائج والجرائح، جلد ۲، صفحه ۶۶۵، حکمت ۵)

خبر از غیب و شفاى جن‌زده توسط امام سجاد(ع)

شخصى به نام ابوخالد کابلى مدت زمانى را خدمتگزارى امام سجاد(ع) کرد و چون به طول انجامید، جهت دیدار با مادر خویش از امام(ع) اجازه خواست که راهى شهر شام شود.

امام سجاد(ع) او را مخاطب قرار داد و فرمود: اى ابوخالد! فردا مردى از اهالى شام- که معروف و ثروتمند است- به همراه دخترش که دچار جنّ‌زدگى شده است، وارد مدینه خواهد شد.

پدر این دختر به دنبال کسى مى‌گردد که دخترش را معالجه و درمان کند، پس تو نزد او مى‌روى و اظهار مى‌دارى که من دخترت را معالجه مى‌کنم و مقدار ده هزار درهم مى‌گیرم .

چون فرداى آن روز فرا رسید، مرد شامى وارد مدینه شد، ابوخالد کابلى طبق دستور امام(ع) نزد وى آمد و گفت: چنانچه ده هزار درهم به من بدهى، دخترت را معالجه و درمان مى‌کنم.

پدر دختر هم قبول کرد و قول داد که چنانچه دخترش خوب و سالم شود آن مقدار پول را بپردازد، ابوخالد کابلى نزد امام سجاد(ع) رفته و جریان را براى آن حضرت بازگو کرد.

پس حضرت به او فرمود: مرد شامى بى‌وفایى مى‌کند و پول را به تو نمى‌دهد، ولى با این حال، تو نزد دختر مى‌روى و گوش چپ او را مى‌گیرى و مى‌گویى: اى خبیث! على بن الحسین مى‌گوید: هر چه زودتر از بدن این دختر خارج شو و او را رها کن.

ابوخالد کابلى نیز پیام حضرت را به انجام رسانید و سپس دختر از آن حالت جنّ‌زدگى نجات یافت و بهبودى کامل خود را بازیافت.

امّا همین که ابوخالد آن ۱۰ هزار درهم را مطالبه کرد، مرد شامى بدون پرداخت کمترین پولى او را از منزل خود بیرون کرد، پس از آن، ابوخالد نزد امام زین‌العابدین(ع) بازگشت و جریان را به طور مفصل براى آن بزرگوار بازگو کرد.

حضرت در پاسخ فرمود: گفته بودم که مرد شامى حیله و نیرنگ دارد و از پرداخت پول، امتناع مى‌ورزد، ولى بدان که دخترش دو مرتبه به همین زودى دچار جنّ‌زدگى خواهد شد و پدرش نزد تو مى آید.

پس موقعى که مراجعه کرد به او بگو: چون به عهد خود وفا نکردى، چنین شده است؛ اکنون باید همان مبلغ را تحویل على بن الحسین(ع) بده تا او را معالجه و درمان کنم و دیگر آن حالت جنّ‌زدگى باز نخواهد گشت.

بنابراین مرد شامى به ناچار، آن مبلغ را تحویل امام سجاد(ع) داد و ابوخالد نزد دختر آمد و همان سخن قبل را در گوش چپ دختر بازگو کرد و افزود: چنانچه برگردى، تو را به آتش قهر خداوند متعال مى‌سوزانم.

با این روش، دختر به بهبودى کامل رسید و نجات یافت و چون با پدرش به سمت شهر شام رفتند، حضرت زین‌العابدین(ع) آن پول‌ها را تحویل ابوخالد کابلى داد و به او اجازه داد تا جهت دیدار مادرش راهى شهر شام شود.

رازی که امام حسین(ع) برملا کرد

عده‌اى از دوستان و غلامان حضرت حسین(ع) قصد خروج از شهر مدینه را داشتند، امام حسین(ع) به آن‌ها فرمود: در فلان روز از مدینه خارج نشوید؛ بلکه روز پنج شنبه حرکت کنید و از شهر بیرون روید و سپس افزود: چنانچه مخالفت کنید با خطر مواجه خواهید شد و دزدان راهزن، راه را بر شما مى‌بندند و ضمن غارت کردن اموال، شما را نیز به قتل مى‌رسانند.

ولى آن‌ها مخالفت کرده و بر خلاف پیشنهاد امام(ع) از شهر مدینه خارج شدند؛ و عده‌اى از راهزن‌ها راه را بستند و بر آن‌ها یورش برده و تمامى آن افراد را کشتند و اموالشان را به غارت بردند.

وقتى امام حسین(ع) از این جریان آگاه شد، حرکت کرد و نزد والى مدینه رفت، همین که حضرت وارد شد، والى مدینه قبل از هر سخنى اظهار داشت: یابن رسول الله! شنیده‌ام که دوستان و غلامان شما را کشته‌اند و اموال آن‌ها را به یغما برده‌اند، امیدوارم که خداوند به شما و خانواده‌هایشان صبر و پاداش نیک عطا فرماید.

امام حسین(ع) به او خطاب کرد و فرمود: چنانچه آن‌ها را شناسایى و معرفى کنم، آیا دستگیر و مجازاتشان مى‌کنی؟

والى مدینه گفت: مگر آن‌ها را مى‌شناسى؟

حضرت فرمود: بلى، آن‌ها را مى‌شناسم، همان طور که تو را مى‌شناسم و سپس به شخصى که حضور داشت، اشاره کرد و فرمود: این یکى از آن دزدان قاتل است.

آن شخص بسیار تعجب کرد و عرضه داشت: یابن رسول الله! چگونه تشخیص دادى که من یکى از آن‌ها هستم؟!

حضرت فرمود: چنانچه علامت‌ها و نشانه‌ها را برایت بیان کنم، تأیید و تصدیق مى‌کنى؟

جواب داد: بلى، به خدا سوگند تصدیق و تأیید خواهم کرد.

آن‌گاه امام حسین(ع) فرمود: فلان وقت تو به همراه دوستانت از منزل خارج شدید و در بیرون شهر مدینه چنین و چنان کردید.

و بعد از آن که امام(ع) تمام نشانى‌ها و خصوصیات را یکى پس از دیگرى بیان کرد، استاندار مدینه به آن کسى که حضرت او را معرفى کرده بود، خطاب کرد و گفت: قسم به صاحب این منبر! چنانچه حقیقت را نگویى و اعتراف به گناه خویش نکنى، دستور مى‌دهم که تمام گوشت‌ها و استخوان‌هاى بدنت را ریز ریز کنند.

پس او در پاسخ گفت: به خدا سوگند، حسین بن على(ع) دروغ نگفته است، بلکه تمام گفته‌هایش حقیقت و واقعیت دارد، مثل این که آن حضرت شخصا همراه ما بوده است .

بعد از آن والى مدینه دستور داد: تمام متهمین را احضار کردند و یکایک آن‌ها بدون هیچ گونه تهدیدى، اعتراف و اقرار به قتل و دزدى خویش کردند، سپس والى مدینه همه آن‌ها را محکوم به اعدام کرده و یکایک ایشان را گردن زدند.

اشتراک گذاری این مطلب!

داستان های شگفت انگیز از زیارت عاشورا

28ام دی, 1391

عارف فرزانه آیت اللّه بهجت (ره) می فرمود: مضمون زیارت عاشورا گواه و روشن کننده عظمت آن است، مخصوصاً وقتی آنچه در سند زیارت ملاحظه می کنیم که امام صادق علیه السلام به صفوان می فرماید: زیارت عاشورا را بخوان و در خواندن آن استمرار داشته باش، من به خواننده آن چند چیز را تضمین می کنم: زیارت او قبول، تلاشش مشکور و حاجت وی از جانب خداوند متعال بر آورده می شود و با دست خالی باز نخواهد گشت. ای صفوان! این را با ضمانتی از پدرم، و پدرم از امیرالمؤمنین علیه السلام و ایشان از حضرت رسول صلّی الله علیه وآله و رسول خدا از جبرئیل و جبرئیل از خداوند عزّوجلّ دریافت نموده، هر یک از آنها این زیارت را با این ضمانت تضمین نمودند، خداوند عزّوجل به ذات اقدس خود قسم خورده که هرکس زیارت کند حسین علیه السلام را به این زیارت از نزدیک یا دور و دعا کند به این دعا، زیارت و دعای او را قبول می کنم و خواسته اش هرچه باشد بر آورده سازم. پس از درگاه من با ناامیدی و زیان باز نگردد و او را به برآمدن حاجتش، و رسیدن به بهشت و آزادی از دوزخ خرسند و خوشحال می کنم و شفاعت او را در حق هر کس که شفاعت کند بپذیرم.(زیارت عاشورا و داستان های شگفت آن، ص 56)

مداومت به زیارت عاشورا

یکی از بزرگان می فرمود: مرحوم آیة اللّه حاج حسین خادمی و حاج شیخ عباس قمی و حاج شیخ عبدالجواد مداحیان روضه خوان امام حسین علیه السلام را در خواب دیدم که در غرفه ای از غرفه های بهشت دور یکدیگر جمع بودند. از آیة اللّه خادمی احوالپرسی کردم و گفتم : با هم بودن شما یک آیة اللّه و آقای حاج شیخ عباس قمی یک محدث و حاج شیخ عبدالجواد روضه خوان، چه مناسبتی دارد که با یکدیگر یک جا قرار گرفته اید؟

جواب دادند: ما همگی مداومت به زیارت عاشورا داشتیم و در مقدار خواندن زیارت عاشورا مثل هم بودیم .(کرامات الحسینیه، علی میر خلف زاده، ج 2)

بانوی دو عالم در مجلس زیارت عاشورا

خانم علویه ای که برای زیارت حضرت زینب و حضرت رقیه علیهماالسلام به شام مشرّف شده بود می گفت : محل رأس الشهداء برای من حالت خاص روحی داشت، همیشه آنجا می رفتم و زیارت می خواندم و با حال خوشی گریه می کردم، روزی در موقع زیارت حال خاصّی پیدا کردم ودریچه ای از عالم دیگر برای من گشوده شد، در آن حال که بیدار بودم مثل خواب دیدن این منظره را دیدم، عدّه ای زن بودند که مادرم نیز در میان آنها بود و از من تشکر می کرد که برایش زیارت و دعا می خوانم، در این اثناء زن بلند قامتی تشریف آوردند، زنها خدمت ایشان حاجت خود را عرض می کردند و من هم حاجت خود را عرض کردم،سپس گفتم: ما مجلس روضه خوانی داریم و در آن زیارت عاشورا می خوانیم،چراشماشرکت نمی کنید؟

فرمودند: من می آیم و شرکت هم می کنم به آن نشانی و دلیل که پسر خاله شما با عیالش یک جعبه شیرینی آوردند در مجلس شما و برای رفع مشکل منزل شان نذر کردند در مجلس زیارت عاشورای شما شرکت کنند، مشکل آنها به واسطه خواندن زیارت عاشورا رفع شد و منزل جدید را ساختند و در آن نشستند، امّا بعد دیگر در جلسه زیارت عاشورا شرکت نکردند.

حاج آقای ابطحی فرمودند: من صاحب نذر را می شناختم، جریان را به او گفتم، رنگش تغییر کرد و به گریه افتاده همسرش را صدا کرد و گفت : بشنو از کجا خبر می دهند و با تأسف گفت: مطلب دقیق همین است که گفتید، چه کنم مشکلات زندگی نگذاشته به نذر خود وفا کنم. (همان)

عذاب را از این قبرستان بردارید

علامه نوری نوشته: مردی صالح بود که همیشه در اندیشه آخرت شبها در مقبره بیرون شهر معروف به «مزار» که جمعی از صلحا در آن دفن شده بودند، به سر می برد. او همسایه ای داشت که دوران خردسالی را با هم گذرانده بودند و در بزرگی گمرکچی شده بود، پس از مرگ، او را در آن گورستان که نزدیک منزل آن مرد صالح بود به خاک سپردند.

بیش از یک ماه از مرگ گمرکچی نگذشته بود که مرد صالح او را در خواب می بیند که او حال خوشی دارد و از نعمتهای الهی بر خوردار است! به او می گوید: من از آغاز و انجام و درون و بیرون تو باخبرم، تو کسی نبودی که درونت خوب باشد و کار زشتت حمل بر صحت شود،…کارت عذاب آور بود و بس، پس از کجا به این مقام رسیدی؟

گفت: آری! چنان است که گفتی، من از لحظه مرگ تا دیروز در سختترین عذاب بودم، اما دیروز، همسر استاد اشرف آهنگر از دنیا رفته و در اینجا (اشاره به جایی کرده که پنجاه قدم از گورش دورتر بوده) به خاکش سپردند، دیشب سه مرتبه امام حسین علیه السلام به دیدنش آمدند. بار سوم فرمودند: عذاب را از این گورستان بردارند، لذا من آسایش قرار گرفتم.مرد صالح از خواب بیدار شده و در بازار آهنگران به جستجوی استاد اشرف می رود، او را یافته و از حال همسرش می پرسد، استاد اشرف می گوید: دیروز از دنیا رفته و در فلان مکان به خاکش سپردیم. مرد صالح می پرسد: به زیارت امام حسین علیه السلام رفته بود؟ می گوید: نه. می پرسد: ذکر مصیبت او می کرد؟ جواب می دهد: نه. سؤال می کند روضه خوانی داشت؟ می گوید: نه، از این سؤالات چه مقصودی داری؟ مرد صالح خوابش را نقل می کند و می گوید: می خواهم بدانم میان او و امام حسین علیه السلام چه رابطه ای بوده؟ استاد اشرف پاسخ می دهد: زیارت عاشورا می خواند.(داستان های مفاتیح الجنان، اسماعیل محمدی، ص 40)

رفع بلایی بزرگ

علامه شیخ حسن فرید گلپایگانی از استاد خود مرحوم آیة اللّه شیخ عبدالکریم حائری یزدی نقل فرمود: اوقاتی که در سامراء مشغول تحصیل علوم دینی بودم اهالی سامراء به بیماری وباء و طاعون مبتلا شدند و همه روزه عده ای می مردند روزی به همراه جمعی از اهل علم در منزل استادم مرحوم سیّد محمّد فشارکی بودیم، ناگاه میرزا محمّد تقی شیرازی تشریف آوردند و صحبت از بیماری وباء شد که همه در معرض خطر مرگ هستند.

مرحوم میرزا فرمود: اگر من حکمی بدهم آیا لازم است انجام شود یا نه ؟ همه اهل مجلس تصدیق نمودند که بلی .

سپس فرمود: من حکم می کنم که شیعیان ساکن سامراء از امروز تا ده روز همه مشغول خواندن زیارت عاشوراء شوند و ثواب آنرا هدیه روح شریف نرجس خانم والده ماجده حضرت حجة بن الحسن (عج) نمایند تا این بلاء از آنها دور شود اهل مجلس این حکم را به تمام شیعیان رساندند و همه مشغول زیارت عاشوراء شدند.

از فردا تلف شدن شیعه متوقف شد و همه روزه عده ای از سنی ها می مردند به طوریکه بر همه آشکار گردیده برخی از سنی ها از آشناهای خود از شیعه ها پرسیدند: سبب اینکه دیگر از شما تلف نمیشوند چیست ؟

به آنها گفته بودند: زیارت عاشوراء، آنها هم مشغول شدند و بلاء از آنها هم بر طرف گردید.

علامه فرید فرمودند: وقتی گرفتاری سختی برایم پیش آمد فرمایش آن مرحوم بیادم آمد و از اول محرم سرگرم زیارت عاشوراء شدم روز هشتم بطور خارق العاده برایم فرج شد. (داستان های شگفت، عبدالحسین دستغیب)

اشتراک گذاری این مطلب!

فضیل بن عیاض راهزن معروف توبه می کند>>>

18ام دی, 1391


مولا علی بن ابیطالب (ع) :

روزی امام (ع) وارد بازار بصره شدند پس دیدند مردم آنچنان سرگرم خرید و فروش اند که گویی خود را از یاد برده اند و از هدفی که خدا آنها را برای آن خلق نموده یعنی آخرت به کلی غافل شده اند.با مشاهده این صحنه حضرت طوری متاثر گشتند که به شدت گریستند سپس فرموند : ای بندگان دنیا و ای کارگزاران اهل دنیا شما که در روز سرگرم معامله و سوگند خوردن هستید و شبها با بی خبری در بستر خوابید و بین شب و روز هم با سرگرم شدن به دنیا از آخرت و حساب و کتاب آن غافلید پس کی خود را برای سفری که در پیش دارید مجهز می کنید و برای آن توشه برمی دارید و چه هنگام به یاد مرگ و تهیه توشه برای منزلگاههای سرای جاودان خویش می افتید. سفینه البحار جلد 1 صفحه 74
امام سجاد (ع) : در شگفتم از کسی که از مرگ غافل است در حالی که هر روز و شب شاهد مردن عده ای است و در شگفتم از کسی که دار دنیا را آباد میکند و لی آخرت خویش را فراموش نموده است. بحارالانوار جلد 7 صفحه 42
سوره اعراف آیه 185 : آیا آن کسانی که معصیت کارند احتمال نمی دهند این را که شاید مرگ ایشان نزدیک شده باشد که دیگر فرصت اعمال صالح برایشان نباشد پس به کدام سخن و کدام صحیح تر از وعده قرآن ایمان می آورند.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

خواب امام زمان !!!

17ام دی, 1391

شاگرد: استاد ، چکار کنم که خواب امام زمان (عج) رو ببینم !؟

استاد: شب یک غذای شور بخور . آب نخور و بخواب .


ببین چه خوابی می بینی.

شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت.

شاگرد: استاد دائم خواب آب می دیدم !‏


خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب می نوشم

کنار لوله آبی در حال خوردن آب هستم!

در ساحل رودخانه ای مشغول…. گفت اینا رو خواب دیدم!

استادش فرمود : تشنه آب بودی خواب آب دیدی‏ ؛‏

تشنه امام زمان (عج) بشو ….تا خواب امام زمان ببینی !‏

اشتراک گذاری این مطلب!

هدیه امام‌حسین علیه‌السلام به امیرکبیر

16ام دی, 1391

آیت الله العظمی اراکی رحمت الله علیه فرمودند: شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت. پرسیدم. چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟ با لبخند گفت: خیر سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟ گفت: نه با تعجب پرسیدم؛ پس راز این مقام چیست؟ جواب داد: هدیه مولایم حسین است! گفتم :چطور؟ با اشک گفت: آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم: میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه ؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

اشتراک گذاری این مطلب!

چهره خندان صبح عاشورا چه کسی بود

16ام دی, 1391

«بریر» کسی بود که در صبح عاشورا، هنگامى که امام حسین(ع) و یارانش در حلقه محاصره دشمن بودند و فاصله‌اى با شهادت نداشتند، از آرامش خاصّى برخوردار بود و با دوست خود با چهره‌اى خندان گفت‌وگو مى‌کرد.

[بریر]

«بُرَیر» صبح عاشورا با دوست خود «عبد الرحمان» با چهره‌اى خندان گفت‌وگو مى‌کرد. دوستش به وى ایراد گرفت و گفت: اى بُرَیر! در این موقعیت مى‌خندى ؟ الآن، نه وقت خنده است و نه کار بیهوده!

بُرَیر در پاسخ وى گفت: قوم من مى‌دانند که من، نه در جوانى و نه در پیرى به کار بیهوده علاقه‌مند نبوده‌ام، این کار را براى خجستگى آنچه برای‌مان اتّفاق مى‌افتد، مى‌کنم، به خدا سوگند، جز این نیست که ما با این گروه، با شمشیرهایمان رویارو مى‌شویم و ساعتى را با آن‌ها مى‌جنگیم.

وى در روز عاشورا، پس از نبردى دلیرانه، به وسیله کعب بن جابر، به شهادت رسید.(۱)

در «زیارت ناحیه» آمده است: سلام بر یزید(۲) بن حُصَین هَمْدانى مِشرَقى قارى که با [شمشیرِ] مَشرَفى، زده شد! نام او در «زیارت رجبیّه» هم آمده است. (۳)

——————————

*پی‌نوشت‌ها:

۱٫در برخى نقل ها آمده است : قاتل او بحیر (/ بجیر) بن اوس ضَبّى بود.

۲٫در زیارت ناحیه به روایت المزار الکبیر، «زید» به جاى «یزید» آمده و در روایت مصباح الزائر، «بریر بن خضیر» آمده و عبارتِ «با [شمشیر] مشرفى» نیامده است.

۳٫در زیارت رجبیه، نام وى «بریر بن خضیر» آمده است.

اشتراک گذاری این مطلب!

کرامت حضرت علی (ع) به شهید صدر

12ام دی, 1391

نقل از شاگردش ایشان آیت‌ الله سید کاظم حسینی حائری از مراجع تقلید عراقی :

حضرتعالی عوامل استحکام مبانی اصولی شهید صدر را چه می‌دانید؟

- عوامل مختلفی دارد. اولاً نبوغ و قدرت فکری که در ایشان بود مثل و مانند ندارد. ثانیاً مرحوم شهید صدر اخلاص عجیبی داشت. همیشه رضای خداوند در نظرش بود. همین اخلاص موجب یک سری خصوصیات اخلاقی شایسته‌ای در استاد شده بود. یک وقت یک فردی خیلی نسبت به ایشان بد می‌گفت. اما ایشان می‌فرمود من این فرد را عادل می‌دانم و پشت سرش نماز می‌خوانم.

یک وقت دیگر یکی از کسانی که در حد شاگرد ایشان بود و به اندازه یک موی ایشان هم نبود، به ایشان بد می‌گفت. بعدها آمد پیش من و مشورت می‌خواست که چه کنم، گفتم برو به دیدن ایشان، او هم رفت برای معذرت خواهی و ایشان هم او را پذیرفتند. قضیه سوم مربوط می‌شود به یکی از اساتید برجسته حوزه که بسیار علیه شهید صدر موضع گرفته بود. وقتی می‌خواست از نجف بیرون برود، ایشان در وداع با شهید صدر اشک می‌ریخت.

ادامه »

«کیمیایی» که امام حسین(ع) به شیخ جعفر مجتهدی داد

12ام دی, 1391

(بسم الله الرحمن الرحیم)

«شیخ جعفر مجتهدی» وقتی در میانه‌های عمرش کسی پیدا شد که حاضر بود علم کیمیای خود را به وی ارزانی دارد آن را گرفت و به آب انداخت.

[مجتهدی]

حاج میرزا اسماعیل دولابی از عارفان و سالکان وارسته طریق الهی در کتاب «طوبای کربلا» مطلبی را درباره «امام حسین(ع) شیرابه فیوضات هستی» از مرحوم شیخ جعفر آقا مجتهدی ذکر کرده است که مشروح آن برای دوست‌داران این امام همام علیه‌السلام ذکر می‌شود.

مرحوم شیخ جعفر آقا مجتهدی که در عشق به ساحت مقدس امام عدالت باوران حضرت حسین بن علی (ع) زبانزد بود، وقتی در میانه‌های عمرش کسی پیدا شد که حاضر بود علم کیمیای خود را به وی ارزانی دارد آن را گرفت و به آب انداخت؛ چون کیمیایی برای او کیمیا بود که نشانی از محبت اهل بیت (ع) در آن وجود داشته باشد.

او می‌گوید: کیمیا را در آب انداختم و رو به سوی گنبد حضرت سیدالشهدا (ع) عرض کردم: کیمیا درد مرا دوا نمی‌کند. جعفر، کیمیای محبت شما اهل بیت را می‌خواهد!

آری! آن را گرفته و به آب می‌اندازد تا دیگر بار نشان دهد که از کرده خویش در روزگار جوانی پشیمان نیست و اگر هزار بار هم به کیمیا برسد باز کیمیای حب اهل بیت را انتخاب خواهد کرد.

نقل شده است که این واقعه یکی از امتحانات سلوکی ایشان بوده و بعد که سربلند از آن بیرون آمد، مورد تفضلات خاصه حضرت قرار گرفت.

طبق رؤیایی که از علامه فقید محمدتقی جعفری نقل می‌شود، امام حسین (ع) شیر و شیرابه فیوضات هستی است. یکی از نزدیکان استاد هنگام تشرف به بیت‌الله الحرام نیت می‌کند طوافی نیز به نیابت از ایشان به جا بیاورد. او این کار را انجام می‌دهد و ثوابش را به روح استاد هدیه می‌کند، آن‌گاه به محل اقامت خود رفته، استاد را در خواب می‌بیند. علامه در عالم رؤیا به او می‌گوید: هستی مثل سماوری است که شیر آن حسین (ع) است.

ادامه »


 
مهمان امام